Esimesed 185 rida.
تو همیشه مریضی.
تو هم وقتی همسن من بودی، مریض بودی.
عصر بخیر، آقا.
عصر بخیر، ویکتور.
فکر نمیکردم هنوز اینجا باشی.
فقط داشتم جیمز رو سرگرم میکردم، قربان، اگه مشکلی نداره.
خیلی لطف داری.
بهتر شدی پسرم؟
هنوزم سرده، پدر.
جان: فقط یه تب خفیفه.
صبح خوب میشی.
تو همیشه همین رو میگی.
و تو همیشه از پسش برمیای، مگه نه؟
آره.
حالا، داروتو خوردی؟
توماس: الیزابت! الیزابت!
بابات بازم مست کرده. توماس: الیزابت!
باید کمکش کنی بره خونه، ویکتور.
اسم منو که صدا نمیزنه، قربان.
پدر! جیمز، همونجا وایسا.
الیزابت: ولم کن! پدر!
توماس: حالا! تو هیچوقت دوستش نداشتی!
جان: بهت گفته بودم هیچوقت برنگردی اینجا.
توماس: برو بیرون!
جیمز؟
نه.
توماس: جیمز؟
چیزهایی هست که تو نمیفهمی. نکن.
باید بدونه! الیزابت: خواهش میکنم نکن.
توماس: دیگه بسّه دروغ.
الیزابت: جیمز...
نه! الیزابت: جیمز!
اون... اون پدرت نبود،
پسرم.
تو چی هستی؟
من منظورم این نبود! من منظورم این نبود! چرا، اتفاقاً همین رو میخواستی!
حقش بود، و تو بهش دادی.
ما برادریم، جیمی. اینو میفهمی؟
و برادرا از هم محافظت میکنن.
حالا باید قوی باشی، قوی تا هیچچی نتونه به ما آسیبی برسونه.
میخوام برم خونه.
نمیتونیم.
ما همیشه با هم میمونیم، هر چی شد،
و هر کسی که جلومون سبز شد رو جمع میکنیم.
میتونی این کار رو بکنی، برادر کوچیکه؟
مرد: دارم میرم پایین رودخونه.
ویکتور: دارن میان.
مرد: برو اونور تپه. عجله کن!
ویکتور: میتونی بدوی؟
همینطور بدو و پشت سرت رو نگاه نکن.
لوگان: باشه.
لوگان: پشت به پشت!
کافیه!
کافیه!
نه! نه!
دست نگه دار، سرباز!
ویکتور!
دست نگه دار! دست نگه دار!
دست نگه دار!
نه!
آماده، نشانه بگیر...
وقتی تموم شد بیدارم کن.
...شلیک!
نگهبان: عجیبالخلقهها! شما حیوونین! عجیبالخلقهها!
اسم من سرگرد ویلیام استرایکر هست.
شما متهم به قتل یک افسر ارشد هستین.
این درسته؟
ظاهراً ما با قدرت یکم مشکل داریم...
بس کن.
...قربان.
رئیس زندان به من میگه که حکم شما
توسط یک جوخه آتش اجرا شد
ساعت ۱۰:۰۰.
چطور بود؟
قلقلکم اومد.
شما پسرا از دویدن خسته شدین؟
از انکار ذات واقعیتون خسته شدین؟
تو به ما چیکار داری؟
اوه، من برام مهمه.
برام مهمه چون میدونم چقدر خاص هستین.
چقدر باارزش.
ببینید، میتونید اینجا مثل یه مشت عجیبالخلقه زندانی بمونید،
یا میتونید به من ملحق بشید.
من دارم یه تیم ویژه با امتیازات خاص تشکیل میدم.
حالا، به من بگید، چقدر دوست دارین واقعاً به کشورتون خدمت کنید؟
میدونین، من این اسلحه رو دوست دارم
بیشتر از هر چیز دیگهای تو کل دنیا.
میخوای بدونی چرا؟
نه.
تو ذهن میمونه.
آره، یکم گنده است، بردَنش تو هواپیما سخته.
دو تا شمشیر رو دربیاری
تو عروسی دوستدختر سابقِت،
اونا هیچوقت، هیچوقت یادشون نمیره.
خندهداره، وِید.
