Las primeras 200 líneas.
اسم او، «نایاد» در زبان یونانی به معنای «پری دریایی» ست
»دایانا نایاد» ٢٨ ساله
برای فتح یکی دیگر از پهنههای آبی شنا میکند
قهرمان جهانی شنای مارتون
برندهی انجمن «فای بتا کاپا»، زبانشناش، نویسنده
خانم نایاد، رکورد جهانی شنا «کاپری» تا «ناپل» ایتالیا رو در اختیار دارد
او ٣٢ مایل پهنای دریاچهی «اونتاریو» را شنا کرد
او اطراف جزیره «منهتن» رو شنا کرد
مسافت ٢٨ مایلی را در کوتاهترین زمان ممکن پیمود
سوال از جانب میلیونها نفر که نهایت سعی خود را میکنند
تا از شنا در آبهای منهتن اجتناب کنند، این است که چرا؟
او گفت این مسئلهایست پیچیده مرتبط با عمیقترین احساساتش
89مایل، مسافت طولانی از «باهاماس» تا «فلوریدا» ست
۲۷ساعت و ٣٨ دقیقه برای تکمیل شنا، زمان برد
و این رکوردی جدید درآبهای آزاد است
خوش آمد بگید به دایانا نایاد
تبریک میگم
داری خسته میشی از مورد تقدیر قرارگرفتن ...به خاطر دستاورد قابل توجه
و واقعا هم دستاورد قابل توجهی بود؟
نه، خسته نمیشم ارزشش رو داشت
...آره - در ضمن خوشحالم که میبینمت -
داشتم فک میکردم که چندبار باید برنامهات رو اجرا بکنم تا تو رو ببینم
شنایی که میخوام انجام بدم ٦٠ ساعته دو و نیم روزه
از «کوبا» تا «فلوریدا» ست
...و وحشتناکه، و - دو و نیم روز تو آب؟ -
بیش از حد جاهطلبانه ست ولی فک میکنم میتونم از پسش بربیام
و این آخرین شنای منه
۶۰ساعت بدون وقفه در دریای آزاد
مثل بردن مدال طلا از بازیای المپیکه
از نگاه من، باهاماس پیشغذاست
کوبا غدای اصلی و بازنشستگی دسره
شنای کوبا سخته
منظورم اینه که، فک نکنم کسی در این مقطع بدونه که این کار قابل انجامه
...دایانا نایاد یک میل سرکش برای
کامل کردن شنای خود، ثبت رکورد جهانی و جاودان شدن، دارد
اما از همان آغاز
او میدانست احتمال به پایان رساندن، تنها ٥٠-٥٠ است
نایاد گفنه است که این آخرین شنای او خواهد بود
همگی ما احساس کردیم که اون میتونست موفق بشه، اگه استراحت میکرد
این پایان برای شماست؟ - این پایان برای شنای ماراتونه -
لس آنجلس ۲۲آگوست ٢٠١٠
انگار که تمام دنیا خوابیده - آره -
و زمانیکه بیدار میشن، به سختی حاظراند
میدونم - تنبلی واگیرداره، بانی -
و ما قراره فقط باهاش کنار بیایم
انگار عادیه که همه تسلیم یه زندگی مبتذل بشن
دربارهی ٦٠ سالگیه؟
چی؟ - ٦٠ -
نه - باشه -
و در ضمن برای فردا من هیچی نمیخوام، باشه؟ کیک بی کیک
و نه حتی کیک کوچولو سوپرمارکتی
برای کسی که نمیخواد تولدش رو جشن بگیره پی در پی بهش اشاره میکنی
بله
فقط بی سر و صدا، باشه؟ فقط خودمون، شاید یکم پازل حروف بازی کنیم
خوبه
من برنامه نچیدم چون بهم نردیک ٣٧ بار گفتی نکنم
بله، اون کار رو نمیکنیم
!آه
کیسه مدفوع رو یادم رفت
