Las primeras 200 líneas.
بر اساس خاطرات واقعی
خوبه
دوباره امتحان کن
چشاتو ببند
آره
حالا بذار حسش کنی
تجسمش کن
چیزی ظاهر شد؟
نه
اشکال نداره بالاخره اتفاق میافته
ما همه دور هم جمعیم - ما همه دور هم جمعیم -
کارهای عاشقانه
یه کم زامبیای - من یه زامبی کوچولوم؟ -
اگه پلک بزنی، میبازی
داری میبازی
چیکار کنیم؟
همینه عالیه
صبح بخیر - صبح بخیر -
کمک خواستین؟ - میتونی قالبها رو چرب کنی -
حاضری؟ - آره -
امروز همه چی عالیه
خداوندا، تو که این همه به ما دادی برای اینم شکرگزاریم
آمین - آمین -
کارهای امروز رو تختهست بریدن درخت، زنبورها، رختشویی
:و یه خبر فوقالعاده داریم
یکی به آگهی ما جواب داده
بنّاست، و پیشنهاد داده که ساختمان ما رو بازسازی کنه
و فقط در ازای خوراک و جا کار میکنه
پس باید یه اتاق براش آماده کنیم
هانا؟ - حتماً -
مییلو؟
ممنون
بعد میبینمت
!و بکش !و بکش! و بکش
!بیا دیگه - !یک، دو، سه، بکش -
تصور میکنم تو را
چون گلی زیبا -
چنان که آفریده شده
با گرمای تابستان -
خداوندا، میخوام بابت مییلو ازت تشکر کنم
ممنونم
میخوام بابت کیرستن ازت تشکر کنم ممنونم
بابت این خونه ازت ممنونم
و بابت اینکه با منی ممنونم
و دعا میکنم که منم یه روزی مادر بشم
آمین
!حمله - الان نه، مییلو بس کن -
بیا اینجا، مییلو
بیا سوپرمن
میتونی تو یه مأموریت سری بهم کمک کنی؟
خطرناک نیست - باشه -
باشه اون مرد رو میبینی؟
آره، یه ترول
میتونی اسم ترول رو بفهمی؟ - آره -
سلام اسم شما چیه؟
هانا؟
میآی؟ اینوک منتظرته
اسم ترول یاکوبه تو رو میخواد
به کیرستن گفت؟ - نه، فقط به من با خودم گفت -
گفتی من اینجام؟ - نه -
امروز حالم خوب نیست براش
اونی که داری بازسازیش میکنی قراره بخش مادر و بچه بشه
اینجا جا تنگه، برای وقتیه که با یه بچهی جدید خوشبخت بشیم
سلام - اینجا سالن غذاخوریه -
اونی که روش کار میکنی به اسم خواهرم، یولیانه
،پدر و مادرم اونو از گرینلند به فرزندی گرفتن و خیلی برام خاص بود
هنوزم هست
بیا
این اتاق توئه
آدمای خوبین، یاکوب بعضیاشون بیرون سختی کشیدن
ولی اینجا ما میبخشیم و به همه خوشامد میگیم
صدای دریا رو میشنوی؟
روزای صاف، میتونی ببینیش
جای خودتو پیدا کن و بیا صبحونه
سالن غذاخوری رو پیدا میکنی، نه؟
سلام میتونی کمکم کنی با این؟ - حتماً -
!نباید اینجا باشی
خب، احتمالاً متوجه شدین یه چهرهی جدید بین ماست
این یاکوبه
یاکوب، میشه خواهش کنم خودتو معرفی کنی؟
الان؟ - آره، لطفاً -
اسم من یاکوبه بنّا هستم
غذای موردعلاقهام لازانیاست
بسیار خب حتماً لازانیا رو تو منو میذاریم
چی شد که تصمیم گرفتی به این دشت بیای و مجانی کار کنی؟
راستش، آخرا تو کارم معنی چندانی پیدا نمیکردم
یه خونه شهری بعد اون یکی
،آگهی شما رو که دیدم گفتم شاید این همون چیزیه
ممنون، یاکوب - خوش اومدی -
چه حسی داری؟
نمیدونم
به پسرت نگاه کن
میبینیش؟
چشاتو ببند
یه نفس عمیق بکش
حالا دوباره نگاه کن
میبینیش؟
آیا؟ میبینیش؟
