Esimesed 200 rida.
بفرمایید.
مکس! هی!
تکون نخور، نفس نکش، فقط گوش کن!
بچهتو امانت میگیریم. فقط یه روز لازمش داریم.
اگه عاقل باشی، به پلیس زنگ نمیزنی.
دوشنبه صبح سالم و سلامت میرسونیمش خونه.
آمادهی مدرسه. فهمیدی؟
آره، آره. این راز کوچیک خودمونه، نه؟
آره.
بابا! بابا!
میتونم بگم دارم واقعاً از این لذت میبرم؟
چون تو که کاری نمیکنی.
درست نیست. من ناخونای دست و پامو رنگ کردم.
فقط امیدوارم این زیرمجموعهی "منفعت شخصی" قرار نگیره.
چطور ممکنه؟ یه جادوگر خوب، یه جادوگر تمیزه!
آره، فکر کنم باید بیشتر اوقات اینجوری خونهتکونی کنیم.
دمت گرم!
کارت عالی بود، پرو.
اوه، نگاه کن، بازم اسباببازی.
بهت گفتم مامانبزرگ اونا رو دور نمیندازه.
آره، ولی ما میندازیم. چرا اون وسایلو تو تل انبار ضایعات نمیذاری؟
وایسا، چی توشه؟ عروسکای بدون چشم.
عروسکایی که انگار حسابی داغون شدن.
و ببین اینجا... دفتر خاطرات دوشیزه فیبی.
جایی که همهی رازهای من توش بود. اونا رو بده من.
چی؟ جایی که رازاتو نگه میداشتی؟
فیبی، تو که هیچوقت نمیتونستی راز نگه داری.
اوه، اصلاً اینطور نیست.
باشه، شاید... جشن تولد غافلگیرانهی پرو.
دوباره حدس بزن.
تو میدونستی؟
فیبی، تو قسم خورده بودی بهش نمیگی.
متاسفم، باشه؟ یه اشتباه بود.
من میگم همهی اسباببازیا رو نگه داریم. بحثو عوض کن.
برای بچههامون، برای آیندهمون.
فکر خوبیه. خب، تو میتونی مال منو دور بریزی.
چی؟
خب، میدونی، ما توی دنیایی با این همه خشونت زندگی میکنیم.
و بعدش شیاطین شیطانی رو هم اضافه کن.
و جای خیلی ترسناکی برای بزرگ کردن بچههاست.
گذشته از این، واقعاً فکر نمیکنم من برای مادر بودن ساخته شده باشم.
چطور میتونی اینو بگی؟
چرا این بحثو نمیذاریم برای بعد؟ مثلاً پنج سال دیگه؟
خوبه.
فکر کنم شام داره میسوزه. فیبی، بیا کمکم کن.
به دفتر خاطراتم نگاه نکن.
اگه دست از پا خطا کنی، هم خودت مردی هم بابات.
فهمیدی بچه؟ هی، میکی، زیاد سخت نگیر بهش.
بچه که احمق نیست. نه، مکس؟
تو دقیقاً کاریو میکنی که ما بهت میگیم و همه چی خوب پیش میره، درسته؟
آره، بهتره در موردش حق با تو باشه وگرنه من و تو با هم مشکل پیدا میکنیم.
ببین، اون بچه یه بلیط بختآزمایی برندهی زندهست.
تنها چیزی که میدونم اینه که برادر کوچیکم گفت یه جوری، مثل جادو...
اون سیستم دزدگیر بازی رو از اون سر خیابون خاموش کرده.
و اونا رو برده تو.
من به جادو اعتقاد ندارم.
پس امتحانش میکنیم. اگه چیزی که میبینیم رو دوست نداشتیم...
بیخیالش میشیم.
پایپر، فیبی، بیاین اینجا.
چیه؟
اوه نه، دوباره که نه.
چی میگه؟
"کمک مکس."
پس شاید مکس یه روحه. یعنی، بالاخره، اون یه تختهی احضار روحه.
یه روحی که به کمک ما نیاز داره؟ فکر نمیکنم.
خب، اولین بار که نیست.
اگه فقط یه نفر تو دردسره که داره داد میزنه چی؟
خب، باید یکی باشه که قدرت داره. این که دیگه خط تلفن معمولی نیست.
