Esimesed 200 rida.
آنجلی!
پدرت به زودی اینجا خواهد بود. بیا داخل.
خاله و آنجلی نگران تو در خانه بودهاند .
چرا گوشیت خاموشه؟
چرا اینقدر عصبی به نظر میای؟
پال…
یه نفر داره دنبالم میاد.
دنبالت میگردن؟
من متوجه کسی نشدم. اینجا کسی نیست.
بیا، مشکوک نباش.
اصلاً چه کسی ما را دنبال خواهد کرد؟
- رفیق… - بله؟
ما به خانه شما رسیدیم، شما به خانه بروید.
اشکالی نداره رفیق. تا اونجا همراهیت میکنم.
اشکالی نداره. برو خونه.
حداقل چتر را بردار.
بابا، دلم برات تنگ شده بود، بابا!
من هم دلم برات تنگ شده عزیزم!
خب، امروز توی مدرسهتون چه اتفاقی افتاد؟
امروز معلم از من پرسید قهرمان مورد علاقه ما کیست؟
همه دوستانم اشتباه کردند و از افرادی مثل سوپرمن و بتمن نام بردند.
اوه! جواب درستی که دادی چی بود؟
گفتم پدرم قهرمان من است.
خانه شماره ۳۴/۱۸G، بوراباندا.
روبروی سالن زیبایی بولد اند بیوتیفول
- اسم؟ - اسلم احمد... ۶۲ ساله.
ای خدا!
ببین چه اتفاقی افتاده است!
او همه ما را ترک کرد.
برای همه چای بیار. باشه.
چرا چادر اینقدر گرونه؟
شما هم به اندازه کافی صندلی به ما ندادید!
حتی یک پنی هم در خانه نیست. او خیلی ناگهانی فوت کرد!
اسلم در کودکی بسیار تیزبین بود.
او نمازخانه مدرسه را برپا میکرد و روی دیوارهای مدرسه نقاشی میکشید.
نقاشیهایش محشر بود.
حتی یک ریال هم در خانه نیست.
او همه ما را ترک کرد.
این اسلم ما بود که یک مغازه مکانیکی در منطقه بوراباندا باز کرد.
تا کیلومترها آن طرفتر، مغازهاش تنها امید برای پنچر شدن لاستیک بود!
او کاملاً مورد تقاضا بود!
تنها بعد از اینکه انبار مکانیکی را باز کرد…
اسلم مرد بزرگی بود.
نقاشیهای اسلم خیلی زیبا بودند.
خاله، یه چیزی در موردت بهم گفت ؟
گفت بدون دیدن صورت تو قبل از خواب، نمیتواند آرام بخوابد .
هنوز یادم هست موقع نشان دادن کیف پولش چه گفت .
حتی اگر پول توی کیف پولم نباشد ،
من پادشاهم تا وقتی که عکس پسرم توش باشه.
خبر فوتش را از یک غریبه گرفتم.
افراد زیادی مثل من وجود دارند.
همه آنها باید از مرگ برادر اسلم باخبر شوند.
اما ما هیچ شماره ای از آنها نداریم.
شما لطفا یه کاری بکنید.
- حتی من هم شمارهشون رو نمیدونم. - حالا چیکار کنیم؟
کاری هست که بتوانیم انجام دهیم.
میتوانیم آگهی ترحیم را در روزنامه چاپ کنیم.
همه آن را خواهند دید و خواهند آمد.
هزینه چاپ آگهی در روزنامه چقدر خواهد بود ؟
۱۸،۵۶۵ روپیه شامل مالیات بر کالا و خدمات با ۲۰٪ تخفیف. همین!
- اوه! - تو از کجا میدونی؟
ما یک هفته پیش وقتی مادربزرگم فوت کرد، یک آگهی مشابه دادیم .
متأسفانه، همین اتفاق برای برادر اسلم افتاد.
به همین دلیل است که…
این هم مبلغ اهدایی من به مبلغ ۵۰۰ روپیه.
- همه، لطفا کمک مالی کنید. نقشهام جواب داد.
دیروقت. اسلم بیگ
آزادی
آقا، خواهش میکنم.
