Esimesed 200 rida.
خب، باید همین اطراف باشه.
و نمیتونی دقیقتر بگی چیه؟
باشه. بهت گفتم یه جور چیز شیطانیه.
چرا گذاشتم منو راضی کنی؟ باید خونه باشم و کارامو عقب بندازم.
...مقاله اخلاقی عقبافتادم رو بنویسم، نه اینکه دنبال یه چیز بیهوده بگردم.
خب، اهریمن وحشی! داشتم دنبال فعالیتهای غیرطبیعی میگشتم.
و این مکان واضح و مشخص بهم نشون داده شد.
یه لحظه صبر کن.
داری میگی الان داری دنبال دردسر میگردی؟
پرو، چی شد اون تعادلی که قرار بود تو زندگیت بیشتر کنی؟
میدونی، کمتر جادوگری، بیشتر خودِ پرو باش.
ببین، دیروز کاور یه مجله رو عکس گرفتم، دیشب قرار داشتم.
و امروز صبح دارم دنبال شر میگردم.
تعادل از این بیشتر نمیشه.
آره، دقیقاً یه دختر معمولی از همین مجلههای مد و فشن.
خب، تو و پایپر دیگه به من احتیاج ندارین.
پس کلی وقت دارم تا به کسایی که احتیاج دارن کمک کنم.
این چیزیه که فکر میکنی؟ اینکه ما دیگه بهت احتیاج نداریم؟
آخه از وقتی پایپر ازدواج کرده...
و تو هم با کول هستی...
حس میکنم دیگه لازم نیست اونقدر مراقبتون باشم.
پرو، این یه چیز خوبیه.
آره.
فکر کنم همینه. خوبه.
باشه، تا سه بشمرم. یک، دو...
وای خدای من!
این همون قهوهسازیه که میخواستم! فیبی، فقط یه کارتن خالیه!
آره. البته.
دیدی؟ بهت احتیاج دارم. همین الان از اینکه خودمو مسخره کنم نجاتم دادی.
این دیگه یه شغل تمام وقته.
خیلی ممنون واقعاً.
هی، کول چطوره؟ مدت طولانیه ندیدمش.
اوه، میدونی، داشته از دست شکارچیان شیطانی فرار میکرده.
اما باز هم هر وقت فرصتی پیدا میکنه، میتونه غیب بشه و بیاد تو اتاق خواب.
سریع میاد و سریع هم میره، اگه منظورم رو متوجه بشی.
مبهم یادم میاد.
و با اینکه واقعاً از دیدنش خوشحالم...
داره مشکلات قدیمی رو برام زنده میکنه.
مثلاً اینکه واقعاً دوستم داره، یا فقط جذبِ جذابیتهای منه؟
اوه، فیبی، بیخیال. خودت با تمام وجود میدونی که دوستت داره.
و فکر کن چند بار جونشو به خطر انداخت تا تو رو نجات بده.
فکر نمیکنم این فقط هوس باشه.
آره، ولی اگه واقعاً خیلی خیلی سکس خوبی بود چی؟
خب...
بجو تا بیابی.
لطفاً، فقط یکی دیگه! بهت گفتم!
چیزی که میخوای دیگه تو این جعبه نیست.
بیشتر میخوام.
نمیفهمی؟ باید بیشتر داشته باشم!
تو هیچ وقت از طمع سیر نمیشی، مگه نه؟
هی!
جعبه!
جعبه مال لوکاسه! خب؟
خب، به لوکاس بگو توقیف شده.
هی، باشه. تموم شد.
باید بیشتر داشته باشم.
نمیفهمی؟ باید بیشتر داشته باشم!
جعبه. نه!
این یارو همینجوری از ناکجاآباد پیدا شد. هیچ ایدهای ندارم از کجا.
کارت شناساییش نشون میده که رابرت پایکه.
رابرت پایک؟ آره.
شاهد عینی دیدی؟
هی. هی.
چیزی فهمیدی؟
چیز غیرعادی نیست.
متأسفانه، ما همیشه از این خودکشیها داریم.
داریل، این خودکشی نبود، باشه؟
اونو به خیابون هل دادن... شیطانی هل دادن.
فکر میکنم دیگه علائمش رو میتونم تشخیص بدم.
