Esimesed 200 rida.
این چه قایم شدنیه؟ هنوزم داره نگاهم میکنه.
کی؟ اون پسره ته بار.
اوه، نه عزیزم، اون زل زدن نیست، داره مخ میزنه.
تو یه چیزی میگی... من میگم خودتو راحت کن.
به نظر میاد خیلی بیآزاره. منظورم اینه که مرتب و معصومه.
از اون پسرایی که دختر میتونه خیلی چیزا بهش یاد بده.
سلام، دختر خانمی که توی یه رابطه جدیه!
تازه، همیشه همینایی که قیافهشون معصومه،
باید حواست بهشون باشه.
سلام. هی، باشه، من به کمک حرفهای احتیاج دارم.
اینجا که جای بحث نیست. بامزهس. دیجیتون کجاست؟
استراحته. چرا؟ چی شده؟
میدونی وقتی یه آهنگ میفته تو سرت
و نمیتونی از سرت بیرونش کنی؟
آره، من سه سال نمیتونستم آهنگ «فکتس آو لایف» رو از سرم بیرون کنم.
باشه. من اصلاً نمیدونم این یکی چیه.
و داره دیوونم میکنه. فکر کردم شاید دیجی شما
بشناسدش یا چیزی. چطوریه؟
من قرار نیست براتون بخونمش. چرا که نه؟ شاید ما بشناسیمش.
باشه.
چیزی؟ - هیچی.
فکر کنم اگه یه بار دیگه با یه ذره انرژی بیشتر امتحانش میکردی،
شاید با یه کم رقص و پایپر هم میتونست همراهیت کنه
با یه بیتباکس قدیمی.
چرا میدونستم از شما آدمهای دیوونه هیچ کمکی بهم نمیرسه؟
اوه، بابا! یه دقیقه صبر کن.
صبر کن. نمیتونیم بذاریم کاملاً دست خالی بری.
این چیه؟
تو واقعاً دوباره با دوستمون جاستین جور شدی.
داره ما رو به مهمونی باربیکیوی بزرگ سالانه خانوادگیشون دعوت میکنه.
باحاله.
برای کی؟ منظورم اینه، تو میدونی من و جاستین...
هنوز تو مرحله لاس زدن و شوخی توی رابطهایم.
فکر کنم با خانوادهها بودن ممکنه خرابش کنه.
فقط همینه؟ آره، منظورت چیه؟
منظورم اینه، مطمئنی به خاطر این نیست که یه دورهمی بزرگ خانوادگیه؟
اگه میخوای از کارت «پرو با پدر و مادرش مشکل داره» استفاده کنی،
بذار وقتت رو نگیرم.
پرو، اینطور نیست که ما سرزنشت کنیم. دیدن خانوادههای کامل و به هم پیوسته،
برای همهمون سخته. نمیتونیم زندگیمون رو با فرار از چیزی که آزارمون میده بگذرونیم.
تنها چیزی که الان منو آزار میده
اینه که نمیتونم این آهنگ مسخره رو از سرم بیرون کنم.
واقعاً ممنون از نگرانیتون.
میدونی از چی بیشتر قدردانی میکنم؟
پنج دقیقه با دیجی شما.
بستنی میخوای کوچولو؟
آره.
نگفتی لطفاً.
کمکم کن!
یالا، کول، با من حرف بزن.
صبح بخیر، خورشید خانم.
باشه، چطور در مورد ابری با احتمال بارش؟
ببخشید، چیزی گفتین؟
چیز مهمی نیست. دوباره تا صبح بیدار موندی؟
آره. موضوع پیچیده شده بود.
زنگ خورد. پیام آنی از کیه؟
اوه، هیچی.
باشه، خب، هیچی معمولاً یعنی یه چیزی،
و یه چیزی معمولاً یعنی یه پسره، پس...
باشه، نمیدونم شماها در مورد چی حرف میزنید،
ولی چیزی که من دارم بهتره، یا حداقل عجیبتره.
عجیبتره؟ پایپر، اصلاً چنین کلمهای داریم؟
حالا هرچی. خلاصه کارا دیشب زنگ زد.
اون دیروز توی ساختمون «بی تِک» جلسه داشت.
