Esimesed 200 rida.
.فقط میگم که خیلی برای وایات کوچولو عقب موندی
...باید قبل از این اقدام میکردی. آره، خب، میدونی
.اون هنوز یک سالش هم نشده
.خب که چی؟ من جیک رو وقتی هنوز تو شکمم بود تو کلاس "مامان و من" ثبت نام کرده بودم
وقتی هنوز باردار بودم. واقعا؟ میشه این کارو کرد؟
.اوه، حتماً. در واقع، تعجب میکنم که اینقدر دیر گذاشتن ثبتنام کنی
...همه میخوان بیان اینجا چون میبرتت
.به پیشدبستانی اِلدربری، که ورودی دبستان هاسکینزه
.و راهنمایی بنتلی
خواهر و برادر نداره، مگه نه؟
نه. از کجا میدونستی؟
.چون با بقیه خوب بازی نمیکنه
.اوه، نگران نباش. این یه مشکل رایج بین تکفرزندهاست
.همین دلیل مهمتریه که زودتر مهارتهای اجتماعیشون رو توسعه بدی
اولین چیزایی که پیشدبستانیها دنبالشن، میدونی؟
.آره، خب، برای همینه که ما اینجاییم
.ببخشید
...سلام، ممنون که اومدین. اوه، البته، میدونی
هر کاری برای خواهرزاده کوچولومون. دقیقا داریم چیکار میکنیم؟
.برای خواهرزادهمون؟ حمایت خانوادگی نشون میدیم
.اونا دنبالشن. مخصوصاً وقتی پدرش زیاد اطرافش نیست
چی داری میگی؟
.لئو همیشه هست. آره، برای وایات. اما برای... نخواهد بود
.برای مدرسه. نمیتونه باشه
.چیکار داری میکنی؟ اون رو بذار زمین
.دارم سعی میکنم ریچارد رو پیدا کنم. پیداش نمیکنم
.چند روزه که داری سعی میکنی با ریچارد تماس بگیری
...شاید باید بیخیالش شی. اما فقط میترسم که رفته باشه تو یه
.جنون جادویی یا همچین چیزی، میدونی
.و من فقط میخوام بتونم کمکش کنم
.شاید فقط به کمی زمان تنهایی احتیاج داره
...این باعث میشه به خودم شک کنم که اصلا میتونم یه بیگناه رو نجات بدم
.اگه نتونم دوستپسرم رو نجات بدم
.جسارت نباشه. نه، نگران نباش. من ازش گذشتهام
...جیسون؟ آره، وقتی به سن من برسی
.نمیتونی وقتتو صرف غصه خوردن برای چیزی که گذشته کنی، میدونی
...سن من؟ آره، کلا قضیه ساعت بیولوژیکی
.خیلی واقعیه و داره صدا میکنه
باشه، آدمای نوروتیک، میشه الان برگردیم به نوروز من، لطفا؟
حتما، راجع به کدومش داشتیم حرف میزدیم؟
.اونیکه من یه مادر افتضاحم که داره یه بچه جامعهستیز تربیت میکنه
.اوه، این مسخرهست. و حقیقت نداره
...واقعا؟ اون هیچ دوستی نداره فیبی. من و تو همدیگه رو داشتیم
.وقتی بزرگ میشدیم. ولی اون هیچکس رو نداره، کاملاً تنهاست
.هی، من هم کاملا تنها بودم
.اما تو نمیدونستی قدرت داری پس برات امن بود که دوست داشته باشی
...مادرت لازم نبود نگران باشه که یهو غیب شی
موقع بازی یا چیزی. فکر نمیکنی کمی داری زیادهروی میکنی؟
.نه
.عزیزم، واقعا نمیتونی به این کار ادامه بدی
.اوه، بچهها
این چه...؟
.اوه، این خوب نیست
!کمک
!تلهپورتش کن از اینجا. برو
.اوه، خدا رو شکر که خونهاید
اون دیگه چی بود؟
...اون
.سوار بیسر بود
.باشه. خیلی لطف داری
آره، میتونم یه سوال ازت بپرسم؟ چطور هنوز داری حرف میزنی؟
.بله، خب، سوال منطقیایه
...خوشبختانه، بقیه بدنم هنوز تو مدرسه جادوعه، وگرنه من
