Las primeras 200 líneas.
خوبي ها به بدي و بدي ها به خوبي تبديل ميشوند
روح آدمي در پليدي شناور است
چه زماني ما سه نفر بايستي بار ديگر همديگر را ملاقات کنيم؟ به هنگام طوفان؟ رعد و برق؟ و يا هواي باراني؟
به هنگامي که اين هياهو به پايان رسد به هنگامي که اين جنگ به اتمام رسد
اينگونه قبل از غروب آفتاب خواهد بود - کجا؟ -
در منطقه اي آزاد
ما مکبت را آنجا ملاقات خواهيم کرد
آن مرد آغشته به خون کيست؟ - سلام بر تو اي دوست -
به پادشاه بگو که در جنگ چه گذشت
مکدان ظالم، سپاه خود را از جزاير غربي حرکت داد
و بخت نيز با آن لعنتي همراه بود
...اما مکبت شجاع - به راستي که لياقت چنين لقبي را دارد -
خود را به طريقي به مکدان رسانيد
و قبل از اينکه مکدان فرصتي براي گفتن کوچکترين حرفي داشته باشد
او را رهسپار آن دنيا کرد
عجب خويشاوند شجاعي دارم! مرحبا به لياقتش
...در همين حال پادشاه نروژي
قواي خود را با سربازان و تسليحات تازه، قوت بخشيد
آيا اين مسئله باعث هراس فرماندهان ما، مکبت و بانکو نشد؟
همانگونه باعث هراس آنها شد که يک پرنده، عقاب و يک خرگوش شير را ميترساند
سخنان تو همانند زخمهاي تو ميباشد... براي تو افتخار به ارمغان ...مي آورد
او را نزد طبيب ببريد
خدا حافظ پادشاه باشد - از اوضاع و احوال چه خبر اي فرمانده؟ -
...افراد نروژي بسيار زيادي
...به وسيله اين خائن پست، فرمانده کادور، مورد کمک واقع شدند
...و جنگي خونين را آغاز کردند تا اينکه مکبت
در برابر آنها با رشادت تمام ايستادگي کرد
و سرانجام ما پيروز جنگ شديم
بسيار خوشحال هستيم! ديگر فرمانده کادور هرگز به ما خيانت نخواهد کرد
به همگان بگو که او را اعدام خواهيم کرد
و مکبت بر مقام او خواهد نشست
تا حال روزي را نديده ام که به يکسان آنقدر بد و خوب باشد
آنها ديگر چه کساني هستند؟
...آنها بسيار عجيب هستند و همانند ديوانگان لباس پوشيده اند
که گويي به اين کره خاکي تعلق ندارند
اگر قادر به صحبت هستي به ما بگو که کيستيد؟
به تو سلام عرض ميکنيم، مکبت. سلام بر تو اي فرمانده گلاميس
به تو سلام عرض ميکنيم، مکبت. سلام بر تو اي فرمانده کادور
به تو سلام عرض ميکنيم، مکبت. اي پادشاه آينده
به راستي به من بگو که آيا تو زاده خيال ما هستي يا واقعي ميباشي؟
تو بر دوست من با احترام سلام گفتي و نويد آينده اي روشن را براي او دادي
که اين گفته تو موجب حيرت او شده است
هيچ سخني به من نگو
...اگر تو قادر به ديدن آينده هستي
و ميتواني به من بگويي که چه اتفاقي در آينده خواهد افتاد با من حرف بزن
من مرحمت تو را نميخواهم و از خشم تو نيز هراسي ندارم
سلام! تو به اندازه مکبت مرد بزرگي هستي
و از او نيز خوشنود تر ميباشي
اگرچه تو پادشاه نخواهي شد اما از نسل تو اين عنوان را کسب خواهد کرد
به شما، مکبت و بانکو سلام عرض ميکنم
به شما، مکبت و بانکو سلام عرض ميکنم
!صبر کنيد! تو تنها آن قسمتي که من ميخواستم را گفتي به من بيشتر بگو
من همين حال نيز ميدانم فرماندهي گلاميس با مرگ پدرم به من رسيده