و قسم خورد که ویکتور رو دیده که داره از لابی رد میشه.
منظورت ویکتور باباست؟
منظورت همون کسیه که یک ساله باهاش حرف نزدیم،
و احتمالاً تو شهر هم هست و زحمت نداده بهمون زنگ بزنه.
همونه. میفهمین چرا باید بهتون میگفتم؟
ولی کارا از کِی ندیدهش...؟
مثلاً اول ابتدایی، میدونم. ولی خیلی مطمئن به نظر میرسید.
چرا فکر میکنی اینجاست؟ باید بریم و سعی کنیم پیداش کنیم؟
چی اگه هیچ ربطی به ما نداشته باشه؟
خب، من یکی که قرار نیست خودم رو به آب و آتیش بزنم تا بفهمم.
صبر کن، حتی کنجکاو هم نیستی؟
یالا، پرو. منظورم اینه که اون پدرمونه.
همونطور که قبلاً گفتم، من با عدم حضور پدر و مادر کنار اومدم.
بعضی آدما قرار نبود اون زندگی رؤیایی خانوادگی رو داشته باشن،
با خونه، گاراژ دو ماشینه، سگ گلدن رتریور
و مامان و بابای مهربون و فداکار.
باشه، پس ما خانواده معمولی نیستیم. ولی اون تنها کسیه که داریم، پرو.
نه، پایپر، ما همدیگه رو داریم.
باشه. و ما آدمای دیگهای هم داریم که دوستمون دارن، و زندگیهای خیلی پر و شلوغی داریم.
حالا که حرفش شد، من باید برم.
اگه میخوای ناهار بخوری، من بالای تپه «نوب هیل» توی پارک هستم برای...
یه عکسبرداری، باشه؟ باشه.
باشه.
هی، میتونم تا دم در بدرقهت کنم؟ خیلی خوب میشه.
اوه، ببخشید.
سلام. من...
واقعاً برات مهم نیست من کی هستم، هست؟
منظورم اینه، بقیه همه رفتن ناهار.
و تو اینجا گیر کردی و داری به سؤالای بیربط جواب میدی.
از آدمایی که اصلاً نباید این سؤالا رو بپرسن.
واقعاً میتونم کمکتون کنم؟
آره. درسته.
میخواستم بدونم ویکتور بنت توی کدوم شرکته.
نیست. ببخشید؟
بنت، ویرگول، ویکتور؟
اسم اون تو هیچ دفتری توی ساختمون ثبت نشده.
من یه عکس دارم. حدوداً مال ده سال پیشه
ولی شما اینجاها ندیدینش؟
مطمئنی؟ چون من میدونم که...
بابا؟
بابا
چی؟ این...
تو نیستی. ببخشید، فکر کردم تو...
ببخشید
پس میگن همون کاری رو بکن که توش واردی
برای همین یه مطلب نوشتم در مورد بزرگ شدن تو شهر
امیدوارم بره رو جلد. داری طفره میری
ماهرانه، ولی هنوز داری طفره میری
باشه، تا حالا فکر نکردی که شاید من فقط نمیخوام برم؟
نه، ربطی به کبابپارتی نداره.
یا اون پسری که ازت خواست باهاش بری.
ربط به بابا داره.
چرا اصرار داری هر کاری که میکنم رو گردن احساساتم بندازی
یا نداشتنِ اونها نسبت به پدرمون؟
پرو، میگی تموم شده ولی انقدر میگیش
که من این حس رو دارم که کسی که داری سعی میکنی متقاعدش کنی خودتی.
و باور کن بعد از اتفاقاتی که برام با کول افتاد
اگه کسی اون رو بفهمه، منم.
یه جورایی یکی نیست. خب، شاید هم باشه.
احساساتم نسبت به پدرمون مال گذشتهست.
یعنی واقعاً جایی در حال حاضر ندارن.
پس جاستین تنبیه میشه؟
همینه! چی؟
اون آهنگه. نمیشنویش؟ یکی داره زیر لب زمزمهاش میکنه.
