Esimesed 200 rida.
« تـرجـمـه: حسین اسماعیلی و امــیــررضــا »
« قـاسـم (قـاتـل) »
گوشی رو بردار!
عه، سلام قاسم
چه تصادفی. تو اینجا چیکار میکنی؟
یه چیزی دستته که مال تو نیست
دست منه؟
همون نقاشی گرونقیمتی که لوله کردی و انداختی پشت کمرت
مال رئیسمه
فکر نکنم مال اون باشه
یکم ابهامآمیزه که مال کیه، مگه نه؟
ابهامآمیزه
یعنی دچار ابهامه یعنی گیج کنندهست یا مبهمه یا نامشخصه
بذار ابهامش رو برات برطرف کنم
بذار برات روشنش کنم
باشه، باشه
نیازی به اینکارا نیست
خیلیخب. بذارین یه جایی پیدا کنم بزنم کنار
از همهطرف محاصرهم کردین
مراقب باش، مراقب باش، مراقب باش
برید کنار. ببخشید. ببخشید
مراقب باش. شرمنده
ببخشید
بپا، بپا، بپا
مراقب باش، مراقب باش
« مــورف »
لوک، سلام. کجایی؟ هواپیما آمادهی حرکته
مورف، نمیتونم برسم فرودگاه
یه راه دیگه لازم دارم
لوک؟ الو؟
با قطار از بانکوک برو چیانگمای
توی فرودگاه میبینمت
« هوآ لامفونگ، بانکوک »
ببخشید. ببخشید. آره. شرمنده
برین کنار، برین کنار. یالا
ببخشید! ببخشید! برین کنار
ببخشید! ببخشید! برین کنار
ببخشید. ببخشید
برید، برید، برید، برید، برید
مراقب باش
توی خواب حرف میزنی
آره قبلاً هم بهم گفتن
چیز...
خجالتآوری گفتم؟
بستگی به حد و مرزهات داره
چیزی نگفتی که بر علیهت استفاده بشه
بذار دوباره امتحان کنم
متاسفانه، فکر نکنم برای اینکار وقت داشته باشیم
یکم سریع پیش نرفتیم؟
نظرت چیه با معرفی شروع کنیم؟
بهنظرم هرچی کمتر بدونی بهتره، آقای پردو
برای تفریح نیومدی اینجا
نه
- برای کار اومدم - عه
توی چه کسبوکاری هستی؟
نقاشیهای کمیاب و خاص رو بازیابی میکنم
که بعضی اوقات توی کیفهای لولهای چرمی هستن
چه تصادفی
خب، حالا قراره چیکار کنیم؟
بهنظرم خودت میدونی حالا قراره چیکار کنیم
من دست رحمتم
همکارهام دست مجازات
خودت انتخاب کن
خب، یه انتخاب سومی هم هست
- واقعاً؟ - آره
به شکل حماقتآمیزی متوجه تیم محافظین مرگبارم نشدی
گول ظاهر بیآزارشون رو نخور
هرکدوم گرگی در لباس میش هستن
پس، یا تو همین الان تسلیم شو
یا مجبور میشم سگهای جنگیم رو بندازم به جونت
بهنظرم حاضرم خطرشو به جون بخرم
خب پس...
دست رحمت رو انتخاب میکنم
پایانهای خوش رو دوست دارم
تو همدست قاسم نیستی؟
قاسم کیه؟
- لوک؟ - مورف، با قطار هم به جایی نرسیدم
وایسا ببینم. چی؟
اوه، نه
دیگه چه راهی سراغ داری؟
یه لحظه صبر کن
یه ایستگاه اتوبوس هست که پیاده یک ساعت با جایی که هستی فاصله داره
خودت بیا دنبالم
بیخیال موتور، بیخیال قطار
علاقهای به راه رفتن هم ندارم
علاقهای به اتوبوس هم ندارم
مورف، باید بیای دنبالم
« چـشـمـهی جــوانــی »
از خونهی واقع در استرتمور گاردنز
آقای کراس فرشهای راهروی ورودی رو میخوان
و همچنین پرتره، ساعت پدربزرگ مبل اتاق پذیرایی...
