Sense and Sensibility

Sense and Sensibility

Descargar subtítulo en Farsi Persian

Temporada 1

Información de lanzamiento

Sense And Sensibility 2008 S01E02 720p WEB-DL HEVC x265 BONE
Comentario por Apameh
🟡 آپامه زمانی | ترجمه اصلاح شده 🟡

Etiquetas

webdl
زیرنویس
فارسی
Publicado el: 2024-10-19
Descargas: 45
Para personas con discapacidad auditiva: No

Vista previa de los subtítulos en Farsi Persian

Las primeras 200 líneas.

‫به پدر قول دادم ‫که کاری براشون انجام بدم.

‫مطمئنم پدرت اصلاً تو فکرش نبود ‫که بهشون پول بدی.

‫حالا این خونه مال اوناست، ماریان.

‫تازه از برادرم ادوارد شنیدم.

‫ادوارد فرس. حالتون چطوره؟

‫انتظار می‌ره که با یه خانم جوان ‫با ثروت زیاد ازدواج کنه.

‫ممنون، فنی.

‫مصمم هستم قبل از پایان هفته ‫این خونه رو ترک کنم.

‫به دون‌شر خوش اومدید.

‫باید ببینیم چه کاری می‌تونیم براشون انجام بدیم، ها؟ ‫خاطرخواه‌، شوهر، از این جور چیزا.

‫سرهنگ برندون، خانم ماریان دشوود.

‫الینور، اون خیلی پیره!

‫سرهنگ برندون، ‫آقای ویلوبی رو می‌شناسید؟

‫ترجمه و زیرنویس: ‫آپامه زمانی

‫«عقل و احساس» اثر جین آستین ‫(حس و حساسیت)

‫قسمت دوم

‫- نظرت در مورد این چیه؟ ‫- آره، این عالی می‌شه.

‫مامان، این مال دو سال پیشه! ‫ببین چقدر رنگش رفته.

‫لوئیز... پس موصلی چی؟ ‫اون که خیلی قدیمی نیست.

‫ولی ویلوبی من رو دو بار باهاش دیده.

‫هیچی لباس برای پوشیدن ندارم. ‫آخه چرا ما اینقد فقیریم؟

‫گمونم آقای ویلوبی از دیدن تو ‫با لباس قدیمی‌ات خوشحال می‌شه، ماریان.

‫به نظر می‌رسه نمی‌تونه چشماش ‫رو ازت برداره، هر چی هم که بپوشی.

‫خب، شاید...

‫الینور عزیز، می‌تونم ‫دستکش‌های زردت رو قرض بگیرم؟

‫البته که می‌تونی.

‫نمی‌دونستم که اهل رقص هم هستید.

‫باهات حرف دارم، ویلوبی.

‫خصوصی.

‫با کمال میل.

‫خب؟

‫نیتت نسبت به خانم ماریان دشوود چیه؟

‫ببخشید؟!

‫- فکر می‌کنم شنیدی چی گفتم. ‫- نیت من چیه؟

‫و به چه حقی اینو ازم می‌پرسید؟

‫نمی‌دونستم که شما با اون خانم نسبتی دارید.

‫تحت حمایت شماست؟

‫- من به فکر منافعش هستم. ‫- اوه، پس به فکرش هستید، نه؟

‫خب، بذارید ازتون بپرسم... ‫نیت شما نسبت به ماریان چیه؟

‫هر چی که باشه، ‫کاملاً محترمانه است.

‫تو هم می‌تونی همین رو بگی؟

‫نمی‌شه من رو مقصر دونست اگه ماریان ‫هم‌نشینی با من رو نسبت به تو ترجیح داده.

‫ما از نظر سن، ‫خلق و خو، سلیقه...

‫به طور خلاصه، در همه چیز به هم نزدیک‌تریم.

‫با تو همدردی می‌کنم، ‫ولی چه می‌شه کرد.

‫و در جواب سوالت،

‫بله، البته که نیت من ‫کاملاً محترمانه است.

‫حالا منو ببخشید.

‫اوه، خیلی خوشحالم، الینور!

‫بله، فکر می‌کنم همه ازش باخبرن.

‫فکر کنم تو از رفتار من رو خوشت نیومده.

‫ولی چطور باید رفتار کنم؟

‫اوه، من صادق و بی‌پرده بودم ‫جایی که باید احتیاط می‌کردم.

‫باید ساکت می‌نشستم و فقط ‫در مورد هوا و جاده‌ها حرف می‌زدم.

‫هیچ‌کس از تو این انتظار رو نداره.

‫ولی اینقدر آشکارا ‫به آقای ویلوبی علاقه نشون دادن،

‫تا جایی که حاضر نشدی ‫با کسی دیگه برقصی.

‫چرا باید احساساتم رو پنهان کنم؟ ‫اون‌ها راست و بی‌ریا هستن.

‫از دستم عصبانی نباش، الینور. فقط ‫آرزو می‌کنم تو هم به اندازه من خوشحال باشی.

