Esimesed 200 rida.
پس قبول، ۲۰ دقیقه؟
پرو، تو نمیتونی تو ۲۰ دقیقه مهمونی راه بندازی
ببین چطور. ترفندهای مهمونی پرو:
دیدار کن، احوالپرسی کن و جیم شو
هی، متاسفم، ولی بعضی از ماها کار داریم
و بعضیامون هم خوش میگذرونیم
و بعضیامون هم وضع موهامون واقعاً افتضاحه
همین الان برگردیم قبل از اینکه دیر بشه. نه
پرو، برای مهمونی هیچوقت دیر نیست. هیچوقت دیر نیست، پرو.
مهمونی ۱۶ سالگیم یادت میاد؟
هی، یه ایده دارم
چرا یه مهمونی راه نندازیم و ورودی بگیریم؟
راه خوبیه برای پول بیشتر. من یه ایده حتی بهتر دارم
چرا تو یه کار پیدا نمیکنی؟
اوه! خواهران هالیول. حالا مهمونی میتونه شروع بشه
بالاخره پیداتون شد. هی، پرو، خوشحالم اومدی
عمراً از دستش میدادم، فریتز
مارشال، اینجا عالی به نظر میاد. ممنون
ما بیشتر داریم بازسازیش میکنیم. نمیخواستم زیاد تغییرش بدم
شماها صاحبای قبلی رو میشناختید، نه؟
اوه، ما تقریباً با بچههاشون بزرگ شدیم
ما احتمالاً خونه رو بهتر از شماها میشناسیم
اوه. هی، بار چطوره؟ اوه، خالیه. من بهش میرسم
نه. نوبت منه
سعی کن خوب رفتار کنی، سیندا. مهمون داریم
میدونی، خواهرا. خوب میدونم چی میگی
خب، گوش کن، از مهمونی لذت ببر
باشه. باشه
باشه، اومدم، دیدم، سرحال بودم
حالا فقط میخوام سرم رو بالش بذارم چون باید زود بیدار شم
نه. منظورم اینه که هنوز نه
آره، پرو، ما تازه رسیدیم. خوب نیست
خب، چی شده؟ چی شده؟ منظورت چیه؟
اوه! چه تصادفی. ببین کی اینجاست
فیبی، نه تو رو خدا!
تو که زحمت نکشیدی. یکی باید میشد
ما اینو قبلاً بحث کردیم، باشه؟ پلیس و جادوگر. این که عشق و عاشقی نیست
پسر، دختر. سخت نگیر
سلام، اندی
ما داریم روی ظرافتشون کار میکنیم
بعدش هم نوبت به پایان دادن به گرسنگی و ایجاد صلح جهانی میرسه، درسته؟
شنبهم رو چکار کنم؟ جالبه که اینو میپرسی
نمیخوام اصرار کنم ولی داشتم فکر میکردم
اگه کاری نداری، من یه سری بلیط دارم
اما برای بازی وریرزه. احتمالاً تو علاقهای نداری
خب، تیم که نمیتونه بدتر از پارسال بازی کنه
دیدیشون که چطور لیکرز لهشون کرد؟
عالیه. این یعنی آره؟
میدونی، باید برنامههامو ببینم
چون ممکنه یه کاری داشته باشم
یه کاری؟
خب، پرو، شنیدم دوستت یه پلیسه. در واقع بازرسه
اوه، آره. خب من چند تا خلافی دارم
خب، تمرکز اصلی من روی قتل و سرقته
آره، آره
خب من این قبضهای جریمه رو دارم... باید برم
شاید میتونستی... هی، پرو، صبر کن
هی رفیق
فیبی!
