Esimesed 200 rida.
بالاخره یه جا پیدا کردیم که تنها باشیم.
آره، عالیه. حالا فقط باید همهی وسایلمونو بیاریم اینجا.
و دیگه کسی نمیتونه اذیتمون کنه. آره.
من هیچی رو نگاه نمیکنم و هیچی هم نمیبینم.
کسی نگاه نمیکنه. هیچکس به هیچی نگاه نمیکنه. من فقط برق لبمو میخوام.
فیبی. متاسفم.
شما دو تا وسط...؟
نه، هنوز نه. فیبی، میشه از اینجا بری بیرون؟
پیداش کردم. باشه، دارم میرم. از اینجا، برق لبمو پیدا کردم.
مواظب...
من خوبم.
هی بچهها. هی، پرو. گم شدی؟
نه، ولی کلیدام گم شدن. اونارو ندیدی؟
نه، تو راه خروجی رو ندیدی؟
من در زدم، مگه نه؟ ولی تو منتظر جواب نموندی.
اوه، درسته. خدای من، واقعاً متاسفم.
به من نگاه کن. دارم میرم. دارم میرم.
آره.
خب، میدونستیم داریم وارد چی میشیم.
پس شاید وقتشه که ازش خارج بشیم.
منظورت چیه؟
باشه.
یک زمانی، قبل از اینکه ما جادوگر بشیم.
من و پرو یه آپارتمان عالی توی نورث بیچ داشتیم.
ولی بعد وقتی مادربزرگ مریض شد،
تصمیم گرفتیم یه مدت برگردیم عمارت.
و آپارتمان رو به دوستانمون دادیم.
و همسر تو به اندازه کافی باهوش بود که با اونا در تماس بمونه.
باید یادداشت بردارم؟
اونا دارن نقل مکان میکنن. اونا دارن نقل مکان میکنن.
و اولویت رو به ما میدن که اجارهنامهشون رو بگیریم.
خب، مطمئنی میتونیم؟
خب، اجارهش یکم زیاده، ولی...
نه، نه، نه. منظورم اون «واقعا مطمئنی میتونیم؟» بزرگتره.
شماها تا وقتی که دوباره با هم زندگی نکردید، قدرتهاتون رو به دست نیاوردید.
ممکنه عواقب ماوراء طبیعی برای زندگی جداگانه داشته باشه.
باشه، ولی عواقب زناشویی زندگی با هم چطور؟
یعنی، لئو، هر کاری که میکنیم در مورد مدیریت زندگی افسونزدهمونه.
یعنی، کی قراره روی زندگی مشترکمون تمرکز کنیم؟
شاید اینکه این آپارتمان به دست ما افتاده، یه نشونهست.
یه نشونه که وقتشه از عمارت بریم بیرون و با هم زندگی کنیم.
فکر میکنی شانس اینکه این کارو انجام بدیم چقدره؟
قبل از اینکه اهریمن بعدی حمله کنه؟
شدو.
منو ترسوندی، کوچولو.
بهتر از این میدونی که نباید وسط مراسم منو اذیت کنی.
حالا، برو. برو. برو.
داری چه غلطی میکنی؟
شدو.
این کارو نکن. لطفاً.
نه!
چی شد؟ موش زبونتو خورد؟
کورن فلکس.
گلدن استیت واریرز. دفاعشون افتضاحه.
یکی... آره، خودم برداشتم.
هی، BART کی...؟ هر ۱۵ دقیقه شنبهها.
آه، خوبه. مامان به یه جفت کفش نو نیاز داره.
میدونم، پول کمه. قول میدم فقط ویترین نگاه کنم.
با کمال میل صفحه نظرات رو با کسی عوض میکنم.
من و لئو داریم نقل مکان میکنیم.
فکر میکنیم از عمارت بریم.
شیر؟
ببخشید؟ یه لحظه صبر کن. برنامههای سرنوشتساز...
نمیشه بین «روزنامه رو بده» جا داد.
و «کی اسپشال کی رو خورد؟» باشه، نگاه کن.
همهمون میدونستیم دیر یا زود این اتفاق میافته. فقط زودتر شده.
خب، در واقع دیرتر شده چون من هفتههاست که ازدواج کردم.