‫- من کاملاً خوشحالم. ‫- نیستی. خودت هم می‌دونی که نیستی.

‫چرا ادوارد نمیاد؟

‫فکر می‌کنم چون ‫تعهدات دیگه‌ای داره.

‫یا شاید ترجیح می‌ده ‫جای دیگه‌ای باشه.

‫چطور می‌تونی اینقدر خونسرد باشی، الینور؟

‫مگه فایده‌ای داره ‫که من نگران باشم؟

‫باید گریه‌کنان دراز بکشم و ‫اسمش رو صدا کنم؟

‫فکر می‌کنم بهتره که زیاد امید به چیزی ‫نداشته باشم که ممکنه هرگز اتفاق نیفته.

‫پس بذار من به جات امیدوار باشم.

‫الینور!

‫الینور!

‫الینور!

‫الینور، زیبا نیست؟

‫بهترین هدیه‌ایه که می‌تونستم آرزو کنم.

‫خودم پرورشش دادم، خانم دشوود.

‫مطیع، خوش‌خلق، و ‫دقیقاً مناسب برای حمل یک زن.

‫امیدوارم با خواهرت مشترکاً سوارش بشی.

‫فکر می‌کنم هر دوی شما عاشق سواری هستید. ‫نظرت در موردش چیه؟

‫اوه، موجود دوست‌داشتنی‌ایه.

‫فکرشو کن، الینور... چه کیفی میده که ‫باهاش روی تپه‌ها بتازیم!

‫بله، و این سخاوتمندی شما رو می‌رسونه ‫آقای ویلوبی.

‫ولی ماریان نمی‌تونه ‫چنین هدیه‌ای رو قبول کنه.

‫الینور، چرا نمی‌تونم؟

‫هم به دلایل کارآمدی ‫و هم مالی.

‫- منو ببخشید، آقای ویلوبی. ‫- الینور!

‫همینجا بمون.

‫- چرا نباید یه اسب داشته باشم؟ ‫- چون نمی‌تونیم ازش نگهداری کنیم.

‫پولی برای اصطبل ‫و چراگاه نداریم.

‫یه خدمتکار نیاز داری ‫که ازش مراقبت کنه،

‫و یه اسب دیگه ‫برای خدمتکار که سوارش بشه.

‫- کل این ایده غیرممکنه! ‫- نیست!

‫مطمئنم که شدنیه! ‫مامان، نمی‌شه؟

‫به نظر می‌رسه یکم رفتارت ‫ سخت‌گیرانه است، الینور.

‫اگه تو چیز دیگه‌ای صرفه‌جویی کنیم...؟

‫ما تو همه چیز داریم ‫ صرفه‌جویی می‌کنیم، مامان.

‫ما به سختی می‌تونیم گوشت، ‫شکر و چای بخریم!

‫ما همین الانش هم فقیریم. ‫می‌خواین بی خانمان بشیم؟

‫به اندازه‌ی کافی گفتی!

‫ولی خیلی تحقیرآمیزه که ‫باید هدیه‌اش رو رد کنیم.

‫فکر می‌کنم آقای ویلوبی وقتی ‫شرایط ما رو بفهمه، درک می‌کنه.

‫و ماریان

‫درست نیست همچین هدیه ای رو ‫از مردی که خیلی کم می‌شناسیمش، بپذیریم.

‫کم می‌شناسیمش؟

‫اون رو بهتر از هر کس دیگه‌ای ‫ تو دنیا می‌شناسم، غیر از تو و مامان.

‫و الان هم اون رو بیشتر از تو درک می‌کنم.

‫دخترها!

‫خانم دشوود

‫- منو ببخشید... ‫- چیزی واسه بخشیدن نیست.

‫چرا

‫من، شما و خواهرتون رو تو ‫یه موقعیت بد قرار دادم.

‫بی‌فکری کردم.

‫باید بیشتر حواسم رو جمع می‌کردم،

‫از این بابت ازتون عذر می‌خوام.

‫ولی ماریان، اسب هنوز مال توئه.

‫من فقط نگهش می‌دارم تا زمانی ‫که بتونی قبولش کنی.

‫و وقتی از بارتون بری ‫تا زندگی خودت رو شروع کنی،

‫ملکه «مب» (اسب) منتظرت می‌مونه.

‫برو جلو، ترک، برو بگیرش، سوکی! ‫برو! آفرین، برندون.

‫فکر نکنم تا حالا دیده باشم ‫که تفنگ رو نشونه بگیری و خطا بزنی.

‫حالا ویلوبی‌‌ـه که تیرانداز خوبیه.

‫تیرانداز خیلی خوبیه.

‫معمولاً یه عالمه پرنده شکار می‌کنه.

‫آقای ویلوبی همه کارها رو خوب انجام می‌ده.

‫- ازش خوشت نمیاد، نه؟ ‫- نه.

‫به خاطر ماریان‌ـه، نه؟

‫خیلی ناراحت می‌شم اگه آسیبی ببینه.