دوباره میگی این سگه چقدر بزرگ بود؟
خیلی بزرگ. جای چنگالها رو روی در اتاق زیر شیروونی دیدی؟
تو خونه چکار میکرد؟
نمیدونم. یکی مشخصاً دوباره در اصلی رو باز گذاشته
چرا همیشه فرض میکنی من بودم؟ پایپر چی؟
من نبودم. چیز مهمی نیست
ما خونه رو گشتیم و چیزی گم نشده
به جز سیدی کریسمس پات بون من
نه، این واقعاً ترسناکه. اگه یه سگ تو خونه بود
پس حتماً یه صاحب داشته
هیچ سگی که من میشناسم نمیتونه اون در اصلی رو باز کنه، چه برسه به اینکه به قفسه بالا برسه
هی، شاید باید یه سیستم امنیتی بگیریم
اونا خیلی گرونن. تازه، بعد از چیزی که اتفاق افتاد
اندی هر پنج دقیقه یه بار به ما سر میزنه
اوه. بهش خبر دادی. چه راحت
خب، چیکار باید بکنیم؟ خب...
یا میتونیم به گربه نگهبان درندهمون تکیه کنیم که ازمون محافظت کنه
یا میتونیم یادمون باشه که درها رو قفل کنیم
این واقعاً فکر خیلی خوبیه، پرو
آره
در رو باز کن، فیبی
بهم گفتن که شما شاید بتونید کمکم کنید
من میخوام اینو
ارزیابی کنم
خب، بهتره بری پیش ارزیاب خونه
اونجا بودم. اون یه هفته زمان میخواست
و من فقط...
خب، بدون اون احساس خوبی ندارم. این یه میراث خانوادگیه
احساس میکنم
فکر کنم قبلاً یه انگشتر شبیه این دیدم
قابش خیلی قدیمیه. حداقل مال قرن هفدهمه
سنگها شبیه کریزولیت به نظر میان
یادتون باشه این فقط یه حدس آگاهانهست
لطفاً، هرچی به ذهنت میاد بگو
اگه اشتباه نکنم
این سنگی هست که مصریها معتقد بودن ازشون محافظت میکنه
در برابر طلسمها، نفرینها و ارواح شیطانی
این که یه حلقه ازدواج نیست، درسته؟
تو بگو. سنگها دو به دو کنار هم چیده شدن
نماد دوگانگی
مرد، زن
باز هم محافظت. و اینا همه چی بهت میگن؟
این انگشتر رو از کجا آوردی؟
گفتی اسمت چی بود؟
فکر کنم بدونی اسمم چیه
پرودنس
برو بیرون و از ما دور بمون
من تو هتل بومارک هستم.
نظرت چیه تو و خواهرات برای شام به من ملحق شین؟
مثلاً فردا شب.
میتونیم حرف بزنیم. بعد از این که ما رو ول کردی و رفتی؟
چطور جرئت میکنی. چه خلق و خوی آتشینی!
خوشم میاد.
یادم رو یاد یکی از آشناها میندازه. من اصلاً شبیه تو نیستم.
من هیچوقت مسئولیتهام و خانوادم رو رها نمیکنم.
میبینم یه سری مسائل داریم که باید حلشون کنیم.
نه، ما یه عالمه مشکل داریم.
حالا برو بیرون قبل از این که بدم بیرونت کنن.
این چه طرز حرف زدن با پدرته؟
برام سواله چرا اول سراغ تو اومد. منظورم اینه، چرا فوبی نه؟ یا من؟
پایپر، مگه من لوتو بردم؟
چطور بود؟ از ما پرسید؟
راستش نه.
فوبی، بهش فکر کن. اون ما رو ول کرد و رفت.
بیست سال پیداش نبود.
و بعد چی، یهو پیداش شد؟ چرا الان؟
شاید فقط میخواد بخشی از زندگی ما باشه.
بعد از این همه مدت؟ دلتو صابون نزن.
خب، فقط یه راه برای فهمیدنش هست.
چرا صبر کنیم تا شام؟ الان بریم ببینیمش.