اما چرا من را فرمانده کادور خطاب ميکني؟
به من بگو که اين معلومات را از کجا به دست آوردي؟
و چرا در چنين مکاني از آينده ما خبر ميدهي؟
آنها کجا رفتند؟
ناپديد شدند
آنها همانند ذره اي در هوا ناپديد شدند
آيا اين موجوداتي که ما با آنها صحبت ميکرديم واقعي بودند؟
يا اينکه بر اثر داروها ما چنين شده ايم؟
از نسل تو پادشاه خواهند شد
تو نيز پادشاه خواهي شد و به فرماندهي کادور نيز منصوب ميشوي آنها همين را گفتند، همينطور است؟
به راستي که آنها همين را گفتند
فرمانده کادور هنوز زنده است
...و براي پادشاه شدن
...اين مسئله با عقل جور در نمي آيد
امکان ندارد که من فرمانده کادور شوم
پادشاه از شنيدن خبر پيروزي شما عليه دشمنان بسيار خوشنود شدند
افراد به افراد خبر شجاعت شما در جنگ برابر دشمن را به گوش هم رساندند
پادشاه ما را فرستاده تا از شما قدرداني کرده و شما را نزد او ببريم پاداش اصلي از طرف خود پادشاه به شما داده خواهد شد
و براي اينکه شما بدانيد چه در انتظارتان است بايد بگويم پادشاه به من ...امر کردند که به شما
...فرمانده کادور بگويم
چه گفت؟
مگر ميشود که شيطان حرف راست را بزند؟
فرمانده کادور هنوز زنده است. چرا مقام او را بر من واگذار ميکنيد؟
بله، فرمانده کادور هنوز زنده است اما او به اعدام محکوم شده است و مستحق مرگ ميباشد
خيانت او به اين سرزمين معلوم گشته و او اعدام خواهد شد
فرماندهي گلاميس و کادور
پس پيشگويي ديگر آنان نيز به وقوع خواهد پيوست
از شما براي رسانيدن اين خبر متشکرم
حال فکر نميکني که از نسل تو پادشاه خواهند شد؟
آن جادوگراني که آينده من را براي فرماندهي کادور پيشگويي کردند حرفشان درست بود
پس اگر به درستي حرفهاي آنها اطمينان داري، در آينده نيز پادشاه خواهي شد
...علاوه بر اينکه فرمانده کادور هستي
هميشه اينگونه بوده که شياطين به ما بخشي از حقيقت را ميگويند تا ما را به تباهي بکشانند
آنها اعتماد ما را با پيشگويي در مورد برخي از چيزها به دست مي آورند و سپس بدترين بلاها را بر سرمان فرود مي آورند
...به نظر نمي آيد که اين موضوعي بد
...و يا حتي خوب باشد
اگر اين موضوعي بد است، چرا هماني که آنان پيشگويي کرده بودند اتفاق افتاد؟
حال من فرمانده کادور ميباشم
اگر اين موضوعي خوب است، چرا من به اين فکر هستم که پادشاه دانکان را براي تصاحب تاج و تخت به قتل برسانم؟
فکري بس عجيب که بر اثر آن فکر قلبم به سختي بر تپش مي افتد
و گويي هر لحظه ممکن است از سينه ام به بيرون درآيد
هراسي که حال از تراوشات ذهني خود دارم از خطرهايي که در کمين من هستند، ندارم
...حتي اگر اين فکرها خيالاتي بيش نباشند
همين خيال کشتن پادشاه مرا چنان ميترساند که گويي ديگر خود را ...نميشناسم
اين خيالات وحشتناک ابتکار عمل را از دست من خارج کرده
به طوري که حال چيزهايي برايم اهميت دارند که تنها در خيالاتم هستند
از شما متشکرم
نگاه کن که چگونه اين دوست ما خوشحال است
اگر دست سرنوشت ميخواهد مرا پادشاه کند شايد من نبايد کار خاصي انجام بدهم