سلام
هی
میخواستم ببینم میتونی به من بگی اون آهنگی که داری زیر لب زمزمه میکنی چیه؟
خب، معما حل شد. حالا میتونی از زمزمه کردن اون آهنگ مزخرف دست برداری.
ما وسط این بودیم که تو سعی میکردی استدلال کنی
که چرا نمیخوای بری کبابپارتی جاستین.
پرو، اگه همینطور به من بیتوجه باشی ممکنه احساساتم منفجر بشه.
هوا سرده. اینجا چیزی داریم به اسم زمستون.
چرا یه بچه باید بستنی بخواد وقتی هوا اینقدر سرده؟
و کامیون اومد وایساد و هیچکس تکون نخورد.
و متوجه شدی هیچ پدر و مادری نیست؟
خب لطفاً بهم بگو چی به چیه؟
ترجیحاً ثابت وایساده.
چی؟ هوس برف یخی کردی؟
پرو، ما وسط یه مکالمه هستیم.
و با توجه به اینکه ساعت ناهارت، اوه، پنج دقیقه پیش تموم شد
احتمالاً باید سریع تمومش کنیم. آره، خب، یه مشکلی هست.
اونو میدونم. چرا در موردش با من حرف نمیزنی؟
با من نه، فیبی. با این، خب؟
یه حس دژاووی کامل بهم دست داده.
خب، پس اول داری آهنگای عجیب زمزمه میکنی
و حالا داری فلاشبک میبینی؟
آهای؟ بستنی میخوری؟
باشه. منظورم اینه که معمولاً غرایزم...
نه! وایسا!
خب، اون دختر کوچولو کجاست؟
نمیدونم. من داشتم نگهش میداشتم و... باید پیداش کنیم.
اول باید بفهمیم ما اصلاً کجاییم.
حدس میزنم ما هنوز تو کامیون بستنی نیستیم.
یا حتی بدتر، ما هنوز تو کامیون بستنی هستیم.
پرو
میدونم، منم میشنومش.
باشه، اگه راه ورودی هست حتماً راه خروجی هم هست.
تو کی هستی؟!
قدرتی نداریم، قدرتی نداریم.
تعجب نمیکنم، تعجب نمیکنم.
خب، یه حسی بهم میگه اون داشت از ما فرار نمیکرد.
باشه، بریم.
کمک!
لطفاً کمکم کن!
از چی کمکت کنیم؟
هیچی. اون مردی بود که همین الان اینجا دیدیم؟
بالاست.
اون میاد سراغ تو، سراغ همه.
و وقتی بهت برسه، تنها چیزی که از جایی که وایسادی میمونه، هیچیه.
هیچوقت نمیدونی کی میاد. و هیچوقت نمیدونی کیو میخواد.
ما سعی میکنیم قایم بشیم ولی مدام ما رو پیدا میکنه.
عجله کن! داره میاد!
بیا تو! یالا!
اینجا، بیا تو!
صبر کنین!
فرار کن! کمک!
اون نمیتونه خودشو برسونه.
پرو!
یالا
اون دقیقاً اونجا بود.
پرو، تقصیر تو نیست. قدرتهای ما اینجا کار نمیکنن، حالا اینو میدونیم.
دفعه بعد آمادهتر خواهیم بود.
یعنی شما قراره ما رو نجات بدین؟
ما؟ بقیه هم مثل من هستن.
دارن قایم میشن. توسط مرد بستنیفروش اسیر شدن.
اگه اون نمیخواد شما اینجا باشین
حتماً یعنی شما قدرت نجات دادن ما رو دارین.
ما باید بریم.
هیچی برمیگرده.
همیشه همینطوره. یالا.
پرو، منم که دارم یه پیام دیگه برات میذارم.
بعد از اینکه برای فیبی هم یه پیام دیگه گذاشتم.
تو محل کارت باهات تماس گرفتم، ولی گفتن بعد از عکاسیت، دیگه مراجعه نکردی.
پس شما کجایین؟
ببین، پس بهم زنگ بزن. یا بهتر از اون، خودت سر و کلهت پیدا بشه و نجاتم بده
از اینکه مجبور باشم خودم تنها این رد کردن خجالتآور رو انجام بدم.
No comments yet. Be the first to leave one.