Las primeras 200 líneas.
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
چی میبینی؟
تمرکز کن.
کسی منتظر بقیه پولشه؟
فکر میکنی کجا دارن میرن؟
از کجا اومدن؟
از چی قایم شدن؟
اونا کین؟
اونا میدونن؟
تمرکز کن.
چی میبینی؟
هی!
میخوای بیدار شی و کارت رو انجام بدی؟
هی!
مشکلی هست؟
آره، یه مشکل هست!
الان مثلاً پنج دقیقهست اینجا نشستم.
اون اونجا تو دنیای کوچیک خودش غرق شده.
ببخشید بابت این، رئیس.
داره غلو میکنه.
آره، اون و یکی قبلش.
همهچیز روبراهه، شب خوبی داشته باش.
چی؟
چی؟
بقیه پولمو میدی؟
ببخشید.
همهچیز روبراهه، شب خوبی داشته باش.
باز اون آشغال تو گوشته.
بهت گفتم، اینجا باید حواستو جمع کنی.
بودم.
آره.
ببین، گوش کن،
سعی کردم بهت کمک کنم، واقعاً.
ولی تو همش تو رویا غرق میشی.
نمیتونم همش اینجا باشم و بچهداریت کنم.
کلی کار دارم.
داری اخراجم میکنی؟
خب، میخوای چیکار کنم؟
اون یکی رو گم نکن، باشه؟
سرت به کار خودت باشه، کسی متوجهت نمیشه.
شب طولانیای بوده
و آدما زیادی حرف میزنن. - خیابان آداین...
خیابان
تمرکز کن.
اونجایی که بری خونه.
فکر میکنی کجا دارن میرن؟
از کجا اومدن؟
از چی قایم شدن؟
۳۱ دقیقه از نوار باقی مونده،
«مسیر پمپ بنزین».
اگه حس کردی داری حواست پرت میشه، نوار رو برگردون عقب.
برو بیرون نگاه کن.
💬 فقط به عشق شما مووی پووی
چی میبینی؟
دارم این نوار رو برای دخترم، سینتیا، ضبط میکنم.
مدتیه دارم اینا رو ضبط میکنم.
نه کلمات نوشتهشده تو دفتر خاطرات،
فقط ادامهی افکار،
خاطرات.
یه زندگی که بدون نظم خاصی زندگی شده.
امشب دوباره باهات تماس گرفتم.
چراغ رو دیدم روشن بود و فکر کردم شاید
یه چیزی نذاشته بخوابی.
کار کردن شبها برام خوب بوده.
بدون سر و صدا،
بدون حواسپرتی.
فقط تو و هر چی که اون بیرون تو تاریکیه.
مجبورت میکنه چشماتو باز نگه داری.
آدما رو همونجوری که واقعاً هستن میبینی
وقتی فکر میکنن کسی نگاشون نمیکنه.
داری چیکار میکنی، عزیزم؟
بازی میکنم.
چی بازی میکنی؟
خرگوش سیندرلا داره
با خرس لهله میجنگه.
آهان، فهمیدم.
مامان؟
بابا کی میاد خونه؟
نمیدونم، عزیزم.
تا دیروقت کار میکنه.
همش داره کار میکنه.
کار، کار، کار، کار.
مامان؟
مامان، باز داری اون کارو میکنی.
یه اپیزود دیگه داشتم،
ولی نگران نیستم.
فردا دوباره باهات تماس میگیرم.
خب، به جز اون اپیزود اون شب،
گفتی حالت خوبه؟
آره.
آره، حالم خوبه.
هوم.
سردرد، حالت تهوع داشتی؟
نه.
آره، پارانویا چی؟
نه، نه پارانویا، نه، نه، تهوع.
سردردا میان و میرن.
چقدر بده، دکی؟
خب، گفتنش سخته.
اسکنها نشون میدن وضعیت بدتر شده، ولی علائمت خفیفه.
چرا یه نگاهی به این نمیندازی؟
این چیه؟
برای یه مرکز نزدیک اینجاست.
اونا از بیمارایی که مشکل شناختی دارن مراقبت میکنن.
من-
ببین،
اونجا راحت میشی و خونواده و دوستات
میتونن بیان ببیننت.
- داری جوری رفتار میکنی انگار هیچ امیدی برام نیست.