میتونی منطقی باشی؟
به نظرت یه ذره مشکوک نیست که دقیقاً وقتی ما میفهمیم که--؟
بذار من اینو برات بگیرم.
دقیقاً وقتی ما میفهمیم که جادوگریم، اون پیداش میشه؟
اما وقتی مامان میمیره، پیداش نیست.
برامون کارت تولد میفرستاد. حافظه انتخابی؟
مادربزرگ همیشه بهمون میگفت اون برامون یه تهدیده.
هیچ دلیلی وجود نداره که فکر کنیم این عوض شده.
پرو، اینطور نیست که حرفتو نفهمم، ولی تو اونو میشناختی، ما نمیشناختیم.
چرا ما نمیتونیم الان شانسی برای شناختنش داشته باشیم؟
چون ما واقعاً نمیدونیم اون چرا اینجاست.
و تا وقتی که ندونیم، نمیتونیم بهش اعتماد کنیم.
بفرمایید تو.
بابا؟
به به.
چه سوپرایز خوبی.
متاسفم که اینطوری یهو پیدام شد. میدونم قرار بود
که برای شام صبر کنم، ولی من نه. حرف بیمعنیه. خوش اومدی.
بذار خوب نگاهت کنم.
این دختر کوچولوی منه.
کوچولو.
پایپر؟
فوبی.
آره.
عیبی نداره. مردم همیشه ما رو اشتباه میگیرن.
شوخی میکنی؟ باید سیلی بخورم و مجازات شم.
بذار جبران کنم. چطوره یه سرویس اتاق بگیریم؟
راستش تازه خوردم. یه نوشیدنی؟ قانونی هستی دیگه، آره؟
به زور، ولی نه ممنون.
ماساژ؟ میتونم لوسی رو دوباره صدا کنم. نه، واقعاً
هیچی نمیخوام.
من فقط میخواستم نگاهت کنم.
مثل اینه که تو آینه نگاه کنی، اینطور نیست؟
چشمای باباتو داری، میدونی؟
متوجه شده بودم.
یه بغل چطور؟
آه
اونا همیشه بالاخره منو پیدا میکنن. میدونی، عیبی نداره، من--
همون شام میبینمت. من باید برم.
فوبی.
فوبی، صبر کن.
اندی، اینجا چی کار میکنی؟
در باز بود. بازم؟
آره، اومدم سر بزنم و باز بود.
نگاهی انداختم. همه چی مرتب به نظر میاد.
میخوای برم بالا رو هم چک کنم؟
ام... نه، نه. واقعاً اشکالی نداره.
آه، و در مورد فردا شب نظرم عوض شد.
ما میریم. ببخشید؟
خب، هیچوقت باورت نمیشه کی بعد از بیست سال برگشت تو زندگیم.
ویکتور، بابام.
بابات؟ آره، میخواد شام بخوره.
و من واقعاً ترجیح میدم ازش دوری کنم.
چه حیف که بازی امشب نیست.
سلام، سیندا. هی.
همه چی خوبه؟ آره، ممنون.
خداحافظ. مهمونی دیشب خوب بود.
فکر کنم منم دیگه باید برم.
این دیگه چه وضعشه؟
پرو، تو که مطمئن نیستی. من خیلی چیزا میدونم.
اول، یه نفر در انباری رو از جا کند.
بعدش کتاب سایهها پایین پیدا میشه.
این کافی نیست؟
چرا یکی باید کتاب رو بخواد؟ اینجا.
خب، برای یه دلیل: اونا میدونن چیکار میتونه بکنه.
قدرت اونو میخوان، قدرت ما رو.
اما این یعنی کسیه که ما رو میشناسه.
و میدونه ما جادوگریم.
آره، یکی مثل ویکتور. چی؟ بابا؟
ببین، فقط بهش فکر کن. همون لحظهای که اون پیداش میشه--
یه نفر دو بار سعی میکنه کتاب رو بگیره.
No comments yet. Be the first to leave one.