بانی، اصلا دلیل اومدنت به «پتکو» همین بود
میدونم، ولی بیخیال یکم راه میریم
یالا یک دو سه، میتونی انجامش بدی
تدی، سلام
سلام
میتونی بشینی؟ میتونی بشینی؟
پسر خوب پسر خوب
چه پسر خوبی
خیلی خب
آره، در قفله - خب، تولد لعنتیت مبارک -
آره، «اسکربل»م رو اوردم چون در هرحال تو قبول نمیکنی
دو تا »جی» و دو تا «ایی» از مال تو گمشده و یه خونه جدولت خالیه
هی، هی، بیا اینجا - واسه شام چی داریم؟ -
فقط میخوام بهت یه چیزی اینجا نشون بدم - چی؟ چرا این شکلی حرف میزنی؟ -
چه شکلی؟
انگار داری اعلام میکنی
موهات رو سشوار کشیدی؟
!سورپرایز
چی؟
تولدت مبارک، دایانا
بانی، گفتم مهمونی نباشه
خب، جدی نگفتی
خوشحالی؟ - آره -
فوتش کن - باشه -
نه، وایسا، باید آرزو کنم - !یه خوبشو آرزو کن -
!آرزو کن
...آرزو میکنم
پنج سالم بود
پدرم دیکشنری «وبستر» رو بهم داد
«عزیزم من پنج ساله که منتظرم»
«تا آماده بشی که بهت نشون بدم»
«اسمت رو به صورت نوشته»
«اسمت در اسطوره شناسی یونانی»
«اجداد من»
ـ«پریهاییان که تو دریاچهها و رودخونهها و اقیانوسها شنا میکنن»ـ
باشه - «این سرنوشت توئه» -
آره، میخوام... میخوام بدزدمش الان یالا
نه، تازه داشتم به جای خوبش میرسیدم - ...تا حالا اون اصطلاح رو شنیدی -
مطمئنم شنیدی، اونی که میگه «بذار بیشتر بخوان؟»
من.. هرگز فک نکردم اون جمله شامل من میشه
بیا اینجا - چیه؟ -
نینا اینجاست، اون هنوز - میدونم. اونجا رو نگاه -
اون... شلوار سفید پوشیده و قد بلنده
اوه
اوه، خدایا - چیه؟ -
نمیدونم - مشکل چیه؟ -
...نمیدونم. اون به نظر یکم
خوب؟ به نظر نرمال میاد؟ دیوونه نیست؟
اون زیاد راجعبه من میدونه؟
پوسترت رو، روی دیوارش داره
و تتوی صورتت رو باسنش داره
آره
بامزه نیست - فقط باهاش صحبت کن -
تو... همه چیز راجعبهش رو میپرسی
و... راجعبه خودت حرف نمیزنی
من به «ویتنام»، «اوگاندا» رفتم
غارهای «بلیز» «سیدنی»ـ
بازیهای المپیک رو اونجا پوشش دادم
سی سال با برنامه ورزشی «ای.بی.سی»، من رو به سرتاسر دنیا برد
...ولی جای مورد علاقهام
«کوبا»
مطمئنم میتونستی حدسش بزنی ...منظورم این که، گمونم دربارش میدونی
آره، اوه آره - آره -
کوبا، عینا تو تصوراتم، از وقتی که بچه بودم ظاهر میشد
جایی جادویی اون سمت آب
سرزمین ممنوعه
ما اجازه نداشتیم اونجا باشیم اونا اجازه نداشتن اینجا باشن
واو، فوقالعادست
خب، بانی رو از کجا میشناسی؟
...فکر میکردم شاید تو و اون
اوه، نه، نه، نه ، ما دوستای صمیمیام
فقط واسه یه ثانیه اونم ٢٠٠ سال پیش باهم قرار داشتیم
خب، یکم از خودت بگو
فقط بخاطر اینکه ما تو یه جادهی یه طرفه با سرعت به سمت مرگ میریم
به معنای این نیست که تسلیم عالی نبودن بشیم
