Las primeras 200 líneas.
کِي قراره برگردي " روي " ؟ - . اه . . تا چند هفته ي ديگه -
يه دفعه از اون کارايي که دلت نميخواد به گوش برسه . که انجامشون دادي نکنيا
. خب . . باميد ديدار - . خداحافظ -
ميشه سوار شم آقا ؟
مگه بچسب عدم مجوز حمل مسافرو نميبيني ؟ - . البته که ميبينمش -
منتها يه مردِ واقعي به برچسب مسخره اي که يه آدم احمق . وادارش کرده به کاميونش بچسبونه محل نميذاره
خب ؛ بپر بالا و سرتو بگير پايين . تا ازاينجا بريم بيرون و وارد بزرگراه اصلي بشيم
خيلي دور ميخواي بري ؟ - . نه . . يه چندمايلي بيشتر نيست -
اگه پاهام اينقدر درد نميکردن . ميتونستم پياده تا اونجا برم
دنبال کار ميگردي ؟ - . نه . . بابام مزرعه داره -
چهل جريبِه . . زمينو از مالکِ اصلي اجاره کرده ؛ . منتها خيلي وقته که اونجا زندگي ميکنيم
ببينم ؛ قبل از اون کارِ ديگه اي ميکردي ؟ - . آره -
دستاتو ديدم . . مثل اينکه تو کارِ . بنايي و پتک زدن و خورد کردن سنگ بودي
. آخه اون کار باعث ميشه دست اينطوري صاف بشه و بدرخشه . من هميشه اينجور چيزا رو وقتي ميبينم تشخيص ميدم
تو اين زمينه کار ميکردي ؟
چرا رُک و پوست کنده حرفِتو نميزني رفيق ؟ - چه حرفي ؟ -
. از وقتي سوار شدم داري سوال پيچم ميکني چرا صاف ازم نميپرسي که کجا بودم ؟
. من تو کارِ هيچ کسي فضولي نميکنم . هميشه سرم به کار خودم گرمِه
منتها اين دماغِ گنده ي فضولت ؛ مثل گوسفند . تو مزرعه ي سبزيجات ؛ بدجوري تو زندگيمِه " ميگه داري تو زندگيم فضولي ميکني "
. من هيچ رازيو مخفي نميکنم . چهار سال تو ندامتگاه بودم
چيز ديگه اي هست که بخواي بدوني ؟ - . حالا اينطوري ناراحت نشو -
. هرچي ميخواي ازم بپرس - . هيچ منظور خاصي نداشتم -
منم همينطور . . فقط دارم سعي ميکنم بدون اينکه . مايه ي آزار کسي بشم زندگيمو بکنم . . همين
اون راهِ فرعيو ميبيني که جلومونِه ؟ . همونجا پياده ميشم
لابد الان بدجوري دلت ميخواد بدوني چيکار کردم . که زندان افتادم . . مگه نه ؟ خب نااميدت نميکنم
. " قتل "
. . اون ناجيمِه . .
. . ناجيمِه . .
. . حالا اون کسيه که نجات دهندمِه . .
. سلام دوستِ من - . سلام -
. . بگيد ببينم
شما " تام جود " ؛ پسر " بابا تام " نيستيد ؟ . .
. آره خودشم . الان هم تو راهِ برگشت به خونه ام
. . خب . . بذار يه حقيقتيو بهت بگم
. من غسلِ تعميدِت دادم فرزند . .
ببينم ؛ شما همون کشيشِ محل نيستيد ؟
. قبلا بودم
. ديگه نيستم
. ديگه نورِ خدا تو دلم نيست
. اما پسرم . . قبلا نورِ خدا رو تو دلم داشتم
قبلا کانال آبي داشتم که گناهکاران اصلاح شده و مشتاق توبه . . سراغم ميومدن تا اونجا با غسل از گناه پاکِشون کنم
! تقريبا نصفِشونو تو آب غرق کردم . .
