Las primeras 150 líneas.
خوش اومدی، ریونوسکه آکتاگاوا
.یک گربه
من یک گربه نیستم
«به من بگو «رئیس
رئیس؟
میدونی چرا اینجایی؟
عجیبه
وقتی تناسخ پیدا میکنی، باید تمام اطلاعات مورد نیاز رو داشته باشی
میتونم یک سوالی بکنم، رئیس؟
چیه؟
تو مطمئنی من ریونوسکه آکتاگاوا هستم؟
پس حافظت مخدوش شده؟
آره
من میدونم ریونوسکه آکتاگاوا هستم
...اگه تو موقعیتش قرار بگیرم
آدمایی که به من نزدیک بودن ،و کارایی که تو زندگیم کردم رو یادم میاد
ولی به دلایلی همشون خیلی مبهم و مجمل هستن
مثلاً کتابایی که نوشتم
همشون رو میشناسم، ولی هیچ وابستگی احساسی بهشون ندارم
خیلی ترسناکه، انگار اصلاً مال من نیستن
تا حالا همچین اتفاقی نیافتاده بود
ولی شاید یک خطایی طی تناسخِ تو رخ داده
خطا؟
مثل یک دستگاه خراب؟
پس چرا سعی نمیکنی خودت رو تعمیر کنی؟
شما نویسندهها اینجا احضار شدین تا از کتابها در برابر انگلها محافظت کنید
طی این عملیات، تو کتابهای زیادی نفوذ میکنید و نویسندههای زیادی رو میبینید
برخی از اون نویسندهها ریونوسکه آکتاگاوا رو میشناسن
پس برخورد دوباره باهاشون... حافظهِ من رو برمیگردونه؟
آره
این خیلی منطقیتر از اینه که فکر کنی صرفِ گذشت زمان، حافظه تو برمیگرده
البته به نظر میرسه اینطوری میتونی ازم کار هم بکشی
خب انکارش نمیکنم
راستش رو بگم. خوشم میاد
خوب، حله رئیس
بخاطر مصلحت دنیای ادبیات و خودم، این کار رو میکنم
آکتاگاوا، مشتاق هستم تا تو رو به عنوان یک نافذ جدید ببینم
از اولین روزی که اومدم اینجا، این اولین خاطره منه
اون موقع، یک دلیل برای مبارزه پیدا کردم
«قسمت دهم»
اوسامو دازای
من اسمش رو نمیدونستم
البته که نه
چه خبر شده؟
بعد مرگم اومد سراغم
الان وقت این حرفا نیست
...قبل از این که سوال بپرسی بدو، مِلوس
من هیچوقت مستقیماً باهاش دیدار نداشتم ولی قسمت شد که ببینمش
چون میدونستم به من خیلی علاقهمنده
،به نظر خودم اینقدر آدم جذابی نیستم
ولی راستش رو بگم، دیدن آدمی که ...اینطوری به ریونوسکه آکتاگاوا
علاقه داره، حفره درون قلبم رو پر کرد
،وقتی اولین بار دیدمش آدم خیلی شوخی بود
هرچند به هر حال، عادیه
از اون دست آدمایی بود که یک نامه ...چهارمتری برای استادش مینوشت
چون یک جایزه با اسم من روش میخواست
،هوی هر چی داری رد کن بیاد
ولی علاقه بیش از حد و جراحات قلبش یک دریچه رو به سوی انگلها باز کرد
انگلها قلبِ یک نویسنده رو برای تغییر داستانش نابود میکنند
و بعد نوبت کتابشه
اگه جایزه آکتاگاوا چنین جراحات سنگینی تو قلبش به جا گذاشت
...که اینقدر ضعیفش کرد
یعنی اومدن من کار درستی بود
،من وظیفه داشتم کتابش رو نجات بدم
ولی حتیٰ اون موقع هم... تنها کاری که از دستم براومد کمک کردن بود
در نهایت، این خودش بود که به عنوان نویسنده کتاب باید بیدار میشد و داستانش رو به پایان میرسوند
...ولی چون خودم از پسش بر نیومدم
در عوض تونستم این احساسات رو تو اثرم بیارم
یک نویسنده بودن یعنی همین