و داریم توی اتاقی زندگی میکنیم که کاغذ دیواریشو من وقتی ۹ سالم بود انتخاب کردم.
تازه بماند که حمام مشترک و صبحانههای خانوادگی.
و اون قضیه هفتگی نجات دادن دنیا.
یعنی، پایپر، ما اینجا فقط به خاطر ارزش نوستالژیک زندگی نمیکنیم، باشه؟
ما اینجا زندگی میکنیم چون اینجا قویترینیم.
درسته، میدونم. لئو، یه کمکی؟
خب، زمانهایی بوده که خودتون از پس کارا برآمدید.
منظورم، بدون پایپره.
مثل وقتی که من رفتم هاوایی.
یا وقتی که با لئو رفتم و همه چی خوب بود.
من میتونم اول یه لگد بهش بزنم؟
همه چی خوب نبود، پایپر.
باشه، قضیه افسونشدگی به اینه که سه نفره باشیم، باشه؟ بدون تو...
خب، تو هنوز اونو داری. ما که دور نمیشیم.
فقط اونقدر دور که من بتونم زندگی خودمونو داشته باشم، زندگی خودمونو.
همهمون میدونستیم این اتفاق میفته. من فقط اولین نفرم که دارم میگم.
ما نمیتونیم تا ابد با هم زندگی کنیم.
درسته، و ما هم نمیتونیم از مسئولیتی که داریم چشمپوشی کنیم.
که از خانوادهمون به ارث بردیم.
خب، شماها باید سعی کنید درک کنید.
من الان دو تا خانواده دارم.
گذشته از این، تو نبودی، خانم فیبی.
که سه سال پیش رفتی نیویورک؟
اوه، نه، نه. اون حساب نیست.
اون قبل از این بود که قضیه سرنوشت شروع بشه.
ما تا شش ماه بعد از مرگ مادربزرگ قدرتی به دست نیاوردیم.
حالا که صحبتش شد، فکر میکنی اون چی میگفت؟
اگه میدونست داری حتی به این فکر میکنی؟
احمقها. چرا اون بچه نادون...
باید روزنامه رو پرت کنه تو بوتهها؟
راجر انگار یه جنگل کامل از شجرهنامهاش رو یادش رفته.
پس الان تعداد مهمونای مراسم به ۱۸۰ نفر رسیده. میدونم.
مادربزرگ!
دکتر خیلی واضح گفت کافئین ممنوعه.
بیا، یه چای خوب بخور.
نه، اون فقط خواهرمه که داره داد میزنه. وقتی از اینجا برم، خیلی راحتتر میشه.
مامانبزرگ، روزنامه کجاست؟
میتونم بعداً بهت زنگ بزنم؟ ممنون.
میدونی، خیلی خوشحالم که هر دوتون رو یه جا میبینم. این خیلی کمه.
اوه، گوش کن. یه لطفی بهم بکن.
تازه خودمو مهمون کردم و خریدمش... تا دا!
یه دوربین جدید عالی! با اینکه مدل پارساله. چیه، مال ۹۶ه؟
خب، فقط میخوام یه عکس از... میدونی.
گفتی داری از اینجا میری؟
آره، گفتم. ما که نمیتونیم تا ابد با مامانبزرگ اینجا زندگی کنیم.
آره، شاید فقط چند تا عکس فوری، میدونی، یهویی.
این کی تصمیم گرفته شد؟
اوه، نمیدونم. احتمالاً وقتی بهم پیشنهاد ازدواج دادن.
شاید بعداً.
مامانبزرگ. لطفاً بشین.
تو تازه از بیمارستان برگشتی.
باشه، آرومتر میرم.
بعد از اینکه اون رو بگیرم.
اما...
اوه، لازم نبود همهتون برای منِ پیرزن کوچولو از رختخواب بیاین بیرون.
خانم هالیول؟ میتونم اول بشنوم چیکار کرده؟
قبل از اینکه جواب بدم؟ موقع دزدی از مغازه مچش رو گرفتن.
اوه، این اصلاً درست نیست. من فقط یادم رفت پولشون رو بدم، مامانبزرگ.
فروشگاه حتی شکایتم نکرده.
فیبی. لطفاً اینقدر ناامید به نظر نرس.
ببین، تو همیشه از این حرف میزنی که باید وقت بیشتری رو با هم بگذرونیم.