. اما ديگه اينکارو نميکنم
. ديگه قلبم صاف نيست
. ديگه چيزي براي موعظه ندارم . . همين
. ديگه به هيچي مطمئن نيستم
يادمه يه بار يه موعظه ايو . . به اين صورت اجرا ميکردين که
رويِ دستاتون راه ميرفتيد . . . فرياد ميکِشيديد
. آره . . يادمه
. مراسم موعظه ؛ اونطوري خيلي خوب جلو ميرفت
. . اما . . تازه اونکه چيزي نيست
يه بار کلِ يه خطبه ي کليسا رو اينطوري . . . گشاد گشاد دورِ ستونِ يه طويله راه رفتم و خوندم
. . اينطوري
ببينم ؛ تو اين خطبه رو که ميگمو وقتي اجرا کردم ديدي ؟ - . نه -
نديدي ؟
. خب . . بهرحال ديگه روزاي موعظه کردنم بسر اومده
. بايد ازدواج کني
قبلا ؛ تو جلسات موعظه اي که برگذار ميکردم ؛ کاري ميکردم . که دخترا اينقدر فرياد بکِشن تا از حال برن
. بعدش ميرفتم و بهشون دلداري ميدادم
. هميشه هم دستِ آخر عاشقشون ميشدم
بعدش ؛ احساس گناه ميکردم و پشت سرهم . دعا ميکردم و دعا ميکردم اما فايده نداشت
دفعه ي بعد ؛ دوباره همون ماجراي عاشق شدن . تکرار ميشد
همون وقت بود که فهميدم . لياقت نجات پيدا داده شدنو ندارم
بابام هميشه ميگه شما هرگز بدردِ . کشيش شدن نميخورديد
من که اگه يه دختر اونقدر بهم نزديک ميشد محال بود بذار از دستم بره . . نوشيدني ميخورين ؟
اما ؛ تو کِشيش نبودي ؛ . يه دختر ؛ برات فقط حکم يه دخترو داشته
. . اون دخترا براي من حکمِ ظروفِ مقدسيو داشتن
. که داشتم روحِ درونِشونو نجات ميدادم . . .
بعدش از خودم پرسيدم ؛ اين " روحُ القدس"ـي که ميگن چيه ؟
. شايد " عشق " باشه
آخه واسه چي اينقدربه بقيه عشق ميورزم که بعضي وقتا از شدتِش ؛ قريبِ به انفجار ميشم ؟
پس . . شايد درواقع چيزي به اسم گناه . يا پرهيزگاري وجود خارجي نداشته باشه
. موضوع فقط کاريه که مردم انجام ميدن
بعضي کارايي که مردم ميکنن خوبه . و بعضياشون خب ؛ بدِه
و اين ؛ تنها چيزيه که هر انساني . حق داره در مورد خير و شر به زبون بياره
البته . . اگه کسي برام غذا بياره و تعارفم کنه . و بخورم . . به درگاهِ خداوند شکرگزاري ميکنم
. اما اين کارم . . از تهِ قلب نيست
. نوشيدني الکُلي خوبيه - . بايدم باشه . . کارخونه ايه . . يه دلار برام خرج برداشته -
اين مدت سفر رفته بودي ؟ - . مگه ماجرا رو نشنيديد ؟ تو روزنامه ها نوشته شده بود -
نه . . هرگز چيزي نشنيدم . . مگه چي شده ؟ - . چهار سال تو ندامتگاه بودم -
. ببخشيد که سئوال کردم
. ديگه برام مهم نيس . اگه بازم پيش بياد . . همونکارو تکرار ميکنم
. يه مرديو تو سالن رقص کُشتم
مست بوديم . . اون مرتيکه برام چاقو کِشيد ؛ . و منم يه بيل برداشتم و سراغش رفتم
. بعدش محکم کوبيدم تو فرقِ سرِش . . - پشيمون نيستي ؟ -
. نه . . اون مرتيکه برام چاقو کِشيده بود . بخاطر همينم هفت سال برام بُريدن
. حالا هم با آزادي مشروط ؛ آزاد شدم
از اون موقع ؛ خانواده اتو نديدي ؟ - . نه . . اما ميخوام تا قبل از غروب خورشيد اينکارو بکنم -
. و دارم خيلي هم بابتش هيجانزده ميشم
شما کدوم طرفي ميريد ؟ - . اوه . . مهم نيست -
از وقتي نورِ خدا رو تو دلم گم کردم ؛ . تمام راه ها برام يه شکل بنظر ميرسن
. از همون راهي ميرم که تو ميخواي بري