باشه.
این رابرت پایک. ازدواج کرده بود، دو تا بچه داشت.
تو شرکت سرمایهگذاری برگسون به عنوان دلال بورس کار میکرد. خیلی موفق بود.
اهریمن اونو به طمعکاری متهم کرد.
نمیدونم ربطی داره یا نه. باورش سخته.
به نظر میاد آقای پایک یه دلال بورس معمولی نبود.
از هر نظر، بیشتر یه نیکوکار بود.
حتی دیشب یه مراسم جمعآوری کمک برای انجمن سرطان آمریکا برگزار کرد.
حتماً یه چیزی خیلی سریع تغییر کرده.
چون وقتی ما دیدیمش، تنها چیزی که براش مهم بود اون جعبه بود.
چه جعبهای؟ این یکی.
توش چیه؟ نمیدونم.
اما هرچی که هست، ظاهراً ارزش مردن رو داشته.
به نظر شما، کاری از دست راننده اتوبوس برمیومد...
...که از برخورد باهاش جلوگیری کنه؟
نه، خیلی سریع اتفاق افتاد. فرصت واکنش نداشت.
باشه. فکر کنم همین بود.
اگه میشه شماره خونهتون رو داشته باشم، در صورتی که سؤال دیگهای داشتم.
همون شماره خواهرم. با هم زندگی میکنیم.
واقعاً؟
فقط از روی کنجکاوی، اگه یکی از سؤالای دیگهام این بود که...
میتونم شما رو برای شام بیرون دعوت کنم؟
با این یکی غافلگیرم کردی.
این کار منه. خب، تو تو این کار خیلی خوبی.
اما من...
فکر میکنم بهتره این شمارهها تو گزارشت بمونن.
من با کسی هستم. تعجب نمیکنم.
جناب افسر؟
ببخشید.
حالت خوبه؟
نمیدونم... همش دارم بهش فکر میکنم.
چی کار میتونستیم متفاوت انجام بدیم که سعی کنیم نجاتش بدیم؟
اون با سرعت دوید تو خیابون و... نمیتونستیم نجاتش بدیم، پرو.
نه، بدون اینکه بیشتر از شیطانی که این بلا رو سرش آورد بدونیم.
لوکاس.
برای پیدا کردنش، باید بفهمیم این جعبه چی داره که اینقدر خاصه.
میدونی اصلاً اون جعبه چقدر مهمه؟
فکر کردم داری رو عصبانیتت کار میکنی.
دارم عصبانیتمو کنترل میکنم!
حداقل روح اون تاجره رو گرفتیم، لوکاس.
آره، ولی من باید هفت تا روح برای هفت تا گناه تحویل بدم.
نمیتونی همینجوری جعبه رو پیدا کنی؟
آره، ولی اول باید یه راهی پیدا کنم که از جادوگرا رد شم.
همهاش تقصیر توئه.
تو میدونی خودویرانگری من...
قرار بود به من از گناه آرامش بده.
به جاش، من محکوم شدم تا ابد به بقیه آسیب بزنم!
باید جنس رو بشناسی تا بتونی بفرستیش.
من جنس رو میشناسم.
میدونم گناه چطوری میل انسان رو منحرف میکنه.
شاید دقیقاً همین راه باشه که به جادوگرا برسیم.
آره. حتماً. چرا که نه؟
جادوگرا هم میلهای انسانی دارن، مگه نه؟
میدونی، فقط یه چیز هست که نمیتونم خوب ازش سر دربیارم.
چرا به تو نیاز دارم؟
نه!
نیاز داشتم یه کم تخلیه شم.
اونو باز نکن.
بذار اول برم پایپر رو بیارم. چرا؟
خب، پرو، نمیدونم.
شاید برای اینکه تو هم نری تو خیابون و یه اتوبوس بهت نزنه.
پایپر، ما نیاز داریم...
منتظر مهمون بودی؟ اوه، نه.
داشتم برای لئو یه چیزی درست میکردم بخوره، خب؟
که روزش از یکنواختی در بیاد.
و یه چیزی که تمام وقت تو رو بگیره؟
خب، سوشی که خودش رول نمیشه.
به علاوه، من دوست دارم ازش مراقبت کنم و براش آشپزی کنم.