و خب، همهمون اینجاییم.
باشه، خیلی خوش گذشت.
فیبی، چت شده؟
چطور میتونی اینقدر بیپروا رفتار کنی؟
سرنوشتت چی میشه؟
آیندهت... آیندهت.
خب، شاید برنامههای آیندهی من
با اونایی که تو برنامهریزی کردی جور درنمیاد.
باید اون کفشهایی رو که تو...
یادت رفت پولش رو بدی؟
درسته.
اونا فقط گرونتر از توان منه.
اما اونا عالین. میدونم.
و مطمئنم همهی اینا هم عالی خواهند بود.
باشه، من ضعیفم. میتونی این یکی رو هم بهم نشون بدی؟
یا نه. اونا که خیلی مال فصل پیشاند.
وای. آروم باش پسر.
وای، اون قدرت رو از کی دزدیدی؟
اینو من باید بدونم و تو باید پیداش کنی.
شنیدم میخدارها دارن دوباره مد میشن.
فکر کنم جعبههای زیادی آوردیم.
نه، نیاوردیم.
تو فقط پارهوقت تو این دنیا زندگی میکنی.
و محاله که ما به این همه جعبه فقط برای من نیاز داشته باشیم.
آره، داریم.
داری میگی من وسایل زیادی دارم؟
آره، دارم میگم.
تو که میدونی تنها دلیلی که دارم میذارم این حرف رو بزنی...
اینه که تو تنها کسی هستی که الان تو تیم منی.
آره، میدونم. اونا فقط یه کم زمان میخوان تا به این ایده عادت کنن.
خب، اسبابکشی برای منم یه کار بزرگه.
الان به یه کم حمایت نیاز دارم.
لیو، کمک!
پایپر!
با این چیکار کنم؟
نه، نه. خیلی کثیفه. خیلی خشونتآمیزه.
خوبی؟
خوبم. بیخیال.
باشه، دخترا. حالا، اگه میتونید یه کم نزدیکتر شید، باشه؟
فیبی، برگرد سمت من. میخوام از اون روی خوبت عکس بگیرم.
فکر نکنم امروز از اون روی خوبا داشته باشه، مامانبزرگ.
میتونیم لطفاً اینو تموم کنیم؟
چرا، برنامهای داری؟ پرو، فقط دارم شونه میبینم.
با کسی که من میشناسم؟
مطمئنم زیر این همه کنایه، یه منظوری هست.
و اگه ربطی به راجر داره...
خب، اون گفت که تو دیروز بهش زنگ زدی.
دنبال تو میگشت. پرو، من قرار نیست از خودم دفاع کنم.
وقتی کار اشتباهی نکردم. واقعاً؟
سعی میکنم باهاش مهربون باشم.
با توجه به اینکه قراره به زودی عضوی از این خانواده بشه.
میدونی، من حتی مطمئن نیستم که میخوام بخشی از این خانواده باشم.
خورشید داره جابجا میشه. میتونید یه قدم پایینتر بیایید، لطفاً؟
و چرا باید وقتم رو پای یه آدم بزدل تلف کنم که با مادرش مشکل داره؟
نمیدونم، اما چرا باید هرچی تو میگی رو باور کنم؟
تو فرق چیزی که مال توئه
و چیزی که مال... اوه، مثلاً میسیزه رو نمیدونی.
بسیار خب. کارمون تمومه؟
مامانبزرگ. مامانبزرگ!
باشه، باشه. نفسهای سطحی بکش.
به دکتر زنگ بزنم؟
نه دکتر.
فقط یه عکس.
آیا برای یه پیرزن زیادیه که از نوههاش بخواد
چنگالاشون رو غلاف کنن، ثابت وایسن،
و اونقدر بهم نگاه کنن تا یه عکس بیریخت بگیرم؟
سلام. چی شد اون "فقط نگاه کردن" تو خریدت؟
معلوم شد اینا رو میشه حساب نکرد.
کی فکرشو میکرد که لباسهای بهاره پرادا رو میشه برای مبارزه با شر استفاده کرد؟
یه جادوگر رو کشتم.
از ناکجاآباد پیدا شد. مجبور شدم بکشمش.
صبر کن، تو هم؟ منم که سومیام!
No comments yet. Be the first to leave one.