Esimesed 191 rida.
من در جزیرهای کوچیک در دریای سیاه متولد شدم
اکثر مردم اینجا از طبیعت جزیره ارتزاق میکنن
همیشه اینطوری زندگی گذروندیم
تا مدتها، چیز چندانی اینجا تغییر نکرد
ولی کمکم اوضاع داره تغییر میکنه
مردم میگن جای خطرناکیه
خرس داره...
و گرگ...
و یه موجود دیگه...
موجودی که مردم میگن خیلی بدتره
« هـیـولاهـا و شـیـاطـیـن کـارپـاتـی »
از اول تاریخمون داشتیم باهاشون میجنگیدیم
تابحال خودم ندیدمشون
ولی شبها صداشون رو شنیدم...
« منع رفت و آمد » « ساعت 8 شب تا 6 صبح »
که در کوهستان طنینانداز میشه
هنوزم کل داستان رو نمیدونم
ولی از وقتی 4 سالم بود تا الان...
تنها چیزی که ازش مطمئنم...
اینه که خانوادهم رو نابود کردن
پیاده شین، بچهها
سلام عزیزکم
قراره یکیشون رو ببینیم؟
دستت رو بیار جلو
بابام توی اولین شکارم اینو بهم داد
تیزه
آره، کشندهست
توی ارتفاع بمونین
بوریس!
درختها!
بلند نشو!
بیا بریم!
اونجاست!
« افـسـانـهی اوچـی »
تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی
دیشب...
فوق العاده بود، کوچولوهای عزیزم
رقص شیطان رو توی چشمهای دیو دیدیم!
ولی تونستیم یکیشون رو هم بکشیم؟
نه
نه، نتونستیم
و تا دلتون بخواد شلیکهای الابختکی
و معطل کردنهای بزدلانه داشتیم؟
آره. آره، داشتیم
پاول!
این هفته، بهترین اسب نر بابات گاز گرفته شد و از شدت خونریزی مرد
اولگ!
عمو "بلکا"ـت، دیگه همراه گلهش روی تپه نمیمونه
حالا دیگه خونه میمونه و مشروب میخوره!
ایوان! پدرت و همکارهای هیزمشکنش
از اردوگاه فرار کردن
مادرت جای غذا پهن خوک میده به سگ
گلب!
توی مزرعهی شما
پنج غاز و سه گربه ناپدید شدن!
بلایی پلید بر سر زندگیهامون نازل شده!
والدینتون شما رو برای خدمت در این راه فرستادن
میگن "بیا! از پسرم یه مرد بساز!"
"ازمون محافظت کن. نجاتمون بده!"
وقتی این پترو 14 سالش بود
و مثل شما یه بچهی لاغرمردنی بود
یتیم و به من سپرده شد
حالا نگاهش کنین!
شاید فکر کنین من آدم بداخلاق و خشنی هستم
ولی یادتون باشه، عزیزانم
دردتون رو منم کشیدم
اوچی زنم رو ازم گرفت
و بابت همین...
خودم پسری ندارم
ولی اگر دلهای کوچیکتون رو وقف این هدف کنین
به جان خودم قسم
همهتون رو پسرهای خودم میدونم
...شب طولانی و سراسر تنهایی
میشنوی؟
محشره
جوری رفتار میکنی انگار داری شکنجه میشی
مثل لاکپشتی که سرشو کرده تو لاکش
مسخرهست
این آهنگ مخصوص ما بود
من و مادرت
توی مدرسه، یاد گرفتیم یه نوع پرنده وجود داره
اسمش مرغ آوازخوان کاجه
پرندهی عجیبیه، چون عملاً...