شايد مامانم واسه شام ؛ . گوشت خوک کبابي درست کرده باشه
. تويِ اين چهار سال ؛ فقط چهار بار گوشت خوک خوردم - . هر کريسمس
. خوشحال ميشم باباتو ببينم
آخرين باري که ديدمش تو مراسم غسل تعميد . و دفع ارواح شرور از بدنِ يه دختر تو رودخونه بود
پدرت ؛ يکي از بزرگترين و سرکِش ترين ارواحِ مقدسيو . تو وجودش داشت که درتمام عُمرم ديده بودم
براي اجراي مراسم و قوت گرفتن ؛ پدرت بايد از روي بوته ها ميپريد . و مثل سگ هاي گرگي موقع قرص کامل ماه زوزه ميکِشيد
درنهايت ؛ بوته اي به بزرگي يه پيانو رو انتخاب کرد ؛
و يه فريادِ ناگهاني هولناکي کِشيد . . . . و خودشو به اون بوته کوبيد . . اينطوري
. خب . . درنهايت روحِ دخترَه رو پاک کرد
. اما به قيمت از دو شکستنِ پاش تموم شد
يه بارم يه دندانپزشک دورگرد بود که پيشم فرستادِش . . و منم براش دعا کردم . . اما
ديگه بعداز اون ماجرا ؛ مقدار زيادي از روحِ مقدس . تو وجود پدرت باقي نموند که باهاش به مردم کمک کنه
گوش بده . . اين صداي باد نشون ميده که - . طوفاني چيزي در شرُفِ وقوعه . حتما همينطوره -
. هميشه اينموقع سال بايد انتظار طوفانو داشته باشيم
مامان ؟
بابا ؟
مامان ؟
. هيچ کس خونه نيست
. يه اتفاقي افتاده - کبريت داري ؟ -
. يا همشون از اينجا رفتن يا دسته جمعي مُردن
هرگز نامه اي چيزي برات نفرستادن ؟ - . نه ؛ آخه کسي اينجا سواد نداشته که بخواد برام نامه بنويسه -
. کفشِ مادرمه . . چندين سال ميپوشيدِشون
. اينم قبلا مالِ من بود . وقتي داشتم ميرفتم ؛ به بابابزرگم دادمش
بنظرت مُردن ؟
. من که هرگز چيزي درباره اش نشنيدم
تامي " ؟ "
. " ميولي "
خانواد ام کجان " ميولي " ؟ - . رفتن -
خودم ميدون رفتن ؛ اما کجا ؟
. اين " ميولي گرِيوزِ"ه کِشيشو که يادته . . مگه نه ؟
. ديگه کشيش نيستم - خيلي خب . . اين آقا رو که يادته ؟
. خوشحالم که دوباره ميبينمتون - حالا بگو ببينم . . خانواده ام کجان ؟ -
رفتن . . رفتن خونه ي عمو " جانِ"ـت ؛ . همين دوهفته پيش . . همشون باهمديگه رفتن
اما نميتونن اونجا بمونن ؛ آخه خودِ " جان " هم . اخطاريه گرفته که مزرعه اشو خالي کنه
چه اتفاقي افتاده ؟ چي شده که بايد خالي کنن ؟
. من 50 سالِ آزگار همينجا تو همين مزرعه زندگي کرديم
. همه بايد برن . همه دارن ميرن . . همه دارن به سمت " کاليفرنيا " ميرن
. خانواده ي تو . . خانواده ي من . . خانواده ي همه دارن ميرن
. همه دارن ميرن بجز من ! من يکي که حاضر نيستم از اينجا برم
کارِ کيه ؟ - . گوش بده -
. اين صدايِ بخشي از اون چيزيه که اين کارو کرده . گرد و غبار . . بهرحال همين گردوغبار همه چيو شروع کرده
. چندين و چند سال به وسيله ي باد رو مزرعه ها نشسته
. همين گرد و غبار زمين هامونو ازمون گرفت ! هرچي محصول داشتيمو نابود کرد
. حالا هم داره خودمونو از بين ميبره و آواره ميکنه
ببينم . . تو ديوونه اي چيزي هستي ؟
. بعضيا ميگن ديوونه ام ميخواين بشنوين چه اتفاقي افتاده ؟
خب ؛ منم همين سئوالو پرسيدم ديگه . . مگه نه ؟
. . خب . . اگه بخوام شرح بدم که چطوري اتفاق افتاده
. . لااقل اونطوريکه براي من يکي اتفاق افتاده . .
. . يه روزي . . يه مَردي اومد . .
