Las primeras 200 líneas.
خب، اینجا هم پیشرفت زیادی نداشتیم
قضیه کریستی و "قدرت نهایی" کلاً گیجم کرده
پایپر، آروم باش
خیلی استرس داری، نگران نباش. یه راهی براش پیدا میکنیم
انگار نفست بالا نمیاد، داری تند تند نفس میزنی
تند تند نفس نمیزنم، دارم خمیر ورز میدم، خنگول
داری نون میپزی؟
آره، یادت نره داری با یه سرآشپز سابق حرف میزنی. انقدر تعجب نکن
ببین عزیزم، مطمئنی با این موضوع مشکلی نداری؟
اینکه برای پیج جشن نامزدی بگیریم، اونم بدونِ
شوخی میکنی؟ این دقیقاً همون کاریه که لئو ازمون میخواست انجام بدیم
تازه، پیج لیاقت همون چیزی رو داره که من و لئو داشتیم
و تو هم دوباره بهش میرسی
به محض اینکه بفهمیم با چی طرف هستیم
خب، تا اون موقع، حداقل یه نفر تو این خانواده باید
یه عروسی نرمال و شاد داشته باشه. با جشن نامزدی و همه چیش
راستی، پروژه "کریستی" چطور پیش میره؟
راستش، خیلی خوب پیش میره
امروز صبح، هنرِ راه رفتن با کفش پاشنه بلند رو یاد گرفتیم
الانم داریم لباس انتخاب میکنیم. اون یکی رو امتحان کن
باشه
و قراره بریم تو یه کافه یه امتحانِ عملی پس بدیم
میدونی دیگه، ببینیم چی میشه
عالیه، چون اگه شیاطین به مهمونی حمله کنن، یه کاریشون میکنم
ولی اگه کریستی با دست غذا بخوره، واقعاً نمیتونم تحمل کنم
نگران نباش، تا فردا شب کاملاً آماده میشه
ممنون
چی...؟ چی شده؟
حدس میزنم اینکه گذاشتین نیمهجون فرار کنه
برای این بوده که پیامی فرستاده بشه
بله، اینکه درافتادن با "ترایاد" خودکشیه
زار، ما دیگه نباید هیچ شیطانی رو از دست بدیم
خب، شاید یه راه دیگه هم باشه
چطوره بریم به اعماق دنیای زیرین؟
اگه "ترایاد" به "قدرت نهایی" برسه، هیچجا امن نخواهد بود
ولی ما الان حتی نمیتونیم اونا رو از مدرسه جادو بیرون کنیم
چه برسه به اینکه نابودشون کنیم
ما اونقدر قوی نیستیم که جلوشون رو بگیریم
نه، ولی "افسونشدهها" ممکنه باشن
شاید بتونیم کاری کنیم که اونا "ترایاد" رو برامون نابود کنن
اینجا چیکار میکنی؟
فکر کردم رفتی با هنری حلقه بخری
آره، قرار بود برم
ولی با خودم فکر کردم حالا که کلید "قدرت نهایی" پیش فیبی هست
بهتره از این زمان استفاده کنم تا، میدونی
یه جورایی اوضاع رو چک کنم و
داریم درباره حلقه ازدواجت حرف میزنیما
میدونم. فردا که قرار نیست عروسی کنم، هنوز وقت دارم
ولی باز هم، وقتی یه دختر حتی یه ذره هم برای خرید حلقه ذوق نداره
معمولاً معنیش اینه که یه جای کار بدجوری میلنگه
میدونی، شاید من از اون دخترایی نیستم که... برای عروسی
واسه این چیزا غش و ضعف میرن. هیچوقت به این فکر کردی؟
فکر کنم دچارِ استرسِ کلاسیکِ قبل ازدواج شدی
من نترسیدم، چون
چون دیوونهی هنریام. واقعاً هستم. براش میمیرم، عاشقشم
باشه، حتماً، حرفت رو باور میکنم. منم عاشق لئو بودم
ولی معنیش این نیست که وقتی جواب مثبت دادم
دلم یهو نریخت و استرس نگرفتم
جدی؟ تو هم اونجوری شدی؟