صبح بخیر، آقا.
صبح بخیر، قهرمان.
صبح بخیر، آقای سراوان.
قربان، اطلاعات کاملاً موثق است.
اما منبع شما معتبر نیست.
پس، من اجازه نمیدهم.
کلاهبرداری بانکی
آقا، موضوع کلاهبرداری بانک BBA هست؟
در واقع، کسانی که بانک BBA را اداره میکنند، وام ۳۰۰۰ کرور روپیهای گرفتهاند.
تقسیم آن به 6 شعبه و انتقال وجه از آنها.
اگر از آن زاویه بررسی کنیم، مطمئنم راه حلی پیدا خواهیم کرد.
اوه، خب حالا داری بهم میگی چیکار کنم؟
من فقط سعی داشتم بهت کمک کنم.
آیا تا به حال به شما در کسب درآمد از مرگ و میر کمک کردهام ؟
پس، شما هم این کار را نکنید.
آقا، باید اینو در نظر بگیریم.
فکر کنم کارمون تمومه.
بنابراین، جی.
۱۰۰۰ تبلیغ در ۶ ماه.
حالا، این چیزی است که باید به آن افتخار کنید.
یه چیزی رو میدونی؟
در بیست سال گذشته…
هیچ رسانهی چاپی مردی مثل شما ندارد که بتواند این همه آگهی ترحیم چاپ کند.
- و نباید هم وجود داشته باشه، آقا. - چرا؟
نمیدانید چقدر برای شرکت درآمد ایجاد کردهاید؟
مرد، این قابل ستایشه!
این قابل ستایش نیست، آقا. این وحشتناکه.
از همه اینها گذشته، آقا…
لطفا من را به اداره مبارزه با جرایم جنایی ارتقا دهید.
- خواهش میکنم، آقا. - آه! ببخشید، جی.
نه تجربه داری و نه صلاحیتش رو داری.
اگر مایل باشید، میتوانم حقوق شما را افزایش دهم.
قربان، خواهش میکنم، قربان. فقط یک فرصت به من بدهید.
خواهش میکنم، آقا.
فکر کنم کارمون تمومه، جی.
چیز دیگه ای هم هست؟
چی؟ کار نکرد؟
خب، برگردیم به همان کار؟
هوم... فکر کنم کارت اینجا تمومه.
چطور ممکن است؟
یک مشتری جدید.
۱۵ دقیقه گذشته. شروع کنیم؟
کسی که به دنیا میآید، باید بمیرد.
و یک مرده باید دوباره متولد شود
نباید برای این چرخهی اجتنابناپذیر زندگی سوگواری کرد.
«زندگی خیلی کوتاهه، دیروز رو فراموش کن!»
«هشتمین شگفتی درونت را درک کن... هدف!»
«نگرانیات را در سطل زباله بینداز.»
«یادت باشه، تو فقط یه زندگی داری.»
سرت را نشکنید، زندگی شوخی بردار نیست.»
«تا دم مرگ زندگی میکنی، اما مثل مردهها زندگی نمیکنی.»
«احمق نباش.»
- اون ساتیه؟ - کجایی؟
ما داریم صبحانه میخوریم. من هم گرسنهام.
آن را بنوش، و تمام.
- چرا؟ مگه این آب نیست؟ - نه.
بدن پس از ۱۵ ثانیه نوشیدن، از کار میافتد.
- وای نه! - و بعد مغز از کار میافتد.
و بعد؟
اینجا دراز میکشی. مجبور میشم شکمت رو بشکافم.
حتماً کمی زودتر این را گفته بودی.
یه روزی بالاخره میمیری، با اشک نمیشه جلوی رفتنشو گرفت!
«روزی دوباره از راه میرسی، پس با لبخند از دنیا برو!»
یه روزی بالاخره میمیری، با اشک نمیشه جلوی رفتنشو گرفت!
«روزی دوباره از راه میرسی، پس با لبخند از دنیا برو!»
اما سهام فقط...
اونا خونسرد نیستن، متوجه نیستی؟
- بس کن - این چه کوفتیِ؟
تونی تویی؟
- پسر مورونی؟ - بله.