"کمک مکس." این اطلاعات زیادی نیست.
آره، واقعاً کاری نمیشه کرد.
مگر اینکه یه پیام دیگه بفرسته.
چیه، پشت خطی یا چی؟
هریه، سرآشپز جدید "کوئیک".
اون تمام چاقوهای "هنکل" منو دور انداخته. ظاهراً چاقوهای "فُرشنر" رو ترجیح میده.
تو چیزی از اینا فهمیدی؟ نه.
ببین، اگه مهم نبود این پیامو دریافت نمیکردیم.
باشه، پس چی کار میخوای بکنی؟ شاید بریم اندی رو ببینیم.
ببینیم اون چیزی دربارهی مکسی که به کمک نیاز داره میدونه یا نه.
میتونی بگی "شانس کمی داره"؟
باشه، تو وسواس گرفتی. قبول میکنم.
من کتاب سایهها رو ورق میزنم.
ببینم چیزی دربارهی پیامهای SOS تختهی احضار روح هست یا نه.
باشه، و شاید پایپر بتونه... ببین، وایسا.
من مدیرم. اگه بگم چاقوی هنکل میخوام، پس میخوام...
الو؟
اون عوضی قطع کرد.
باشه، چطور میتونم به شما دو نفر کمک کنم؟
فکر کنم کنترلش دستمونه.
باشه، پس من میرم "کوئیک" قبل از اینکه هری بیشتر از این خرابکاری کنه.
دینگدونگ.
لئو، برگشتی. بیا تو.
خیلی خوشحالم میبینمت. حالت چطوره؟
الان بهترم.
تو چطوری پایپر؟ منم الان بهترم.
لئو! هی، غریبه، از دیدنت خوشحالم.
آره، چی باعث شد برگردی؟ فیبی.
میدونی، لوستر اتاق نشیمن هی چشمک میزنه.
آره؟ خب، میرم ابزارامو بیارم. اوه، نه، نه، عجله نکن.
اتاق زیر شیروونی، یادت میاد؟ تو یه سری مطلب داری که باید بخونی.
درسته.
اون تخته احضار ارواحه؟
این؟
آره. دارم میبرمش حراجی که قیمتگذاری بشه.
پس اگه خبری شد بهت زنگ میزنم.
من رستورانم.
الان باید بری؟ آره، یه جورایی.
ولی زود برمیگردم. قول میدم.
میتونی صبر کنی؟
حتماً.
خیلی خوشحالم برگشتی.
بذار درست بفهمم.
تو فکر میکنی یه پسری به اسم مکس ممکنه تو یه جور مشکلی افتاده باشه.
ولی نمیدونی چرا. تا حالا ندیدیش.
و واقعاً نمیدونی کیه. درسته؟
باشه، باشه.
آخه من دیشب یه خواب دیدم.
و تو خوابم، من و خواهرهام داشتیم اتاق زیر شیروونی رو تمیز میکردیم.
که این تخته ویجای قدیمی رو پیدا کردیم.
و اون نشانگر شروع کرد به حرکت کردن تا اینکه نوشت: «به مکس کمک کنید.»
همین بود.
میدونی، تو کار من کلی داستان میشنوم.
ولی مال تو همیشه خیلی سرگرمکننده است.
ممنون. خواهش میکنم.
متاسفم.
هیچی در مورد کسی به اسم مکس پیدا نشد.
ممنون که بررسی کردی. خواهش میکنم.
باشه. باشه.
خداحافظ. خداحافظ.
هری!
هی، تو باید پیپی باشی.
پایپر. و...
میدونی، صدات اصلاً حق مطلب رو ادا نمیکنه.
تو واقعاً جذابی.
تو نمیتونی بیای تو این رستوران، همه چاقوهای ما رو پرت کنی دور.
و حاضر نشی غذای مخصوص اینجا رو درست کنی.
اون لباس آشپز مناسب نیست.
خواهد شد. من یه نوآورم.
در واقع، من تصمیم گرفتم منو رو عوض کنم، پس همه منوهای قدیمی رو دور انداختم.
حالا، راویولی خرچنگ من یه غذای ویژه است.