بعداز بلايي که گرد و غبار سرِ زمين هاي کشاورزي آورده . سيستم اجاره ي زمين به وسيله ي بانک ديگه پاسخگو نيست
اينطوري ديگه براشون بازدهي لازمو نداره ؛ . سودِشون خيلي کم شده
يه نفر با يه تراکتور ميتونه محصولِ . دوازده يا 14 تا از اين زمين ها رو جمع کنه
وقتي اومد ؛ دستمزدِشو بديد و محصولو . ازش بگيريد و به ما تحويل بديد
باشه . . اما ديگه به کمتر از سهمِ فعلي خودمون . . که ديگه نميتونيم اين کارو انجام بديم
. همين الانشم بچه ها غذاي کافي گيرشون نمياد بخورن . . و لباساشون هم خيلي کهنه و داغونه
اگه بچه هاي همه اين وضعيتو نداشتن . . . بدجوري مايه ي خجالت و شرمساريمون ميشد
کمکي از دستم ساخته نيست ؛ منم دستوراتِ خودمو دارم ؛ . بهم گفتن که بهتون اعلام کنم بايد ازاينجا بريد
. و اين ؛ حرفيه که من دارم بهتون ميگم - يعني منظورت اينه که از زمين خودم برم ؟ -
. منو سرزنش نکن . . تقصير من که نيست - پس تقصير کيه ؟ -
. خودت ميدوني که چه کسي مالکِ زمينه . " شرکت زمين و احشامِ " شاوني
حالا ايني که ميگي . . کي هست ؟ - . هيچکس . . يه شرکتِ -
رئيس دارن ديگه . . يکيو دارن که ! بلدِه چطوري از زورِ اسلحه استفاده کنه
اوه . . پسرم . . تقصير رئيس شرکت که نيست ؛ . بخاطر اينکه بانک بهش دستور ميده که چيکار کنه
خيلي خب . . اين بانک که ميگي کجاس ؟ - تويِ " تولسا " ؛ اما حمله کردن به رئيس بانک چه فايده اي داره ؟ -
اون فقط يه رئيس بانکِ ساده اس ؛ همين الانش بابت اينکه . داره سعي ميکنه دستوراتِ بالادستيا رو اجرا کنه نيمه ديوونه شده
پس . . بالاخره بايد بريم کيو با تير بزنيم ؟ - . نميدونم داداش -
. اگه ميدونستم مسئول اصلي کيه . . بهتون ميگفتم . منتها نميدونم کيو بايد بابت اين وضعيت سرزنش کرد
منم دوباره بهت تاکيد ميکنم آقاي محترم که ! هيچ کس نميتونه منو از زمينم بيرون کنه
! پدربزرگم هفتاد سال پيش اين زمينو بدست آورده
! بابام همينجا به دنيا اومده . . همه ي ما اينجا متولد شديم ! و بعضيامونم روي همين زمين کُشته شدن
. و بعضيامونم . . روش مُردن
. همينه که اين زمينو مالِ ما ميکنه
. . روش متولد شديم
. . کار کرديم . .
! و . . روي همين زمين هم ميميريم . .
. . و هيچ تکه کاغذ مکتوبي که
خب . . بعدش چي شد ؟
. اونا اومدن . اومدن و از زمينم بيرونم کردن
. با " کَت " اومدن سراغمون - با چي ؟
. کَت " ديگه . . تراکتورهاي کاترپليرارِ بزرگ "
و دربرابر هرتراکتور ؛ ده تا پانزده خانواده . از خونه هاشون بيرون انداخته شدن
صد نفري ميشدن . . و براي زندگي . بجز جاده و خيابون . . هيچ جاي ديگه اي نداشتن
خانواده ي " رَنس " ؛ " پيتر " ؛ . . پِري " ؛ " جوداس " ؛ "
يکي پس از ديگري ؛ . . . از زمين هاي خودشون بيرون انداخته شدن
نصف آدمايي که هردومون ميشناسيم . از زمين هاشون بيرون انداخته شدن
. حدود يک ماه پيش سراغم اومدن
! برگرد
! بردگرد ! دارم بهت هشدار ميدم ! برگرد عقب
اگه نزديک تر بياي ! همونجا رويِ تراکتور ميکُشمت
! بهت هشدار دادما
. تو پسرِ " جو دِيويس " هستي - . خوشم نمياد کسي به روم اسلحه بکِشه -
پس واسه چي اينکارو ميکني ؟ . اونم با همشهري هاي خودت
من دارم اينکارو بخاطرِ . روزي 3 دلار انجام ميدم
. من زن و دوتا بچه دارم . مادرزنم هم هست . . بايد شيکمشون سير بشه ديگه
. من فقط و فقط به خانواده ي خودم فکر ميکنم . اين که چه بلايي سرِ بقيه بياد . . به خودشون مربوط ميشه
. درست . . اما تو نميفهمي پسرم ! اينجا زمينِ منه
. قبلا بوده . حالا ديگه مالِ شرکتِه
هرکاري دلت ميخواد بکن پسرم ؛ اما شک نکن که . . در لحظه اي که اون تراکتورت به خونه ام برخورد کنه
! ميفرستمت اون دنيا . . .
تو هيچ کسيو روونه ي اون دنيا نميکني ! بخاطر اينکه . درجا بابتِ قتلِ عمد دارِت ميزنن و خودتم اينو ميدوني
بعدشم دو روز نشده ؛ . يکي ديگه رو جايِ من ميفرستن
! حالا . . يالا ديگه ! از سرِ راه برو کنار
چه فايده اي داشت ؟ . حق با اون پسره بود
. کاري از دستم برنميومد
آخه . . بنظر ممکن نميرسه که آدم بتونه . اينقدر راحت يکيو اونطوري از زمينش بيرون کنه
. بقيه ي خانواده ام . . به سمت غرب رفتن
. چيزي براي خوردن نداشتم . . اما . . نتونستم از اينجا برم . يه چيزي هست که نميذاره اينجا رو ترک کنم
No comments yet. Be the first to leave one.