Esimesed 200 rida.
کانرد امشب آلیس رو برای شام دعوت کرده
نگران نباش. حواسم بهش هست
بهنفعته حواست باشه
« آنـچـه گـذشـت »
دلت میخواد اون کسی باشی که کانرد و میو هریگن رو
میاندازه پشت میلههای زندان؟
پامو توی اون خونه نمیذارم
تموم شد و رفت
بابت اتفاقی که برای پسرم افتاد تو رو مقصر نمیدونم
همونطور که ارهبرقی لامصب رو مقصر نمیدونم
فقط چون یه لطفی به کت مکالیستر میکنم
معنیش این نیست که به تو لطفی میکنم
زانو بزن
تو رو خدا، التماست میکنم بچه دارم!
توی تشکیلاتتون جاسوس دارین
- میدونی کیه؟ - آره
حلش کن. بعدش معاملهمون میشه
داری وفاداری منو زیر سوال میبری، کانرد؟
نه، هرگز همچین کاری نمیکنم
ادی، چرا به همه نمیگی
امروز صبح بهم چی گفتی؟
در مورد اینکه کی قضیهی آنتورپ رو
به ریچی گفت
قرار بود اون جنده تکهپاره بشه
- چی؟ - نه برندن
چی؟
دارن میان. بشینین. بشینین!
پلیس مسلح!
پلیس مسلح!
نمیدونم از کدوم بیشتر میترسم
وقتی با بابا روبرویی...
میتونی حس کنی داره میاد سراغت میدونی، مثل یه طوفان میمونه...
صدای رعدوبرق رو میشنوی...
اینطوری میفهمی باید پناه بگیری
ولی مامان عین یه کوسهی لامصبه
اصلاً نمیفهمی برات کمین کرده
توی آب داری واسه خودت شنا میکنی
بالا پایین میپری، شاد و خوشحالی
که یهویی، بنگ
شکارت میکنه
و همونجا میفتی
غرق در خون
آره دیگه
پسرم برادرمه
زنم زیرخواب بابام بود و وقتی نخواستش انداختش به من
قضیهی بلا رو میدونستم
ولی ادی...؟
هیچکس بهم نگفته بود
حقیقتش دلمم نمیخواست بدونم
ولی میدونی چیه؟
اینم میدونستم
میتونستم حسش کنم یه حسی به آدم میگه
و گمونم...
بعد از اینکه از زندان آزاد شدم
عزتنفس چندانی تو وجودم نمونده بود
برای همین تمام تلاشمو کردم که عادی باشم
بلا سعی کرد، واقعاً هم سعی کرد خدا خیرش بده، سعیشو کرد
جفتمون خیلی سعی کردیم
که یه زندگی مشترک عادی داشته باشیم
یه زندگی عادی برای اون پسر بسازیم
من... میبردمش فوتبال
میبردمش ماهیگیری، که ازش متنفرم
ولی اینکارو کردم چون باباها از این کارا میکنن
برای پسرشون وقت میذارن، میدونی؟
فقط میخواستم در مقابل این زندگی ازش محافظت کنم
در مقابل این دنیا
در اصل در مقابل مامان
مامان روی مغزش کار کرد همونطوری که روی مغز من کار کرد
کشیدش زیر آب
با ذهنش بازی کرد تا اینکه تبدیل به یه هیولا شد
درست مثل مامان
چون همیشه کارش همینه
هیولا میسازه تا ازش محافظت کنن
از خانوادهی هریگن محافظت کنن از امپراتوری محافظت کنن
امپراتوری مقدس
حقیقتش تمام فکر و ذکرش همینه
تنها دغدغهش همینه
بزرگترین هیولا کیه
میخوای بدونی بزرگترین هیولا کیه؟
بذار یه راهنماییت بکنم
تو به درست کردنش کمک کردی
چون توی این دنیا
دنیای من...
فقط بزرگترین هیولا زنده میمونه!