ببخشید، مدرسه جادو؟
...بله، درسته -- به هر حال، همونطور که داشتم میگفتم، تا زمانی که بدنم
.تو محوطه بمونه، نمیتونم خب، میدونی، بمیرم
.خوشبختانه همهش بخشی از جادوعه
.مثل اون درِ ورودی وسط راهپلهام
.ببخشید، نمیدونستم کجا بذارمش. تنها راه ورود یا خروج از مدرسهست
باید بهت میرسیدم. اسمی داری؟
.زیگموند. اما میترسم وقت زیادی برای خوش و بش کردن نداشته باشیم
.باید قبل از اینکه دوباره حمله کنه تو رو برگردونم
.سوار بیسر. درسته
!محشر
.وایات کجاست؟ اون بالاست تو اتاقش
.فکر کردم باید لئو رو بیارم
.اوه خدای من، و ظاهراً حق با من بود
!لئو! اوه، چقدر خوبه دوباره میبینمت
زیگموند، چی شده؟
.صبر کن، شما همدیگه رو میشناسین؟ گیدئون منو برای کمک شما فرستاده
کمک همهتون. گیدئون؟ گیدئون کیه؟
...و تو کی هستی؟ باشه، همهی شما که پا دارین
.دنبالم بیاید
.تو اینجا وایسا
.عجله کنید
...لئو، فقط بدونی این چیزیه که مانع پسرته
.از رشد مهارتهای اجتماعیش. و مانع منه از کمک به ریچارد
.و مانع منه از کمک به خودم
.چی؟ من دارم در مورد زندگیهامون حرف میزنم
...ما نمیتونیم هر بار که سر یکی
.از پلهها قل میخوره بیاد پایین، کارمون رو ول کنیم
.باورم نمیشه داری اینو میگی
.تو نمیفهمی، این نباید اتفاق بیفته
.مدرسه جادو قرار بود از شرارت محافظت بشه
.این تنها راهیه که گیدئون میتونه به نسل بعدی جادو یاد بده
.نسل وایات
...فکر کنم وایات الان بیشتر نگران مهد کودکه
تا مدرسه جادو. مطمئنی؟
.پیج گفت اون با اورب جلوی در برگشت
.به سمتش کشیده شد
.باشه، میدونی چیه، فکر میکنم باید به مدرسه جادو کمک کنیم
.آخه نمیتونیم همینجوری اون سر رو روی میز ورودی خونهمون نگه داریم، میدونی
چیه، مثلاً یه دکوریه؟
.باشه، قبول ولی نمیتونیم وایت رو ببریم، متاسفم
.باشه. میگم کریس مراقبش باشه
.چی؟ بعد از اون همه کاری که کرده؟ نه، فکر نمیکنم
!اون فقط داشت سعی میکرد از وایت محافظت کنه. اوه، بیخیال
.فکر میکنم نیتش خوبه. یه شانس دیگه حقشه
مطمئنی میتونی اون تو راحت نفس بکشی؟
...آره، آ
.باید سریع حرکت کنیم
.باشه. فقط از کنارش رد شو
.یکی به زودی میاد دنبالش
.واو، محشره
این راهرو چقدر طولانیه؟
.هیچکس واقعاً نمیدونه. بیانتهاست
...عالی. خب، پس چجوری پیدا کنیم
اصلاً این یارو گیدئون رو؟
.اون یارو نیست، اون یک سالخوردهست. در واقع مربی قدیمی منه
.واقعاً؟ تاحالا اسمشو نیاورده بودی
.مدتها پیش که من تازه یه فرشته نورانی شده بودم، همدیگه رو دیدیم
کمکم کرد، حمایتم کرد. اون واقعاً برای ما جنگید
تا بتونیم ازدواج کنیم... تا قوانین رو زیر پا بذاریم. واقعاً؟
.نمیخوام نگرانت کنم ولی یه گرگ داره دنبالمون میاد
چی؟
.یه گرگ دنبالمون بود، به خدا
.همه اینجا یه چیزای یکسانی رو نمیبینن، فیبی
.فقط اون چیزی که باید ببینن
کیو اون تو داری، کنفوسیوس؟
باشه، همهتون دیدین، درسته؟
.معلق شدن رده یازدهم. دیر کرده
.باید به راهمون ادامه بدیم، تالار بزرگ درست جلوتره
.لئو، خوبه. ممنون که اومدی