مستقیم از بهشت! تو همه منوها رو دور انداختی؟
هی، به خواهرت فیبی گله کن. اون پشت خط یکه.
اخراجی!
اوه، جذاب و سرسخت.
تو نمیتونی منو اخراج کنی چون فقط یه مدیر هستی.
مگر اینکه ترجیح بدی سرآشپز اجرایی باشی.
بفرما!
به نظر میاد آدم دردسرسازیه. ولی صداش خوبه.
قیافش چه شکلیه؟ یه عوضی تمام عیار.
لئو این اطرافه؟ آره، داره کار میکنه.
ولی میخواد بدونه کِی برمیگردی.
فکر کنم طول بکشه. شاید باید با لئو حرف بزنم.
باشه، یه لحظه صبر کن.
وای خدای من! فیبی!
بعداً بهت زنگ میزنم. فیبی، صبر کن، میتونم توضیح بدم.
تو یه جادوگر شیطانی هستی، مگه نه؟ نه.
صبر کن، فکر کن. اگه من یه جادوگر شیطانی بودم و میخواستم بهت آسیب بزنم.
فکر نمیکنی دفعه آخر که اینجا بودم این کارو میکردم؟
باشه، حرف خوبیه.
ولی با این حال، بیشتر تعمیرکارهای عادی از نردبون برای تعمیر لوستر استفاده میکنن.
تو یه جادوگری؟ نه.
پس چی هستی؟
اینا نقشههای کارخانه ریزتراشه است.
پنل اصلی امنیتی اینجا تو این اتاق قرار داره.
تنها کاری که باید بکنی اینه که سیستم رو خاموش کنی. از منطقه یک شروع کن.
و با منطقه پنج تمومش کن، باشه؟
فهمیدی؟ نمیتونم.
مامانم ازم قول گرفته بود که هیچ وقت از قدرتم برای کارهای بد استفاده نکنم.
آره، تا حالا کتاب «وقتی اتفاقات بد برای آدمهای خوب میفته» رو خوندی؟
ببین، متوجه شدم، میکی. تو به اون کلوپ بازی یورش بردی، درسته؟
این هیچ فرقی با اون نداره، رفیق.
یعنی، ما حتی قرار نیست چیزی برداریم.
ما فقط میخوایم ببینیم تو واقعاً میتونی این کارو بکنی.
ببین، من واقعاً بابت اتفاقی که برای مادرت افتاد متاسفم، باشه؟
واقعاً شانس بدی بود.
ولی تو میخوای مطمئن بشی اتفاقی برای پدرت نمیافته، مگه نه؟
خب، عجب!
نمیدونم چجوری این کارو کردی ولی باید بگم، خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
هی!
نه!
واقعاً نمیدونم چی بگم. یعنی، تا امروز...
فکر میکردم یه تعمیرکار سادهای. حالا میفهمم که تو یه...
وایتلایتر. یه وایتلایتر.
وایتلایتر دقیقاً چیه؟ ما فقط پیامرسان و راهنما هستیم.
ما رو فرشتههای نگهبان برای جادوگرهای خوب در نظر بگیر.
چاییت سرد شده.
خب، تو واقعاً کاربلدی.
پس این همه مدت، تو میدونستی ما واقعاً کی بودیم؟
من فرستاده شده بودم اینجا که وقتی قدرتهاتون رو به دست آوردید، مراقب تو و خواهرات باشم.
میدونی، هر جا که میتونستم کمک کنم.
کی فرستاده؟ «چه کسی».
اونا گروهی از وایتلایترهای ارشد هستن.
به اونا «بنیانگذاران» میگن.
قرار نبود تو هیچ وقت بفهمی. من گند زدم و گیر افتادم.
پس چی؟ دوباره اینجایی که تو یه چیز دیگه بهمون کمک کنی؟
در واقع، من اینجام تا به پسری به اسم مکس کمک کنم.
مکس؟ صبر کن، اون... تخته احضار ارواح. میدونم.
ببین، مکس یه جادوگر خوبه که تازه قدرتهاشو به دست آورده.
ولی خیلی جوون و آسیبپذیره.
و تو دردسر بزرگی افتاده.
یکی میخواد از قدرتش سوءاستفاده کنه.
No comments yet. Be the first to leave one.