Esimesed 200 rida.
وایسا
واقعاً که نمیخوای منو بکشی، نه؟
ولی چطور--؟
ما حالا یکی شدیم
من دوباره متولد شدم
درون تو
باهاش میجنگم
اگه لازم باشه، هر دو تامونو میکشم
نمیذارم به فیبی آسیب برسونی
تو
چارهای نخواهی داشت
بفرمایید! اوه، محشره. بیاین غذا بخوریم.
وایسا، بقیه کجان؟ نمیدونم.
لطفاً کروسانها رو بده.
نمیفهمم. قرار بود همه با هم غذا بخوریم.
میدونی، برای جشن گرفتن.
خواهرا. کره؟
فیبی! پِیج!
پِیج
وایسا، پِیج، از یه اتاق دیگه تلپورت کردی؟
آره. معلومه که فرودم هنوز جای کار داره.
داشتی تمرینش میکردی؟
آره، نمیخواستم چیزی بگم تا وقتی که مطمئن بشم میتونم انجامش بدم.
غذا. خدایا شکر، دارم از گرسنگی میمیرم.
این کارِ تلپورت کردنه. کلی کالری میسوزونه.
فکر میکنی چرا با یه آشپز ازدواج کردم؟
باورم نمیشه که قدرتت از همین حالا داره پیشرفت میکنه.
این فقط یه دلیل دیگه برای جشن گرفتنه.
لئو، کره. کره.
باید فریتاتاها رو امتحان کنی. عالیان.
نوش جان هر دو تون.
اوه، ممنون عزیزم. فقط میخوام تند تند بخورم.
که برای یه بارم شده سر وقت به کارم برسم.
خب، متوجهام ولی، با این حال، هر روز نیست که...
ما منبع تمام شر رو از بین میبریم. یعنی، حداقل کاری که میتونستی بکنی...
این بود که منتظر فیبی و کول بمونی.
اوه، خودتو اذیت نکن.
کول اینجا نیست و تنها چیزی که من لازم دارم یه سرم کافئینه.
شماها چتونه؟ دشمن خونی ما از بین رفته، مرده.
هیچ کس جز من از این قضیه خوشحال نیست؟
البته که آره، عزیزم. من خیلی هیجانزدهام.
ممنون برای این سفره. روز خوبی داشته باشی.
دارن احضارم میکنن. چی؟ الان؟ چی میخوان؟
شاید فقط میخوان بهتون تبریک بگن.
اما برای توی راه.
باید اینقدر روشن انجامش بده؟
خب، اینم از من که خواستم حال و هوام خوب باشه.
چت شده؟
نمیدونم.
رفتم بخوابم و واقعاً خوشحال بودم.
و بعد امروز صبح که بیدار شدم، فقط...
یه حس وحشتناک راجع به کول داشتم.
کول؟ آره، یه جورایی توضیح دادنش سخته.
انگار یه پیشآگاهیه که داره سعی میکنه خودشو نشون بده.
ولی هیچ وقت کامل نمیشه.
ولی هر چی که هست، چیز خوبی نیست.
خب، این که ماوراء طبیعی به نظر نمیرسه.
خیلی عادی به نظر میرسه.
پا پس کشیدی.
هر عروسی همینطوره. باور کن، منم اینطوری شدم.
همینطوری؟ یه شبه؟
خب، تنها دلیلی که تا حالا ازدواج نکردی...
به خاطر سورس بود و حالا که اون مرده،
خیلی بیشتر به اون قدم زدن طولانی در راهرو نزدیک شدی.
نمیدونم.
حس میکنم یه چیز دیگهای هست.
من چطور اینجا اومدم؟ جادوی سورس تو رو آورد.
میبینم که خیلی زود اینو قبول میکنی.
هیچ وقت بهم نگفتی که اگه کمک کنم نابودش کنیم، خودم سورس میشم!
اینقدر سادهلوح نباش.
من از بینشم بهت گفته بودم.
اینکه من و تو با هم کارهای بزرگی انجام میدیم.
این فقط شروع کاره.
نمیتونی سرنوشتت رو عوض کنی.
همونطور که میبینی، شیطانی که درون توست اجازه نمیده.
باهاش میجنگم.
میکشمش. یه راهی پیدا میکنم.
هیچ راهی نیست.
اگه به این شدت به عشق جادوگرت چنگ نمیزدی،
تا حالا تو رو تسخیر کرده بود.
ولی فقط مسئله زمانه.
و بعد از اینکه سورس تو رو کاملاً جذب کنه،
قدرتش ازت محافظت میکنه.
و تو رو از پیشآگاهیهای اون در امان نگه میداره.
اون رو میتونیم صبر کنیم.
متأسفانه با کرزن نمیتونیم.
کرزن؟
جهنم در هرج و مرجه.
تصور میشه که سورس مرده و کرزن سعی میکنه اون خلأ رو پر کنه.
باید جلوشو بگیریم.
وگرنه هیچ وقت نمیتونی تخت پادشاهی رو پس بگیری.
من تخت پادشاهی رو نمیخوام. خواهی خواست.
ولی در حال حاضر، اونقدر قوی نیستی که کرزن رو از بین ببری.
اما خواهران چارم، چرا.
خب چی؟ انتظار داری همینطوری برن دنبالش؟
نه.
من انتظار دارم کاری کنم که کرزن فکر کنه اونا این کارو میکنن تا اون هم تلافی کنه.
و از تو انتظار دارم که مطمئن بشی جادوگرا آمادهان.
که اونو از بین ببرن قبل از اینکه اون اونا رو از بین ببره.
من دستورات تو رو اجرا نمیکنم، ای پیشگو.
نمیتونی مجبورم کنی
شاید نه، ولی "منبع" میتونه.