مبل سبزه؟
تو که از مبل سبزه متنفری
اگر میشه بذارین ادامه بدیم
هارولد، توافقمون این نبود
توافق کردیم با یه میانجی بیطرف مسالمت آمیز حلش کنیم
اینقدر سادهلوح نباش، شارلوت
فکر کردی قراره به کجا برسیم؟
خب، فکر نمیکردم سر از طبقهی 17م دربیارم و وکیلت بیفته به جونم
همینه که هست دیگه به اینجا رسیدیم
خب، اسباب و اثاثیه برام مهم نیست
ولی سر حضانت پسرمون یکی به دو نمیکنیم
بهتره یه وکیل برای خودت بگیری
« مـیـدان تـرافـالـگـار، لـنـدن »
امیلی، میشه لطفاً بخش غربی رو ببندی؟
من میرم یه نگاهی به مرمت تابلوی هلباین بندازم
- باشه. بعداً میبینمت - فعلاً
نقاشی تحسین برانگیزیه
دمپاییهای ابریشمیش بینظیرن
لوک، چرا اومدی انگلیس؟
شارلوت، تقریباً یه ساله همدیگه رو ندیدیم
یه برادر حق نداره بیاد دیدن خواهر کوچیکهش؟
خانواده چطورن؟
- تامس جوون چطوره؟ - عالیه
نابغه هم هست
- شوهرت چی؟ هنری؟ - هارولد
چندان خوب نیست
معلوم شد وفاداریش از گربه هم کمتره
از شنیدنش متاسفم
ولی تو یه شاهکاری و اون یه میمونه
میتونستم از همون اول بهت بگم عاقبت خوشی نداره
امروز حوصلهی این حرفات رو ندارم، لوک هنوز برام دردناکه
دوباره توی دردسر افتادی؟
شارلوت، بهنظرت واقعاً باید مشغول همچین کاری باشی؟
عه، خداروشکر. نجات پیدا کردم حالا دیگه مربی زندگی شدی
قابلتو نداشت وظیفهی برادرانهمو انجام دادم
از کارم خوشم میاد، و توش ماهرم
نه، میدونم باید خودتو اینطوری قانع کنی
ولی ما سه تا عجب ماجراجوییهایی با همدیگه داشتیم
دلتنگش نشدی؟
چرا، ولی اون مال ۱۰ سال پیشه
بابا مُرد، من داشتم بچه بزرگ میکردم
درگیر شغلم بودم و مجبور بودم بچگی رو بذارم کنار
فکر نکنم تو همچین کاری کرده باشی
خب، اسم خودتو گذاشتی موزهدار
ولی فکر کنم یه شکاف غیرعادی توی نقاشی خانوادهی مقدس هست
بین مریم مقدس و عیسی مسیح نوزاد
- نه، نیست - چرا، هست
توی نقاشی لوینستد کوچک
- من که هیچی نمیبینم - واقعاً؟
بین دو فرشته رو ببین و بعد بین هالههای نورشون رو نگاه کن
همون خط رو مستقیم از وسط منجی کوچیکمون دنبال کن
تا برسی به انگشتهای کوچولو
ولی خپل و صورتی پاهاش
و اونجا، توی مخمل آبی...
پیداش میکنی
لوک!
لوک!
چیکار داری میکنی؟
لوک!
لوک!
لوک!
لوک! اینکارو باهام نکن!
لوک! این دیگه چیه؟
ده دقیقه هم نشده وارد کشور شدی نکنه اینم دزدیدی؟
نقاشی رو پس بده
پس میدم، ولی اول سوار شو تا بهت پسش بدم
نه
- یا الان یا هیچوقت - نه
نمیتونی فرار کنی
خب، ماشینی که انتخاب کردم رو دستکم گرفتی
نقاشی رو پس بده
بیخیال، شارلوت
- برای نقاشی سوار نشدی - لوک، گوش کن چی میگم. پسش بده
نمیخوای نقاشی رو پس بگیری
میخوای زندگی سابقت رو پس بگیری
ببخشید!
یا عیسی مسیح
و انگشتهای پای خپل و فسقلیش
تمومش کن
مورف، بگیرش
دب، اوضاع امنه؟
اوضاع امنه
دب!
هنوزم داری با تیم قدیمی بابا کار میکنی؟
دب. مورفی
شارلوت
داری با نقاشیم چیکار میکنی؟
دستکش دستشهها
هیچی عوض نشده
به غنیمتت رسیدی ولی فردا که رسید، بازم برات کافی نیست
مغالطهی دستیابی افتاده به جونت
مدام به خودت میگی وقتی
خواستهت رو به چنگ آوردی راضی میشی ولی هیچوقت راضی نمیشی
فقط افتادی دنبال گنج پای رنگینکمون
خب، حداقل به یه چیزی باور دارم
تو جوری خودتو قانع کردی که دیگه باور نداری ممکنه گنجی وجود داشته باشه
راحتی و اطمینان رو ترجیح دادی
و کل زندگیت رو گذاشتی کنار
ولی شارلوت، زندگی یعنی ماجراجویی
مردم از کوه بالا نمیرن که اون بالا به یه گنجی برسن
و نه، رمز و راز بزرگ بابا که چرا خود ماجراجویی
مهمتر از هدفه، برام قابل قبول نیست
ولی اینو میدونم که باید عازم ماجراجویی بشی
مورف؟
- هیچی نیست - اصلاً خوب نیست
چی خوب نیست؟
هیچی. هیچی. هیچی. هیچی. هیچی
معذرت میخوام
از جفتتون، روز سختی داشتم
No comments yet. Be the first to leave one.