!من الان ملوس هستم
ببخشید که منتظرت گذاشتم، دوستِ من
وقتی حرفاش رو شنیدم ...پیش خودم فکر کردم
فکر کردی چی؟
به احساسات زیادی که اون نسبت به اثرش داره فکر کردم
میشه گفت افتخار
«کان کیکوچی» من همچین چیزی دارم؟
من همچین چیزی دارم؟
...ولی در حال حاضر
فکر کردم تنها دلیلی که این تفکرات به ...سرم میزنه
از دست دادن حافظمه
اگه حافظم برگرده، وابستگی احساسیم به آثارم برمیگرده
،اینطوری میشه دیگه نه؟
«ماسائو کومه»
«تاتسو هوری»
مثل یک رویا بود
دیدن آکتاگاوا-سنسی رویایی بود که تو تمام عمرم داشتم
این که باهاش صحبت کنم
...میدونی هیچ راهی وجود نداره
که بدونیم اون ستارهها واقعی هستن یا نه
آره. ولی فکر میکنم یک چیز مصنوعی درخشش خودش رو کم نمیکنه
وگرنه داستانهایی که ما نویسندهها مینویسیم بیارزش میشن
حتیٰ اگه نمیتونیم بهشون دست بزنیم حتی اگه واقعی نیستن
با این وجود میدونیم ستارهها زیبا هستن
فکر میکنم این یکی از چیزاییه که به زندگی ارزش میده
...طرزِ فکرش، حرفاش
دقیقاً همونی بود که خوابش رو میدیدم
راستش رو بگم میترسیدم که اون ترسِ من رو حس کنه
بخاطر همین پیش به جلو میرفتم
این تنها روش برای جلوگیری از فروریختنِ خودم بود
«وقتی من داخلِ «بدو، مِلوس بودم، اودا نفوذ کرد به کتاب
،من تنها کسیم که امتحان نکرده درسته؟
...آره، من فکر میکردم
تطهیر کتابها و ملاقات نویسندگانی ...که من رو میشناختن
من رو نجات میده
من از آکتاگاوا متشکرم
به لطف اون تونستم با رقتانگیزیِ خودم رو به رو بشم
وقتی به این فکر میکنم که ...اگه آکتاگاوا و دازای
نمیومدن، چه اتفاقی میافتاد نمیتونم دست از اشک ریختن بردارم
بخاطر همین نمیخوام بهش فکر کنم
خفه شو
!امکان نداره
،چطور ممکنه آکتاگاوا آکتاگاوا نباشه؟
اگه باهاش حرف بزنی میفهمی، کیکوچی
من باهاش حرف زدم
با خود واقعیش
منظورت چیه «خودِ واقعیش»؟
پس این همه مدت با کی حرف میزدیم؟
دوقلوی شیطانیش؟
فقط یک احتمال هست
یک انگل
اونی که خودش رو ریونوسکه آکتاگاوا ...معرفی میکنه یک
متوجهم
پس اون یک آکتاگاوایِ مورد تسخیرِ انگل قرار گرفته نیست
بلکه خودِش یک انگله
درسته
...درسته، این تنها چیزیه که
میتونه حضور دو آکتاگاوا رو توجیه کنه
یکیشون تقلبیه
و تنها چیزی که میتونه چنین تقلبی بیبدیلی بسازه، یک انگله
به نظر منطقی میاد
خوشحال شدی
فرضیهِ من غلط بود، اما بازم جالب بود
ما هنوز مطمئن نیستیم درست باشه
درسته
پس من با همه صحبت میکنم
چیزی شده؟
آره
،وقتی باهاش صحبت میکردی حس نکردی یک چیزی شده؟
...حالا که گفتی
،وقتی باهاش صحبت میکردی حس نکردی یک چیزی شده؟
...حالا که گفتی
آکتاگاوا-سنسی از سگا متنفر بود
...بخاطر همین عجیبه
!یکیشون رو ناز کرد
ها؟ استاد؟
...میدونی برام مهم نیست ولی
ولش میکنی بره؟
،من این رو خوب میدونم چون دشمن بودیم
ریو از بقیه یکم متفاوتتر بود
نمیدونم چرا، ولی... اون تنها کسی ...بود که با نقشهٔ گرفتن
No comments yet. Be the first to leave one.