فکر کنم منو با کسی اشتباه گرفتی که براش اهمیت داشته باشه.
آره، احتمالاً به اندازه یه تفنگ ترسناک نیست.
یا پنجههای استخونی یا ناخنهای یه زن کولی.
مانیکور؟
ویکتور. آروم باش.
فِرِد یه خالکوبی جدید زده. نگرانشم.
اوه، خدای من، فِرِد، تو که دیشب تازه دیدیش.
عاشقشم. بعد از یه شب عاشقش شدی؟
ژیمناستیکه.
بِرَدلی، ببرش پایین.
وای خدا.
میخوای بالا بیاری؟ اگه قرار بود پرواز کنیم،
بال در میآوردیم. آخی، نگران نباش نَنسی.
بیشتر آدما با رانندگی میمیرن تا پرواز.
سوراخ سوراخ شدن چی؟
هی، خوب باش، یا حداقل اون چیزی که خودت فکر میکنی خوب بودنه.
سطل میخوای؟ نه.
استرایکر: آقایون، پنج دقیقه دیگه تو لاگوس مینشینیم.
اینجا چیکار میکنیم؟
سر وقتش میفهمی. زیرو؟
مرد ۱: مزاحم! نفوذ به محدوده!
مرد ۲: سلاح آماده!
مرد ۱: مزاحم، وایسا!
دستاتو بذار پشت سرت!
هنوز خوش میگذره؟
فِرِد؟
تانک؟
تانک.
آره، اوکی.
عالیه. تو یه آسانسور با پنج تا آدم که رژیم پروتئین بالا دارن گیر افتادیم.
استرایکر: وِید. رویاها واقعاً به حقیقت میپیوندن.
فقط خفه شو!
نفر بعدی تویی. ممنون قربان. امروز خیلی خوشتیپ شدین.
به خاطر رنگ سبزه.
جدیت رو تو چشماتون نشون میده.
اوه، خدای من. تو هیچوقت خفه نمیشی، رفیق؟
نه. وقتی بیدارم، نه.
بِرَدلی؟ طبقه آخر، لطفا.
آسانسور رو بگیرین! آسانسور!
وقتشه بریم سر کار.
خب. مردم مردن.
اگه این دهنتو نداشتی، وِید،
یه سرباز بینقص بودی.
اگه جای تو بودم، این کارو نمیکردم، داداش.
الماسها رو بردار. مال تو.
من الماسهای تو رو نمیخوام.
من اینو میخوام.
اما اون هیچی نیست. یه یادگاریه.
از کجا پیداش کردی؟ من منبعشو میخوام.
یه روستای کوچیک، خیلی دور از ساحل، سه روز راه از اینجا.
بهش بگو این سنگ برای من از جونش هم باارزشتره.
ازش بپرس از کجا پیداش کرده.
باشه.
میگه از آسمون اومده.
داره راست میگه.
تو که زبانشونو بلد نیستی، لوگان.
یه تیکه شهاب سنگه.
استرایکر: من میدونم چیه.
ازش میپرسم از کجا پیداش کرده.
قربان، پایگاه موقعیتمون رو میخواد.
قطعشون کن.
بله.
بهش بگو همه اینجا میمیرن
مگر اینکه بهم بگه سنگو از کجا پیدا کرده.
وِید: میگه مقدسه.
باشه، قبول.
ویکتور.
ویکتور!
حتی فکرشم نکن.
ما برای این کار نیومدیم.
ولش کن!
داری چیکار میکنی؟
بالاخره یه کار خوب اینجا راه انداختیم.
بهش گند نزن.
کافیه. بسه دیگه. به اندازه کافی انجام دادیم.
فکر کردی کی هستی؟
این کاریه که ما میکنیم.
شاید ترجیح میدادی یه گوشهای بپوسی.
تا اونا هم یه راهی برای سر به نیست کردن ما پیدا کنن. اینه قضیه؟ هان؟
من دیگه تموم کردم.
تو میای؟
جیمی!
ما نمیتونیم بذاریم همینجوری بری.
جیمی!
جیمی!
چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
بیا اینجا.
میبینمت، عزیزم.
هی.
اوه، چه خوبه. آره. عجله نکن.
No comments yet. Be the first to leave one.