کاملاً طبیعیه
خب، آیا اینم طبیعیه که سرِ هر چیز کوچیکی دعوامون بشه؟
در واقع، آره
ببین، فقط باید آروم باشی و یه کم وقت با هم بگذرونین
با هم حرف بزنین و به حرفای هم گوش بدین. این همیشه جواب میده
احتمالاً باید بیشتر از اینها گوش میکردم
باید یه امتحانی بکنی
باشه، انجامش میدم. همین که چک کردنِ یه سری چیزا تموم شد، بهش زنگ میزنم
باید همین الان از اینجا بزنی بیرون
برو، شیاطین بالاخره یه جوری پیداشون میشه
همیشه همینطوره
موفق باشی
ترجیح میدم بمیرم تا اینکه تا ابد توی یه غارِ تاریک و کثیف قایم بشم
در حالی که "ترایاد" توی "مدرسه جادو" خوشگذرونی میکنه
پیدا شدنِ دوبارهشون بعد از این همه مدت، زخمهای قدیمی رو تازه میکنه
اونا اشتباه کردن که تو رو طرد کردن، زار
و همین باعثِ سقوطشون میشه
شکی ندارم، در ضمن من نقطه ضعفشون رو میدونم
چیزی که دیوونهوار دنبالشن
کشتنِ "افسونشدهها"
تغییر دادنِ تعادل قدرت از خیر به شر
و اینکه تازه مدرسه جادو رو گرفتن، بهم میگه که خیلی نزدیک شدن
به نظر من این خودش بهترین دلیله که ازشون دور بمونیم
ولی اگه "افسونشدهها" میدونستن "ترایاد" برگشته
اونا هم مثل من میخواستن اونا نابود بشن
فقط باید یه راهی پیدا کنیم که این خبر رو بهشون برسونیم
یا بهتر بگم، تو باید یه راهی پیدا کنی
با این حال، با تمامِ احترامی که قائلم، شاید بهتر باشه صبر کنیم
ببینیم چی پیش میاد. نه
باید همین الان "ترایاد" رو از میدون به در کنیم
قبل از اینکه به "قدرت نهایی" برسن
خب، قاشق و چنگال
درسته. ببخشید
نه، اشکالی نداره، داری خوب پیش میری
میدونی عزیزم، صورتت یه کم کثیف شده
عیبی نداره. میدونی چیه، چطوره فعلاً فقط بریم سراغِ مایعات؟
من یه موجودِ عجیبغریبم. هیچوقت اینا رو یاد نمیگیرم
اوه، نه. منظورم اینه که تو ۱۵ سال توسط شیاطین بزرگ شدی
نمیتونی توقع داشته باشی همهی اینا رو تو یه هفته یاد بگیری
فقط سالادت رو بخور
آره، فقط آروم باش
آروم باش، تمرکز کن
وای خدای من
ای وای
خاموشش کن. باشه، باشه
خب... این واقعاً عجیبه
شاید هنوز برای این کار زود بود. آره، الان باید بریم
باشه، من پولش رو حساب میکنم. ممنونم
من میرم سراغِ یه سری کارها و توی خونه میبینمت، باشه؟
یاد میگیری، قول میدم
متاسفم. اشکالی نداره، نگران نباش
تقصیر من بود
هی
هی، خانوم کوچولو. چی؟
الو؟ چی شده؟
اون پسره خیلی جذاب بود، داشت دیدت میزد. چیکار داری میکنی؟
واقعاً؟ من اصلاً ندیدمش. میدونم، واسه همین اومدم اینجا
باشه، بیا فقط روی کریستی تمرکز کنیم
وگرنه باید با خشمِ پایپر روبرو بشیم
کسی به اینا دست نزنه، نمیخوام روش لک بیفته
و بعدش لیوانها رو به هم میزنیم
باید اونا رو بشوری، نمیدونم به اندازه کافی سفارش دادم یا نه
چرا به هم بزنیم؟
واقعاً نمیدونم، یه جور رسمه دیگه. خب، حالا یه قلوپ میخوریم
خیلی خوب بود. باید بهت میگفتم قلوپ یعنی چی