منظورم اینه که، تو ٦٠ سالت میشه و دنیا تصمیم میگیره که تو یه مشت استخونی
من ٥٨ سالمه بنابراین اطلاع ندارم
به نظر میومد اوضاع باهاش خوب پیش میرفت میدونی، اسمش چیه؟
اوه آره عالی بود، اون عالی بود
عالی بود. نه، اونطوری نیست
اون...نمیدونم، رابطه عاشقانه گمون نمیکنم دیگه بهش نیاز داشته باشم
میفهممت منم همینطور
پس، ترست چیه؟ کارته؟
همه چیز
باشه؟ اون تعالی کجاست؟
اوه خدایا
جدیم - اوه، دوباره -
فکر نکنم دیگه تحملش رو داشته باشم
خب، اگه اینجوری احساس میکنی پس یه کاری براش بکن
میخوای «اسکربل» بازی کنی؟
هنوز باید این ظرفا رو بشورم کار دارم
اوه، پس میترسی که ببازی؟
باشه، یادم میمونه
من شکستت میدم
قراره ببازی، دختر خانم
یه مشت استخون باشی یا نه فرقی برام نداره
بان؟ - هوم؟ -
مهمونی خیلی خوبی بود
گُندش نکن، بجنب
آماده باش ببازی !آماده باش بمیری
کری، مطمئنا یکی از جالب توجهترین اجراکنندههاست
و یکی از سرگرمکننده ترینها
بالاخره رفتم سراغ جعبههای قدیمی مامانم
وسایلش از خونهی سالمندان
به این گوش بده
ـ«با من بگو، با زندگی وحشی و ارزشمندت چه طرحی داری؟»ـ
«مری اولیور»
تو مری اولیور رو میشناسی؟
مصرع خیلی معروفیه
ببین، من زیاد به شعر علاقه ندارم
چون زیادی بیقراری - چرا فقط چیزی که منظورشون رو نمیگن؟ -
باید همهی این چیزا رو بریزم دور
مسخرست تو هیچی رو نمیریزی دور
و... و این رو نگاه کن
میخوای همهی اینا رو نگهداری؟ مجلهی «نیویورکر»؟
ببین ماله ٢٠٠٦ئه !آشغال جمع کنی
دارم فک میکنم که «لوسی» این شعر رو خونده؟
گوشهی این صفحه رو تا زده؟
ولی عجیبه، نه؟ چون تو زندگیش، هیچکاری نمیکرد
مادر مردهات؟ - میگیری که چی می گم -
اون عملگرا نبود آدم تو سری خوری بود
یکسره بابام بهش زور میگفت تا وقتیکه اون ما رو ول کرد
بنابراین، دارم فک میکنم این شعر باید براش معنایی داشته باشه
دو دستی چسبیده بوده به این کتاب
چه احساسی راجعبه زندگی خودش داشت؟
و این رو برای من به جا گذاشته، مثل یه پیام؟
پیام؟ - و بعد متوجه شدم، ببین -
حتی مال خودش نبوده
مال یه بنده خدایی به اسم «اولی» که اتاق بغلیش بوده و ١٠٢ سالشه
خب، شاید... «اولی» داره برات پیام میذاره
«چه کار دیگری مانده که باید میکردم؟»
«آیا همه چیز بالاخره و بلافاصله نمیمیرند؟»
ـ«با من بگو، با زندگی وحشی و ارزشمندت چه طرحی داری؟»ـ
و یه جورایی سردرگمم در این تلاش دشوار
که شنای مارتونه
بین اینکه دیگه نخوای تمام اون رنج رو حس کنی
اون حس خستگی و حالت تهوع و سرما و گذر ساعتها
...سردرگمم بین اون و انزجار از
عزت نفسی که شاید از دست بدم اگه اینکار رو انجام ندم
گمونم کلمهی درستش غروره
من... حس میکنم شکست خوردم خصوصا از نظر ذهنی
No comments yet. Be the first to leave one.