Las primeras 200 líneas.
اینجا چیکار میکنی؟
چه کسی به آنها اجازه داده وارد خانه من شوند؟
هیچکس، آقا.
آمدهایم تا از شما درخواستی داشته باشیم
از طرف کشاورزان فقیر خاندش.
و تو کیستی؟
رهبر خودخواندهشان؟
من پاندورانگ ساداشیو سانه هستم.
من رهبر نیستم.
من هم نمیخواهم یکی از آنها باشم.
محصولات کشاورزی در منطقه ما به شدت آسیب دیده است
بر اثر باران شدید بیموقع
از شما درخواست داریم اعلام کنید
قحطی مرطوب و لغو عوارض وضع شده بر کشاورزان ما.
این نامه کتبی ماست.
خواهش میکنم.
من سابقه شما رو دارم، آقای سین.
این سانه است، نه سن.
شما تازه از تریچیناپالی برگشتهاید.
پس از دو سال حبس طاقت فرسا.
شما در حمایت از ... جنجال زیادی به پا کردید.
به اصطلاح نافرمانی مدنی آقای گاندی.
به نظر میرسد بیرون از زندان خوشحال نیستی .
شما تمام کشور را به یک زندان بزرگ تبدیل کردهاید.
چه فرقی میکند...
آقا؟
حرومزاده ها منتظر چی هستید؟
همه آنها را دستگیر کنید
حالا!
شینده. مادهاو. اوتاده.
بگذارید کارشان را بکنند.
هیچ حاکمی نمیتواند بدون خشونت عمل کند.
حرکت کن.
ایست!
فکر میکنی این کشاورزهای نادان
از دولت بریتانیا بهتر میدانند؟
اعتراض به بیعدالتی
حق طبیعی هر انسانی است.
شما نمیتوانید این را زیر سوال ببرید.
و من میدانم چطور آن روح را در هم بشکنم.
اون رو بده به من.
وینوبا...
چقدر خوش شانسم.
یه روز بیرون از خونه. هوم.
چانه را بالا بگیر.
کمی سریعتر.
کمی سریعتر.
رایج. به جلو حرکت کن.
حس من است.
که من بدن هستم.
این باعث میشه یکی دیگه هم بهم ظلم کنه.
او احساس میکند، این شخص تحت کنترل من خواهد بود
اگر بدنش را شکنجه دهم.
روح بزرگ، سقراط.
او به مجازات مسموم شدن محکوم شد.
او میگفت، این بدن چهار روز بعد حتماً میمیرد.
با کشتنش به چی میتونی برسی؟
شاگردش پرسید...
بعد از مرگت کجا دفنت کنیم؟
سقراط گفت: هر دوی شما خردمند هستید.
اون فکر میکنه میتونه منو بکشه و تو فکر میکنی میتونی منو دفن کنی.
من کسی خواهم بود که از هر دوی شما بیشتر عمر خواهد کرد.
واقعاً...
حتی دو هزار و پانصد سال بعد...
سقراط هنوز زنده است، از طریق افکارش.
همین امر در مورد مسیح نیز صدق میکند.
وقتی که او را به میخ میکشیدند، از خدا خواست که آنها را ببخشد.
آنها نمیدانند چه میکنند.
مردان بزرگ کشته میشوند. بدنهایشان کشته میشود.
اما اندیشههایشان جاودانه میماند.
در ساتیاگراها، ما به ویژه یاد میگیریم که وابستگی خود را به بدن کاهش دهیم.
این کارمایوگ ماست.
شاید من به زندان دوله آمدم تا بتوانم گانش گیتا پراواکان باشم.
مادر گیتای در مواقع دشوار پشتیبان ماست.
گیتای مادر من است. من بچهی او هستم.
اگر زمین بخورم و گریه کنم... او مرا بلند میکند.
این وینیا خیلی مادرش را دوست دارد.
اما شرایط طوری است که او نمیتواند از نزدیکی او لذت ببرد.
سپس در پناه مادر گیتای آرامش می یابم.
از این رو این تلاش گیتا پراواکان است.
آدم مدام مادرش را به یاد میآورد.
اگر بتوانم به سرزمین مادریام خدمت کنم...
روح او در بهشت در آرامش خواهد بود.
من میتوانم مادرم را در باپو ببینم.
گاندی جی گاهی اوقات سختگیر و گاهی اوقات نرم به نظر میرسد.
و او همچنین میداند که چگونه از هر دوی این ویژگیها برای فرزندان مشکلدارش استفاده کند.
مثل یک مادر.
آیا همه مادرها اینطورین؟
کسی که قدرت تحمل دارد اما بیپروا است؟
کسی که از صمیم قلب احساس میکند فرزندانش نیز باید مانند او باشند.
(دعاها)
شیام. شیام. شیام...
باسکار، این چیست؟
مامان شیام... شیام گفته بود که برای شنا با ما میآید ...
به چاه دئودار...
البته که میاد... برو دنبالش بگرد... حتماً داخله...
شیام...بانیا، واسو، باسکار آمده اند.
مادربزرگ... شیام دیروز گل خیلی کمی گرفت...
فردا بهش میگم.
ماتوری، برای امروز کافیه... خسته میشی.
شما تازه از بیماری بهبود یافتهاید.
مگه امروز شیورام نیومده کمکت کنه؟
او رفته پیش خانم، تا در مزارع دامل کار کند.
باشه.
مادر شیام...
مادر شیام...