‫آسیب ببینه؟

‫فکر نکنم همچین اتفاقی بیفته.

‫ولی هر دوشون خیلی جوونن، می‌دونی...

‫خیلی جوون.

‫ممکنه تا آخر فصل از هم خسته بشن

‫و اون وقت، تو هنوز هستی.

‫و خانم ماریان ‫یه کم بزرگتر و عاقل‌تر شده.

‫صبور باش، برندون...

‫صبور باش، دوست قدیمی.

‫این توصیه‌ی منه.

‫اون وقت می‌بینه که این سگ پیر ‫هنوز تو وجودش زندگی هست.

‫ممنونم از راهنماییت.

‫بیخیال، اینقدر جدی نگیر، مرد.

‫نیتم خیر بود.

‫ای وای، اون‌ها رفتن!

‫لعنتی!

‫بازم خطا زدم.

‫ولی در حال حاضر، الینور...

‫می‌تونی بهش فکر کنی، می‌دونی.

‫لطفا اجازه بده.

‫ویلوبی...

‫تو که قیچی نداری.

‫من مخصوصاً برای این کار قیچی آوردم.

‫یه صدایی از بیرون شنیدم.

‫می‌تونم بیام پیشت؟

‫اگه ساکت باشی. ماریان خوابه.

‫- یه کم ترسیدم. ‫- احتمالاً فقط یه روباه بوده.

‫فکر کردم شاید گرگ باشه.

‫نه، تو انگلستان گرگ نیست، ‫حداقل صد ساله که نیست.

‫شاید هنوز چندتایی مونده باشن.

‫اگه باشه هم، نمی‌ذارم بگیرنت.

‫- مسخره‌ام نکن. ‫- پس بخواب.

‫اینجا رو دوست داری، الینور؟

‫آره، بد نیست.

‫اینجا به خوبی نورلند نیست، نه؟

‫فرق داره.

‫البته، همه‌مون دلمون برای نورلند تنگ شده...

‫ولی فکر کن،

‫فردا همه‌مون دعوتیم ‫به یه پیک‌نیک تو دلافورد...

‫... و شنیدم که سرهنگ برندون

‫توی گلخونه‌هاش هلو و توت‌فرنگی داره.

‫- هلو و توت‌فرنگی! ‫- آره.

‫پس به این خوشی‌ها فکر کن. ‫حالا بگیر بخواب.

‫حالا... خانم ماریان بدون شک ‫با ویلوبی می‌ره.

‫این کالسکه فقط دو نفر جا داره. ‫ پس کی با من میاد؟ و کی با برندون؟

‫سرهنگ برندون.

‫چی شده، برندون؟

‫متأسفانه باید بگم که سفرمون ‫باید به تعویق بیفته.

‫یه کار فوری شخصی پیش اومده. باید فوراً برم.

‫سرهنگ برندون، ‫می‌خواید ما رو ناامید کنید؟

‫نمی‌تونی سفرت رو به تعویق بندازی، برندون؟

‫حتی یک ساعت هم نمی‌تونم. منو ببخشید.

‫خب، خیلی حیف شد!

‫یعنی کارش چی می‌تونه باشه؟

‫بعضی‌ها نمی‌تونن یه مهمونی ‫تفریحی رو تحمل کنن.

‫فکر کنم ترسیده بود سرما بخوره ‫و اینو بهونه کرد که نیاد.

‫خیلی سخت‌گیری، آقای ویلوبی. ‫اینقدر راجع‌بهش بد فکر می‌کنید؟

‫قول یه روز تفریحی رو بهمون داد و ‫ حالا به خاطر بدخلقی، زد زیر قولش.

‫امیدوارم کسی تو خانواده‌ش مریض نشده باشه.

‫می‌تونم حدس بزنم کارش چیه!

‫مطمئنم که مربوط به خانم ویلیامزه!

‫شما چی می‌گید، سر جان؟

‫دوست ندارم تو کارای دیگران دخالت کنم.

‫خب، نذاریم برندون خوشی‌مون رو خراب کنه!

‫هنوز می‌تونیم بریم بیرون از شهر ‫و حداقل از هوای تازه لذت ببریم!

‫عالیه!

‫- خوب گفتی، ویلوبی. ‫- یالا بچه‌ها، سوار شید.

‫دست جمعی حرکت کنیم، ‫یا هر کی با سرعت خودش؟

‫اگه می‌تونی ما رو بگیر، سر جان!

‫خب، شرط می‌بندم که تا یکی دو ساعت ‫دیگه ازشون خبری نخواهد بود!

‫به آلنهام خوش اومدی.

‫اوه، خیلی قشنگه.

‫خیلی امیدوار بودم ‫که خوشت بیاد.

‫دلیل خاصی داشتم ‫که امیدوار بودم خوشت بیاد.

‫می‌خوای داخل رو ببینی؟

Sense and Sensibility subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for Sense and Sensibility

Comentarios

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left