اي مکبت با لياقت... هنگامي که تو آماده شدي ما نيز در رکابت خواهيم بود
از شما عذر ميخواهم... در افکارم فرو رفته بودم هرگز اين روزي را که شما بخاطر من خطر بزرگي را به جان خريديد فراموش نخواهم کرد
پيش به سوي پادشاه
به درازاي عمر پادشاه
بهترين کاري که او در زندگي خود انجام داد همين نوع مردنش بود
او با خيانتي که انجام داد، خود را به تباهي کشاند
هرگز نميتوان از صورت يک مرد به درونش پي برد
من به او بسيار اعتماد داشتم
سلام بر پادشاه آينده
...با خود گفتم که بايد اين خبر را به تو بدهم
اي عزيزترين عزيزانم
تا تو نيز در شادي که بر ما وعده داده شده، شريک باشي
اين حرفها را به کسي بازگو نکن... خدانگهدار
...حال تو فرمانده گلاميس و کادور هستي
و بر مقام پادشاهي خواهي رسيد
اما هراس من از اين است که مبادا از راه راست منحرف شوي
تو هنوز براي فرماندهي خيلي جوان هستي
...تو خواستار قدرت هستي
و جاه طلبي را ميجويي اما لازم است که در انجام اين کار ترديد به دل راه نداد
تو خواستار اين هستي که همه امور را به خوبي به پيش ببري
تو نميخواهي به نامردي کار خود را به پيش ببري اما در جستجوي مقامي هستي که به تو تعلق ندارد
پس عجله کن و به خانه بازگرد تا بتوانم با تو صحبت کنم
سلام بر تو اي مکبت! سلام بر تو اي فرمانده کادور
اي بهترين خويشاوندانم! خود را بخاطر نستودن دلاوري تو به اندازه شجاعت تو در ميدان جنگ گناهکار ميديدم
تنها چيزي که ميتوانم بگويم اين است که من همه چيز را مديون تو هستم
همان که من در خدمت شما باشم خود پاداشي براي من است
شما تنها جان فدايي هاي ما را خواهي شنيد
به اينجا خوش آمديد. با منصوب کردن تو به عنوان فرمانده کادور ميخواهم حسابي تو را کار کشته نمايم
...اي بانکوي شجاع... تو نيز همانند او شايسته تکريم ميباشي
بگذار تا تو را در آغوش بگيرم و محبت خود را نثارت نمايم
پس از اين اگر من افتخاري کسب کنم مايه افتخار شما نيز خواهد بود
پسران من، خويشاوندان من، فرمانده هاي من و تمام کساني ...که رابطه نزديکي با من دارند
...ميخواهم که شاهد باشيد تا
...بزرگترين پسرم، مالکولم را
به فرماندهي کامبرلند منصوب ميکنم
سلام بر تو اي فرمانده کامبرلند
سلام بر تو اي فرمانده کامبرلند
ما به قصر تو در اينورنس خواهيم آمد و از ميهمان نوازي تو بهره مند خواهيم شد
پس من به پيش خواهم رفت تا خبر خوشايند آمدن شما را به اطلاع همسرم برسانم
عذر مرا پذيرا باشيد - فرمانده کادور با لياقت -
او مردي بي همتا است
فرمانده کامبرلند
براي پادشاه شدن بايستي مقابل پسرش بايستم
چرا که او سر راه من ايستاده است
مکبت! مکبت
ستاره ها آتش درونت را پنهان ميکنند
تا آن ميل شيطاني تو بر کسي پديدار نشود
فرمانده دلير گلاميس... فرمانده مقتدر کادور
تو به زودي عناويني برتر از اين دو دريافت خواهي کرد
...نامه تو مرا براي چنين لحظه اي آماده کرده بود
و با اينکه کسي از آينده خبر ندارد با آن نامه من حس کردم که آينده پيش روي چشمانم است