.هرچند کاش در شرایط بهتری بود
.گیدئون و افسونگرها
.خوشحالم دوباره میبینمتون. هرچند احتمالاً یادتون نمیاد که قبلاً منو ملاقات کردین
.شما فقط دختربچههای کوچولو بودید
.لئو
.گیدئون، فکر کنم سپر نامرئیکنندهات هنوز فعاله
.متاسفم، فقط یه کم حواسم به همه چیز پرت شده
.که اینجا داره دور و برمون میفته. آره، شنیدیم
.زیگموند، وای، خیلی شرمندهام. اشکالی نداره آقا
حالا که مانع این نشد پیامو برسونم، نه؟
خب، میشه یکی لطفاً به من بگه اینجا چه خبره؟
.همیشه اونی بودی که آروم و قرار نداشت
.درست مثل مادربزرگت
.خب، راستش همه چی خیلی معصومانه شروع شد
.شوخی، واقعاً. موشها رو از دست نیزن آزاد کردن
.تبدیل کردن خوابگاه شمالی به یه خونه شیرینی زنجفیلی
.بچهها
.و بعدش؟ و بعد یه نفر جادو کرد
.که تاریکی رو ظاهر کرد
.و روزها به شب تبدیل شدن، شبها هم به وحشت
.و از اون موقع اسبسوار بیسر توی محوطه پرسه میزنه
.معلمها رو هدف قرار داده
ببخشید قربان، شاید بخواید با قدرت اورب منو منتقل کنید پیش بقیه مدیران؟
.درسته
.فکر خوبیه. از دیدنت خوشبختم
.منم همینطور، رفیق
پس دارید میگید یکی داره تلاش میکنه مدرسه رو ببنده؟
با بریدن سر معلمها؟
دیگه چی میتونه باشه؟ چه راهی بهتر از اینه که اهریمن دست بالا رو بگیره
تا نسل بعدی رو از بین ببره؟
آیا به همین سادگی نیست که پیدا کنیم کی احضار کرده
اسبسوار رو و جادو رو خنثی کنیم؟
.بله، جز اینکه هیچ دانشجویی اونقدر جادو نداره
.حداقل قرار نیست داشته باشن
به همین خاطر من معتقدم که یه اهریمن از بیرون یه جوری
.یکیشون رو اغفال کرده که حرف اونو گوش کنه
پس دانشجو رو پیدا کنی، اهریمن رو هم پیدا میکنی، درسته؟
.درسته
.فقط اینکه اینجا خیلی بیشتر از این پیدا میکنی، پیج
.جوابهایی که هر کدومتون دنبالش هستید، میتونید توی همین محوطه پیدا کنید
.فقط کافیه که پذیرای اونا باشید
.معلمی کردن بهت کمک میکنه دانشجوی مورد نظر رو پیدا کنی
.اما چیزی رو که میترسی از دست داده باشی، بهت یادآوری میکنه
.بررسی مهدکودکمون بهت کمک میکنه نگرانیهات بابت وایت رو حل کنی
.و اگه دنبال گرگ بری، اون تو رو به جایی که میخوای میبره
.اما مراقب باش
.هرچی عمیقتر نگاه کنی، بیشتر کشف میکنی
و شانس بیشتری داری که نجات بدی
.همه اینا رو
کی فکر کرده کیه؟ اوبیوان کنوبی؟
چطور میتونم از دست دادن چیزی بترسم
اگه ندونم چی از دست دادم؟
.شاید واسه همینه که میخواد کلاس زیگموند رو تو بر عهده بگیری
.تا یادت بیاد
چی رو یادم بیاد؟
.شاید استعدادت
.حالا هر کاری که میکنی، قوی باش. نذار بترسوننت
.این شاید جادوی پیشرفتهای باشه ولی اونا هنوزم فقط بچهان
!کمک! بس کنین
!وای خدای من
.خوبی؟ من خوبم
تلهپاتی الان باحالترین قدرت نیست، مگه نه زک؟
نه. تو این کارو کردی؟
ببخشید، دارم با تو حرف میزنم. تو این کارو کردی؟
آره، خب اگه من کردم که چی؟ اسمت چیه؟
.کوئینتون
چی انقدر خندهداره؟
No comments yet. Be the first to leave one.