فرانکی، همیشه امید هست،
ولی فکر کنم بهتره برای بدترین حالت دعا کنیم.
و راستش، اگه جای تو بودم،
این کاریه که میکردم.
دکتر مارین، بیمار ساعت ۱۱:۲۰ اینجاست
و یه بیمار تو اتاق چهار منتظره.
خیلی ممنون.
ببین، دربارش فکر کن، باشه؟
فعلاً علائم رو زیر نظر داشته باش
و من نسخهت رو دوباره پر میکنم.
✨ حتما به ما سر بزنید مووی پووی
پنج سالی میشه که برادرم خودکشی کرد.
هنوز حس میکنم دیروز خبرشو بهم دادن.
فکر کنم اسمش اوون بود، یا برندون.
اد، نانسی، جسیکا.
فرقی نمیکنه کی اون بالا باشه،
همه یه داستان رو میگن. - یادمه فکر کردم،
«این حتماً اشتباهه-» - «این حتماً اشتباهه.»
«حتماً آدم اشتباه رو گرفتین.»
- «کسی که من میشناختم-» - «کسی که من میشناختم-»
- «این کارو نمیکرد.» - «این کارو نمیکرد.»
انگار یه زندگی کاملاً دیگه
جلوی چشمای من داشت زندگی میکرد.
- این جلسات بهم یه چیزی برای انجام دادن میدن،
یه جایی برای بودن.
هر وقت بتونم میرم.
چیزی نمیگم، فقط نگاه میکنم.
اگه زل بزنم، اونا ناراحت نمیشن.
- ولی فکر کنم سختترین بخشش اینه که بفهمی...
من اصلاً هیچوقت واقعاً نمیشناختمش.
ولی من فقط همون نسخهای ازشون رو میشناسم
که اونا میخوان من ببینم.
این همه چیزیه که دارم.
ممنون که به اشتراک گذاشتی، اوون.
کسی دیگه دوست داره چیزی در این باره
یا چیزی که تجربه کرده بگه؟
دوست داری امشب چیزی به اشتراک بذاری؟
اوه.
فقط اگه حس راحتی داری.
ببخشید، دیر کردم.
خوش اومدی.
اولین باره میای؟
نه، نه.
خب، راحت باش بشین.
خوشحال میشم که اینجایی.
مرسی.
ببخشید.
دوست داری چیزی به اشتراک بذاری؟
اوم.
احتمالاً امشب نه.
مشکلی نیست.
کسی دیگه دوست داره چیزی بگه؟
دوباره زنگ زدم، ولی دایان گفت خواب بودی.
فکر کنم اصلاً نرفت ببینه بیداری یا نه.
امشب میتونیم بریم بیرون غذا بخوریم؟
نه، عزیزم، امشب نه.
امشب یکی رو دیدم،
کسی که قبلاً دیده بودمش.
از آپارتمانش با عجله اومد بیرون
و عجیبترین نگاه رو بهم کرد.
و بعد غیبش زد،
مثل همه کسایی که نگاشون میکنم.
فکر کنم یه چیز بد براش اتفاق افتاده.
تصور کردم هنوز داره میدوه،
ولی امشب پیداش شد.
✨ حتما به ما سر بزنید مووی پووی
منو شناخت؟
پشت وانت رو برات تمیز کردم.
آه، مرسی.
هریسون این روزا چه حال و هوایی داره؟
کی؟
فورد توی گاراژ.
مال شوهرم بود.
یه کم زنگ زده.
آره.
همهمون همینیم، نه؟
درست قبل از تصادف گرفتیمش.
قرار بود از اینجا بریم،
ولی خب،
همهچیز اونجوری که میخواستیم پیش نرفت.
همیشه فکر میکردم فلوریدا جای توئه.
اون مال بیست سال پیش بود.
میدونی، وقتی مایکمو از دست دادم،
آدما میگفتن: «زمان همهچیز رو درست میکنه.»
ولی میدونی مشکل این حرف چیه؟
اصلاً حس نمیکنی زمان گذشته.
پس چطور زمان میتونه چیزی رو درست کنه وقتی حس نمیکنی داره میگذره؟
میفهمی چی میگم؟
آره.
آره، فکر کنم میفهمم.
همه یه شریک پیدا کنین و وقتی آماده بودین،
No comments yet. Be the first to leave one.