ببخشید. نشنیدم اومدی خونه.
تازه برگشتم.
از کجا؟ مجبور بودم...
از خونه بزنم بیرون، میفهمی؟
نه، راستش نمیفهمم.
باید حرف بزنیم؟
فیبی، من...
لعنتی. چی شده؟
چیزی نیست.
فقط یه سردرد میگرنیه. باید برم.
کول، کجا داری--؟ کول!
چی شده؟
کاش میدونستم.
عصر جدیدیه دوستان.
دشمنمون مُرده...
و تبعیدمون داره تموم میشه.
کارهایی که بهتون محول کردم برای هدفمون حیاتیه.
امروز انجامشون بدید...
تا فردا همه بتونیم برگردیم خونه.
تو زنده نمیمونی که بر دنیای زیرین حکمرانی کنی.
آیندهی منو دیدی، غیبگو؟
به زودی یه جادوگر تنها اما قدرتمند دنبالت میاد.
همین الان باید بکشیش، وقتی هنوز آسیبپذیره.
وفاداریش با منبع قبلیه. بهش اعتماد نکن.
و تو چرا میخوای به من کمک کنی؟
چون همیشه خودم رو با قدرت مطلق همسو کردم.
و اگه این جادوگر رو بکشی، هیچی نمیتونه جلوی تو رو بگیره...
که منبع بعدی بشی.
آقای کووان، میخواستید منو ببینید؟
بله.
دلم برات تنگ میشه، پیج.
میدونم امروز صبح دیر کردم. دیگه دیر نمیکنم. یه راه پیدا کردم...
که در یه چشم به هم زدن اینجا باشم. دلم برات به عنوان دستیار تنگ میشه.
چون دارم تو رو به مددکار اجتماعی ترفیع میدم.
خیلی ممنونم. عالیه.
راستی، سر حرفم راجع به دیر نکردن هستم.
لازم نیست نگران باشی. حالا یه برنامه کاری منعطف خواهی داشت.
فقط غافلگیرم کرد.
فکر میکردم اسکات نفر بعدی برای ترفیع بود. اون مدت بیشتری اینجاست.
تصمیم سختی بود.
اما بعد از اینکه به کارولین سلدن کمک کردی، نمیتونستم ازت بگذرم.
کارولین. تو باهاش یه معجزه کردی.
نه اینکه شکایتی داشته باشم، ولی ترفیع من...
فقط بر اساس پروندهی اون نیست، درسته؟
خب، اگه ازم میپرسی که آیا پروندهی کارولین...
کمک کرد کفه ترازو به نفع تو سنگین بشه، جواب بله است.
اگه نگران اینی، من قبلاً به اسکات گفتم.
این منفعت شخصیه. ببخشید؟
ممنونم. ممنونم، آقای کووان.
تبریک میگم، پیج.
مرسی، اسکات.
اینجا چیکار میکنی؟ هیچی. فقط دارم فکر میکنم.
راجع به چی...؟ کول.
اون الان یه آدم معمولیه. تو قرار نیست پیدا کنی...
جوابهایی که دنبالشونی تو اون کتاب.
خب، بهتره یه جایی پیداشون کنم چون دارم میترسم.
خب، معلومه که میترسی. ازدواج یه قدم بزرگه.
اینو میدونم. فقط حس میکنم بیشتر از این حرفاست.
سعی کردی باهاش حرف بزنی؟ بله، البته که کردم.
اون فقط داره ازم دوری میکنه، درست مثل وقتی که بود...
بلثازور مُرده. کول الان فقط یه مرده.
یه مرد که بیشتر از هر چیز دیگهای تو دنیا دوستش داری.
میدونم.
خب پس چرا یهو اینقدر لعنتی گیج شدم؟ داره دیوونهام میکنه.
شاید حق با توئه. شاید واقعاً به کتاب احتیاج داری.
جادوگر بودن چه فایدهای داره اگه وقتی درد داری نتونی از جادو استفاده کنی؟
باورم نمیشه داری اینو پیشنهاد میکنی.
منفعت شخصی چی؟ خب، فقط کلمات طلسم رو درست انتخاب کن.
ازش دوری کن. دیگه باید بلد باشی چطور انجامش بدی.
فقط پاک باش.
از قلبت جواب رو بپرس.
فقط به پیج نگو.
نمیخوام اون فکر کنه اونم میتونه این کارو بکنه.
از وقتی حق با توئه متنفرم. واقعا؟ ببین، من معمولاً دوست دارم.
اون طلسمی که هفته پیش اجرا کردم یادت میاد؟
همون که برای کمک به کارولین بود تا پسرش رو برگردونه؟
خب، یه عارضهی جانبی کوچیک داشت. چه نوع عارضهای؟
از اون نوع که باعث میشه ترفیع بگیرم.
میدونم، منفعت شخصی. من خودم رو حسابی سرزنش کردم، تو لازم نیست.
شیطان!
توپ انرژی!
بسه دیگه. خداحافظ.
دو تا جادوگر.
لعنت بهش!
باشه.
پیج، خوبی؟
خوبم، خوبم. فقط غرورم یه کم زخم خورده، همین.
عجیب بود. آره.
لیو.
چی شده؟ مثل همیشه.
شیطان سعی کرد ما رو بکشه.
آره، یه شیطان خیلی قدرتمند.
به طرز عجیبی شبیه منبع.
ما حتی نمیتونیم یه روز مرخصی بگیریم اینجا؟
خب، برای همینه که بزرگان منو احضار کردن.
مرگ منبع، یه مبارزه قدرت تو دنیای زیرین ایجاد کرده.
و کشتن شما به معنی صعود مستقیم به سلطنته.
پس نابود کردن منبع هیچ فایدهای نداشت؟
No comments yet. Be the first to leave one.