چیست؟ (چیست؟)
شیام کجاست؟
عمه، شیام ترسیده... اون قایم شده... ترسو...
بذار مامان شیام باشه... میریم شنا.
صبر کن.
او دیروز گفت که فردا با تو برای شنا خواهد آمد .
دنبالم بیا.
بیا.
بلند شو.
مادر! آه مادر...
نه مادر... بیا... پاتو نمیذاری بیرون، نامرد؟
مادر... خواهش میکنم مادر... من میترسم...
من میرم... حتماً میرم... فردا...
من قول میدم... خدا قول میده... قول تو...
چرا این وعدههای دروغین؟ چرا مثل یک بزدل پنهان شدن؟
آدم ترسیده فردایی نداره. ولش کن...
مامان من نمیخوام برم.
من نمیخواهم شنا کنم.
اینجوری گوش نمیدی.
خواهش میکنم مامان. نمیخوام برم.
رایج، حرکت کن.
مطمئن میشم.
چطور نمیری؟
رایج، حرکت کن.
چه اتفاقی افتاد؟
رایج، حرکت کن.
چطور نمیری؟ خواهم دید.
زود بپوشش.
حرکت کن.
تو مادر هستی یا جادوگر؟
چقدر بهش ضربه میزنی؟
پوروشیا، تو نجات یافتهای چون هنوز کوچکی... اگر فردا بترسی...
تو هم به همین سرنوشت دچار خواهی شد... فهمیدی؟
صبر کن. یه چوب ماهیگیری میبندم.
ما میریم. بیا.
وای... شیام اینجاست؟
یه لحظه صبر کن... الان میام بالا و یه طناب چوبی بهت میبندم.
ببین شیما...
من هم از اینجا میپرم.
چند روز پیش، گویندکاکا روی شانههایم پرید و من را برد... واقعاً لذتبخش بود.
دستانت را بالا ببر.
نترس. هیچ اتفاقی نمیافته.
وقتی بپری، دیگه هیچ اتفاقی نمیفته.
برو دیگه.
شیام، نترس.
شیما نترس.
شناور بسته شده... غرق نخواهی شد.
دستها و پاهایتان را حرکت دهید.
آنها را در حال حرکت نگه دارید.
بیا بالا... از اونجا میپریم بالا.
نه. اینجا بهتره.
مادر شیام. اینجا را نگاه کن.
تو بودی که منو زدی و حالا داری گریه میکنی؟
تو شیام رو درک نخواهی کرد.
آیا شیام شجاعت خود را نشان داده است؟
خواهر...برادر شوهر به زودی میاد اینجا... غذا درست کنم؟
بله. من به شما ملحق میشوم.
دوروا-مادربزرگ... میشه به ساداناند نگاه کنی؟
بله... او اینجا بازی میکند.
شیام، کدوم مادری دوست داره به پسرش بگن ترسو؟
خوشت میاد کسی به مادرت توهین کنه؟
مادر
وقتی در پونا، خانه عمویم بودم، درباره آکا پرس و جو کرده بودم.
حالش خوب نبود و برای همین برایش نامه فرستادم...
برای چند روز دعوتش کنم به شهر خودش...
بعدش؟
این میگه که اون نمیتونه بیاد.
آدم باید همه توهینها را در مورد دختران متاهل تحمل کند.
شیام، چطور میتوانی بدون ورود به آب شنا یاد بگیری؟
به من نگاه کن...
من باید هفده یا هجده ساله میبودم. باید مسئولیت یک «خات» را به دوش میکشیدم.
غرق در کارها شدم.
اما حالا... بالاخره شناورم... چطور ممکن است کسی بترسد؟
داداش... من ازت کوچیکترم ولی دوست دارم یه چیزی بگم...
از آنجایی که شما در مورد امور مربوط به روابط نامشروع صحبت میکنید... شما بیش از حد کونباتهای واداولی را نازپرورده کردهاید.
این یعنی چی؟
او بهانهای میآورد و مالیات نمیپردازد.
فردا چطور قرار است در اداره دولتی خرج و مخارجمان را تامین کنیم ؟
اما آنها دروغ نمیگویند.
باران های غیر فصلی محصولات را دچار آفت کرد... چه خواهند کرد؟
آیا تو مثل بال گنگادار رهبر تلیس و تامبولی هستی؟
داداش، چرا موقع غذا خوردن بحث سیاسی میکنی؟
خواهرشوهر، سیاست به حیاط خلوت ما رسیده، برای همینه که مهمه.
اما لوکمانیا از طرف تمام جامعه ما صحبت میکند.
چرا نباید لباسهای خارجی را آتش بزنیم؟ چرا نباید شکر وارداتی را ممنوع کنیم؟
اگر ما این کالاهای خارجی را تعقیب کنیم و اگر فردا تمام تولید داخلی متوقف شود...
برادر، اما چطور میتوانیم با ماهی بجنگیم وقتی که در آب زندگی میکنیم؟
اگر دولت از ما عصبانی شود، ممکن است مجبور شویم کسب و کار سنتی «خت» خود را از دست بدهیم. آن وقت مجبوریم بیکار بنشینیم.
هوم...
شیرپیا، تو اینجایی؟ بیا.
من فقط بعد از بهبودی کامل برمیگردم.
دیروز که حسابها را چک کردم، نگران شدم... این را توهین تلقی نکنید.
شیرپیا...
تا گرگ و میش برمیگردم.
No comments yet. Be the first to leave one.