جای مادر، پدر روی تخمها میخوابه
ولی وقتی بزرگتر میشه
از لونه میره
و مادرش بهش یاد میده چطوری پرواز کنه و حشره شکار کنه
بهنظرم باحاله
ایکاش میتونستی مادرتو ببینی، یوری
ایکاش میتونستی
- گفتی من... - چند بار
باید بهت بگم؟ اون ما رو ول کرد و رفت
میرم ببینمش
اون تو رو نمیخواد
تلهها رو چک کردی؟
بهت صدمه نمیزنم
چیزی نیست
بهت صدمه نمیزنم
سوت مخصوصتون، ندای مرگ
اینم از این
حالا بهتر شد
نه. برای خوردن نیست
نه!
اونطوری که میگن نیستی
صداشو میشنوین؟
کیسهی خوابم رو لازم دارم
یوری، قضیه چیه؟
تنهایی از پس خودم برمیام
توی جنگل زنده نمیمونی
الکی شلوغش نکن
ببین، میتونی باهام صحبت کنی
فقط وقتایی که کسی نیست مهربونی
میخوام ببرمش خونه
لطفاً به کرمهام غذا بده
کجاست؟
آخرین بار کی دیدیش؟
دیشب، سر شام، همراه شما
"بهت پسش میدم چون مسخرهست"
"در ضمن، من قوی و باحالم"
"هیچکدوم از حرفات رو باور نمیکنم"
"و دنبالم نگرد، باشه؟ ممنون، خداحافظ"
وای خدا
دزدیدنش!
خودتونو محکم بگیرین، احمقا!
بزنین بریم!
باارزشترین گنجینهی یک پدر، دخترشه!
زیر پل!
- کجا؟ - اونجا
« فـروشـگـاه کـورکـا »
گرسنهای؟
انگار گفتی آره
قول بده سر و صدا نکنی
استخونها و دندونهای محکمی داریم
هفت روز هفته تاسکباب گوشت چرخکرده میخوریم
بابا هیچوقت اجازه نمیده بیام اینجا
میگه "فقط شیر گوسفندها رو میخوریم"
ببخشید خانم
سروصدا نکن. سروصدا نکن
حیوون!
- هی! هی! - پس چرا...
تکون نمیخوره! تکون نمیخوره!
تکون نمیخوره
بهت دستور میدم، حرکت کن!
تقصیر تو نیست
ما جامون اینجا نیست
آنگاه خواهید دانست که من خداوند هستم
چرا که خداوند قوم خویش را تسلّی داده است
"چه كسی میتواند غنایم را از چنگ فاتح جنگ درآورد؟"
خداوند در جواب گفت:
حتی اسيران را از دست فاتح جنگ خواهم رهانيد
و غنایم حاكم ستمگر را از چنگش در خواهم آورد
چرا که من با دشمنان تو خواهم جنگيد
اوه!
و فرزندانت را خواهم رهانيد
عجب
هی، دینا! اینو ببین!
و با خون خود سرمست خواهند شد
گویی که شراب گواراست
آنگاه تمام مردم دنيا خواهند دانست كه من خداوند...
فکر نکنم تاثیری داشته باشه
چندشآوره
طعمشو بچش
طعمشو بچش
تابحال همچین صدایی از خودم درنیاورده بودم
نمیدونستم میتونم
حشره
حشره
درخت
درخت
خاک
خاک
حشرهی خوشمزه
سر پرُ مو
مُـف
طعمشو بچش
میتونم باهات حرف بزنم!
میتونم باهات حرف بزنم!
میتونم باهات حرف بزنم!
میتونم باهات حرف بزنم!
« ارائـ ـه از سـ ـی ـنـ ـما »
یوری!
یوری!
مامان؟
اون کجاست؟
همونطور که ممکنه بدونی
موجودی به اسم خفاش قهوهای کارپاتی وجود داره
که توی این ارتفاعات زیاد پیدا میشن
میتونن کل خون یه گوسفند رو بخورن
ولی این خفاشها...
خون هر موجود خونگرمی
که بتونن پیدا کنن رو میخورن
No comments yet. Be the first to leave one.