و براش تیپ بزنم.
راستش داشتم فکر میکردم برم براش یه سری لباس جدید بخرم.
میدونی، یه کم از سادگی تیپش کم کنم.
چی، میترسی از دستش بدی؟
صبر کن، واقعاً میترسی؟ خب، من که نمیخوام به بزرگان...
هیچ بهونهای بدم که دوباره اونو ببرن، این یکی رو مطمئنم.
نه، پایپر، اونا این کارو نمیکنن. شماها دیگه ازدواج کردین.
خب که چی؟ هیچ چیزی تو اون عهدای ازدواج نیست...
که بگه اونا هنوز نمیتونن ما رو از هم جدا کنن.
به علاوه، من نمیخوام نسبت به ازدواجم بیخیال باشم.
نه اون و نه اونا هیچ ایرادی تو من پیدا نمیکنن.
خب، اونا ممکنه تو ما ایراد پیدا کنن.
من و پرو امروز صبح یه بیگناه رو از دست دادیم.
پس بهت نیاز داریم.
داری چی کار میکنی؟ دارم جعبه رو باز میکنم.
قرار بود منتظر من و پایپر بمونی.
باشه، خب تو اینجایی. من میخوام بازش کنم.
اگه یه چیز خیلی وحشتناک رو آزاد کنی چی؟
هرچی که باشه مطمئنم از پسش برمیایم.
ولی حداقل فکر میکنم باید اول به شوهرم زنگ بزنیم و نظرشو بپرسیم.
باشه، ولی قبلاً که فقط لئو بود به نظرش نیاز نداشتیم.
صدام کردی؟ نه.
ولی تا وقتی که اینجایی... جعبه، از یه شیطان گرفتیم.
بازش کنیم؟ آره یا نه؟ کتاب سایهها رو چک کردی؟
نه، ولی ایده عالیه. لئو، تو یه نابغهای.
بدون اون چی کار میکردیم؟
نمیدونم. فکر کنم زندگیمون اینقدر روون و...
بیدردسر نبود که الان هست.
فیبی، استاد اخلاقت زنگ زد در مورد قرار امروزت ساعت ۲.
خب، معلومه که الان نمیتونم برم. نه، باید بری.
به فارغالتحصیلی خیلی نزدیک شدی که الان گند بزنی.
ما سه نفری از پس جعبه برمیایم.
مطمئنی؟ آره.
برو. هرچند تو...
شاید بخوای عوض کنی به، نمیدونم، لباس.
یه پیراهن واقعی؟
باشه. باشه.
این خیلی...
بریم.
"در مبدأ، توسط مبدأ بستهبندی شده."
پس چی، این جعبه گناهه؟
خوبه که بازش نکردی.
دوباره میشد داستان پاندورا.
نه دقیقاً. ولی شاید افسانه از اینجا شروع شده باشه.
فقط این یه نوع حمله خیلی خاصتره.
طبق این، جعبه هفت تا گوی گناه داره.
که برای فاسد کردن انسانهای پاک استفاده میشن.
اگه یه آدم پاک باشی چطور فاسد میشی؟
چون هیچ کس در برابر گناه مصون نیست.
چه غرور باشه، چه حسادت، پرخوری، شهوت، خشم، طمع یا تنبلی.
هر کدوم که بیشتر مستعدش باشی، همون بهت حمله میکنه.
اون تاجره حتماً بهش طمع حمله کرده.
برای همین بود که همش بیشتر میخواست.
فقط طمعش هزار برابر بیشتر شده بود.
این توضیح میده چرا جستجوم کار کرد. فکر میکردم اون فعالیت غیرعادی...
یه پیک شیطانی بوده ولی حتماً اون گناهه داشته کار میکرده.
علیه ذات خوب اون تاجره.
باشه، خب، الان چی کار کنیم؟
به نظر میاد "آلودهکننده" همون عامل ارتباطه.
لوکاس رو نابود کنیم و گناها قدرتشون رو از دست میدن.
چیزی در مورد این آلودهکنندهها میدونیم؟
فقط اینکه اونا آدما بودن.
که در زندگی و مرگ گرفتار گناه شدن.
No comments yet. Be the first to leave one.