« تـرجـمـه: حسین اسماعیلی و امــیــررضــا »
لطفاً بشین
میدونم قضیه چیه
قبل از اینکه چیزی بگی
میخوام یکم برات توضیح بدم
چند تا سوال ازت میپرسم
خیلی مهمه که حقیقت رو بهم بگی
باشه؟
همون بار اولی که پرسیدم باهات شوخی ندارم
تو رفتی سراغ ریچی یا ریچی اومد سراغ تو؟
- من رفتم سراغ ریچی - کِی؟
- نه ماه پیش - همکاریتون محدود به فنتانیل بود؟
نه
دیگه چی بود؟
به ریچی اطلاعات میدادم
سوالاتی که الان ازت میپرسم رو با آره یا نه جواب بده
فهمیدی؟
آره
ریچی بهت اعتماد داره؟
خب، ریچی...
- یا آره یا نه - آره
ریچی بهت اعتماد داره؟
ببین، نمیدونم
خب، تابحال تنهایی باهاش ملاقات کردی؟
آره
در مورد خانواده اطلاعاتی بهش دادی؟
- آره - از اون اطلاعات
برای آسیب زدن به خانواده استفاده کرده؟
- آره - ولی تو
در مورد آرچی بهش نگفتی؟
نه
- یا آنتورپ؟ - نه
و نمیدونه اینجایی؟
نه
از نظر خودت
و از نظر ریچی تونستی کمک موثری بهش بکنی؟
آره
و دوباره میپرسم که مطمئن بشم هیچ دلیلی نداره که فکر کنه
الان اینجایی
و داری با من حرف میزنی؟
نه
ولی بهمون خیانت کردی؟
آره
چون ترسیده بودی؟
آره
دیگه میتونی بری
چی؟
بهت زنگ میزنم
زنگ میزنم
- اعتراف کرد؟ - آره
خب... تعجبی برام نداره
همیشه زن باهوشی بود
هری، میدونی توی زندان چه بلایی سرم اومد؟
کِو، باید قضیهی میو و کانرد رو حل و فصل کنیم
میدونستی؟
نه
میدونستی ادی پسرم نیست؟
آره
- کی بهت گفت؟ - بلا
اون شب چرا رفته بودی هتل؟
کِو، جدی داری میپرسی؟ واقعاً؟
نه
ببین، کِو، هر مشکلی که داری، خب؟
هر مسئلهای که بین تو و بلا هست
الان وقت این چیزا نیست
الان وقت سروکله زدن با اون مسائل نیست، خب؟
تا فردا، یا همهچی میفته دست هریگنها
یا استیونسونها
باید بدونم باهامی یا نه
چون تنهایی نمیتونم اینکارو بکنم
از پسش برمیای؟
میدونم باید چیکار کنیم
و باهاتم
خوبه
کجا میری؟
یه ساعت بهم مهلت بده
تف تو این وضع
« شمارهی ناشناس: همین الان بیا زندان اوکپارک »
« به هیچکس نگو. منم میو »
اوهارا سه سوته ما رو از اینجا آزاد میکنه
اوهارا مخبره
چی؟
با ریچی همدست شد و بهمون خیانت کرد
الان یه سالی میشه که توی فنتانیل
و چیزای دیگه باهاش همدست بوده
آرچی مخبر نبود. اوهارا بود
چی؟ دقیقاً چی داری میگی؟
دارم میگم اوهارا هم
یه چیز دیگهست که روحتم ازش خبر نداره
آها
دیروز رفتم دیدن یه نفر
کسی که بهم صدمه زده بود
پیداش کردم
و جبرانش کردم متوجه میشی چی میگم؟
وقتی انجامش دادم
انگار یه ابری از جلوی چشمام رفت کنار
چون متوجه شدم توی اتاق اشتباهی
کنار مرد اشتباهی نشستم
چون اون مرد...
با اینکه کتکم زده بود و بهم تجاوز کرده بود...
مشکل زندگیم اون نبود
اون منو تبدیل به همچین آدمی نکرده بود
چه بلایی سر شماها اومد، بابا؟
سر تو و مامان
کی شما رو این شکلی کرده؟
کی شما رو اینطوری داغون کرده؟
من میدونم کی منو داغون کرده چون جلوی چشمام نشسته
برنامهت اینه، ها؟
امروز روز سرنوشتساز "کوین"ـه؟
اومدی حرکتتو بزنی، پسر؟
- پسر؟ - اوهوم
ببین چه اسمی پشت لباس زیرت دوخته شده
به شورتت. اون اسم "هریگن"ـه
و باید بهش افتخار کنی لعنتی!
نه اینجا بشینی و بابت زندگی گذشتهت
آه و ناله کنی
No comments yet. Be the first to leave one.