اشکالی نداره. دست نزن... دستمال، دستمال
حداقل دیگه لکی روشون نیست
طوری نیست. من برمیدارم، من برمیدارم
بله دوستِ من، اینا انبرِ سالاد هستن
یه جورایی میکنی اون تو و سالاد رو میکشی بیرون
از انگشتات استفاده نکن
فهمیدم
اونا هم میزها هستن. حواسم هست
این چیکار میکنه؟
باشه ریک، میتونی اونا رو بذاری روی
پایپر هالیول؟
بله. مشکلی پیش اومده؟
فقط میخواستیم مطمئن بشیم که حالتون خوبه
میتونیم بیایم تو؟
چرا نباید حالم خوب باشه؟
تازگیها فعالیت مشکوکی دور و برِ خونهتون ندیدین؟
این قضیه دقیقاً درباره چیه؟
خبر رسیده که ممکنه بخوان جونتون رو بگیرن
چی؟ توسط کی؟
قبلاً باهاشون روبرو شدین
"اونا"؟
شماها کی هستین؟
یکی به من بگه آیا طبیعیه که با یکی بحثت بشه
سرِ اینکه قبلِ خرید حلقه غذا بخورین یا بعدش؟
هی، اینا کیان؟
ببینین، این یه ملاقاتِ دوستانهست
ما فقط اینجاییم تا بهتون هشدار بدیم که موجوداتی هستن
که فکر میکردین کلکشون رو کندین، ولی هنوز هستن
موجودات؟ یه لحظه صبر کن
اینا شیطانن. "ترایاد" برگشته، مراقب باشین
باید از اینجا ببریمت. وایسا
باحال بود
الان گفت "ترایاد"؟
نمیدونم، نشناختمشون
فقط حس کردم که شیطانن. قربونِ این حس تلهپاتی برم
حیف که قدرتت نمیگه اونا چی میخوان
خب، خدا رو شکر که کریستی رو نمیخوان
فکر کنم اومده بودن درباره "ترایاد" بهمون بگن
که مثلاً مُرده بودن
فکر میکردیم "کول" سالها پیش نابودشون کرده
خطرناکن؟ خیلی
ولی من درست نمیفهمم
چرا شیاطین باید بیان به ما درباره شیاطینِ دیگه هشدار بدن؟
برم کتاب رو چک کنم... نه، من خودم تحقیق میکنم
تو باید با نامزدت حرف بزنی. ما اینجا نیروی کافی داریم
اون کلمه با "ن" رو نگو. نامزد؟
برو. باید کلاً بیخیالِ همه چی بشیم
این دیوونگیه. حتی فکرشم نکن
گوش کن، مهمونی سرِ جاشه، رفیق
رفیق
خونه خیلی ریختوپاشه. مگه همیشه غیر از این بوده؟
باشه؟ شما دوتا باید برین پیش فیبی بمونین
تا زمانی که یه چیزی بفهمیم
بیاین، من میبرمتون
بعدش هم باید مستقیم بری پیش هنری
چون من برات جشن نامزدی نمیگیرم
مگه اینکه واقعاً نامزد کرده باشی
منو تهدید نکن
چطور تونستین شکست بخورین؟ دقیقاً هم شکست نخوردیم
ما درباره "ترایاد" بهشون هشدار دادیم
فقط فرصت نکردیم کامل توضیح بدیم
سیریل توسط یکی از "افسونشدهها" خاکستر شد
نه، توسط یه جادوگرِ دیگه
همونی که میدونست ما شیطانیم
به نظر میرسید خیلی مراقبش هستن
توضیح بده
خودشون رو به خطر انداختن تا اون صدمه نبینه
با اینکه به نظر نمیرسید زیاد به محافظت نیاز داشته باشه
جالبه
یه جادوگرِ قوی و عجیب تو زندگیِ "افسونشدهها" پیدا شده
درست همون موقعی که "ترایاد" به هدفش نزدیک شده
یعنی ممکنه خودش باشه؟
متوجه نمیشم
وقتی منم جزوِ اونا بودم، حرفِ پیدا کردنِ "قدرتِ در راه" بود
قدرتِ نهایی
و تو فکر میکنی ممکنه اون باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.