نگران نباشید، پسرها. او مطمئناً به خانه ما خواهد آمد.
- چرا باید بیایم؟ - همه بالاخره یک روزی باید به اینجا بیایند.
«اگر این کار را بکنی، مرگ متوقف نمیشود!»
«آره! آره!»
«مضطرب بودن از فکر کردن به…»
- بفرمایید سوار شوید، آقا. - «داره عمرتون رو تلف میکنه.»
«برو دیگه!»
«گوش کن، زندگی یک خوراکی لذیذ است!»
«به دنبال مرگ خودت نگرد!»
«در گیجی و مستی ات!»
«خودت را در آغوش بگیر! زندگی نباید یک داستان غمانگیز باشد!»
«این یک رودخانهی خروشان و بیپایان است!»
- یه دوسای ماسالا لطفا. - باشه داداش.
چرا صورتت درازه، رفیق؟
آیا در مورد شغل گزارشگر جنایی است؟ او به شما این شغل را خواهد داد.
یه روزی بالاخره میمیری، با اشک نمیشه جلوی رفتنشو گرفت!
«روزی دوباره از راه میرسی، پس با لبخند از دنیا برو!»
یه روزی بالاخره میمیری، با اشک نمیشه جلوی رفتنشو گرفت!
«روزی دوباره از راه میرسی، پس با لبخند از دنیا برو!»
به سلامتی!
داداش دیوید…
چه نیازی به چراغ، آبپاش و این همه تجهیزات بین این قبرها هست؟
اینجا فقط یک گورستان نیست، اینجا آخرین آرامگاه آنهاست.
افرادی که به اینجا میآیند، فقط وقتی برای اولین بار به اینجا میآیند گریه میکنند.
بعداً، آنها برای دیدار با عزیزانشان میآیند.
آنها میآیند تا پیروزی، شکست، درد و شادی خود را به اشتراک بگذارند.
چنین مکانی چقدر باید آرامشبخش باشد؟
به همین دلیل است که اینجا را تزئین کردم.
- خاله داره زنگ میزنه. - گوشی رو برندار! برندار!
من قبلاً این کار را کردم! بیا، با او صحبت کن.
کجایی خر! با اون سه تا رفیقت؟
بله، عمه.
تو یه خرِ کار میکنی، و اون سه تا خرِ بیکار!
با کسانی دوست شو که در زندگیشان کاری انجام میدهند!
دیگه بسه با اون احمقا گشتن.
برو خونه!
آیا دوسای پنیر مکزیکی موجود است؟ - موجود است.
یکی به من بده. - باشه.
- هی، داری چیکار میکنی؟ - دارم غذا میخورم، چرا؟
خب، یه مشتری جدید اومده. میخوای یه سر بهش بزنی؟
اسمش؟
اسم او آشیوت شارما است. ۳۸ سال دارد.
باشه.
آشیوت شارما…
تو ما را خیلی جوان ترک کردی، پسرکم!
چرا اون سیمِ نحس تو رو برد، پسرم!
ای، صدا!
حتی الان هم باورم نمیشه.
این یک اتفاق تاسفبار است.
من فقط به خاطر او به معبد میرفتم.
آقای آچیوت صدای جادویی داشت.
گردهمایی معنوی ما هر روز از ساعت ۶ عصر تا ۷ عصر پر از جمعیت است.
حالا که او ما را ترک کرده، حتی بازدید از معبد هم دردناک است.
- آن را به من بده، من خدمت خواهم کرد. - خدا همیشه
آدمهای خوب را خیلی زود از بین میبرد.
بارها بهش گفتم ماشین بخر.
او بیخیال شد و گفت که همیشه میتواند با مترو برود.
من تعجب میکنم که چرا بچه گریه نمیکند!
اگر دردش را بیرون نریزد، ممکن است غیرقابل تحمل شود.
آنقدر غیرقابل تحمل که او نمیتواند آن را تحمل کند.
او خیلی کوچک است که بفهمد... شاید.
No comments yet. Be the first to leave one.