اي عزيزترين عزيزانم... پادشاه دانکان امشب به اينجا مي آيد
و چه زماني اينجا را ترک خواهد گفت؟ - او قصد دارد که فردا اينجا را ترک گويد -
آن روز هرگز فرا نخواهد رسيد
صورت تو احساسات درونت را نشان ميدهد و هر کسي قادر است از صورت تو بر درونت پي ببرد
پادشاه امشب به اينجا خواهد آمد و بايستي که نقشه اي بر روي او ترتيب دهيم
تو امشب را به من بسپار
ما بعدا در اين مورد صحبت خواهيم کرد
تو بايستي همانند انسان معصومي خود را جلوه دهي اما بسان مار مکاري در درون باشي
باقي مسائل را بر من واگذار کن
شيپورچي نداي ورود پادشاه دانکان را بر قصر من، مکاني که او در آن رهسپار آن دنيا خواهد شد، سر ميدهد
اي روح شيطاني بر من وارد شو که تو مرا از انديشه هاي ظريف زنانه به افکار سرسخت مردانه سوق ميدهي
و تمام وجودم را از کينه و خشونت انباشته ميسازي
...از من موجودي بي رحم بساز تا عذاب وجدان مرا فرا نگيرد
و هيچ احساسي مرا از انجام هدف پست خود نگاه ندارد
اين قصر در مکان مناسبي بنا شده است
و داراي هواي مناسبي است که ما از آن لذت ميبريم
...اي شب، بيا و دنيا را در تاريکي فرو ببر
...تا خنجر تيز من شاهد قرباني خود نباشد
و عذاب وجدان مرا از انجام اين کار نگاه ندارد
اي ميزبانان محترم... ما امشب ميهمان شما هستيم
ما هميشه در خدمت شما هستيم
دست خود را به من بده
مرا نزد همسر خود ببر
او مورد لطف ما است و ما نيز الطاف خود را بر او ادامه خواهيم داد
اگر هنگامي که در جنگ بودم اين کار را انجام ميدادم تا حال پادشاه شده بودم و حال بهتر است سريعتر اين کار را انجام دهم
...اگر کشتن پادشاه اوضاع را بهتر ميکند
...و هيچ پيامدي در پي نخواهد داشت
...پس انجام اين کار بسان خردمندان ميماند
...و من با تمام کمال خطر اين کار را بر جان ميخرم
و اين کار را انجام خواهم داد
سلامت بر صاحبخانه باد
...اما براي چنين گناهي در دنيا خدا حکم خواهد کرد
...با انجام چنين اعمال پليدي
بدي در دنيا گسترش پيدا خواهد کرد
پادشاه از دو جهت بر من اطمينان کامل دارد
اول اين است که من خويشاوند او هستم و فرمانده او نيز ميباشم
و بايستي که هميشه و در همه حال از او محافظت کنم
...و دوم اين است که من ميزبان او هستم و او در اينجا ميهمان است
و بايستي که درها را ببندم و خود من او را به قتل نرسانم
علاوه بر اين، دانکان پادشاهي فروتن بوده است
و اعمال بدي در طول پادشاهي از او سر نزده است
و ميراث خوبي که از خود بر جاي گذاشته ياد او را به نيکي زنده نگاه خواهند داشت
و اين اتفاق بسان ميماند که فرشتگان او را از اين دنيا رهسپار کرده اند
...و او نيز بسان کودکي ميماند که تازه متولد شده و همراه با فرشتگان
...با اسبهايي بهشتي به سواره ميرود تا
آن اتفاق ناگوار را بر گوش جهانيان برساند... مردم در غم اين اتفاق آن چنان اشک خواهند ريخت که گويي سيل از آسمان خواهد آمد
من توان انجام اين کار را ندارم
No comments yet. Be the first to leave one.