میتونی الآن بغلش کنی؟
:قانون شماره سه باید کاری رو کنی که به نفع دیگرانه
اشکال نداره کاملاً عادیه تو راه درستی
بهش میرسی
ممنون، لارس، بابت نقش مییلوی کوچولو
ما همه دور هم جمعیم - ما همه دور هم جمعیم -
حالا نوبت هاناست
هانا، بیا ادامهی عروسیت رو بگیریم
نه، الان وقتش نیست
رهایش کن فکر و خیال رو بدن به خاطر میسپاره
عروس رو داریم حالا فقط داماد میخوایم
اینوک
:هانا، تو بگو "حالا تو شوهر منی"
حالا تو شوهر منی
،همه نقشهامونو بلدیم پس بیاین از جشن عروسی لذت ببریم
هانا دوست داره بچهدار بشه
اول باید دوباره جایی رو کشف کنیم که عشق واقعی توش وجود داره
سالها پیش ازدواج کرده بود، ولی وقتی نتونست بچهدار بشه، از هم پاشید
برای همین الآن سعی میکنیم دوباره - یه ارتباط عمیقتر با اون احساسات
که اون موقع بودن، برقرار کنیم -
خواهر عزیزم
افتخار بزرگیه که من کسی هستم که تو رو بدم به شوهر
همیشه من و تو بودیم در مقابل دنیا
ولی حالا یه مرد دیگه وارد زندگیت شده
این از کجا میدونه چی بگه؟
کلمات مهم نیستن احساس مشترکه که اهمیت داره
این اصلاً قراره چطور کمک کنه؟
بدن چیزایی رو که ما فراموش کردیم به خاطر میسپاره
،با فعال کردن فضای اطرافمون میتونیم به چیزایی که سرکوب کردیم دست پیدا کنیم
خدا تو ناخودآگاه جمعی حضور داره
بهش نگاه کن
!بس کن
چرا باید بس کنه؟
برو برو، الآن
!گفتم برو
چرا باید بره؟
:قانون شماره یک باید حقیقت رو بگی
یاکوب؟
اسم شما یاکوبه، درسته؟
خندهداره
همیشه فکر میکردم برادر کوچیک هانا هم باید پر از نور باشه
باید به من میگفتی کی هستی
هانا اومده اینجا تا روحش رو التیام بده همهشون همینطورن
ما نمیتونیم آدمایی که دروغ میگن اینجا داشته باشیم، یاکوب
دروغ نگفتم فقط همه چی رو نگفتم
هانا همیشه این کارو کرده همه چی رو به ما نگفته
مدام یه کم حقیقت رو دستکاری میکنه
خیلی طول کشید تا به اینجا رسیدیم
بنابراین نمیتونم بیای اینجا و تعادلش رو به هم بزنی
باشه
اومدی که ببریش با خودت؟
فکر میکنی با تو میاد؟
میفهمم - چطور؟ -
منم خواهرم رو از دست دادم
این جا تلاش منه تا بخشی از نور اون رو به بقیه برگردونم
فکر کنم به دلیلی اینجا اومدی
فکر کنم میتونی به هانا کمک کنی که ادامه بده
این کارو میکنیم
اجازه میدم بمونی
اگه تو جلسات آینهسازی هانا شرکت کنی -
نمیتونم تو اون نمایش تئاتر باشم واقعاً نمیتونم
،اگه واقعاً اینو میگی پس باید بری
اصلاً بنّا هستی؟
مدرکشو ندارم، اگه منظورت اینه
ولی بلدم آجر چینی کنم
برای ما کافیه
خیلی چیزا رو سرکوب کردی، هانا شاید یاکوب بتونه کمکت کنه
منطقیه، نه؟
بعضی وقتا باید با چیزای ناخوشایند رورو شد
برادرته، هانا از چی میترسی؟
شاید خدا بهت یه فرصت میده که ادامه بدی، هانا
البته باید رأی بگیریم - آره -
و یادمون نره که یاکوب قول داده ساختمان ما رو مجانی درست کنه
فقط ادامه بده
فقط اون طرف رو نگه دار
هانا اینجا خوشحاله
چند وقته اینجاست؟
هفت سال و دو ماه
تقریباً
تقریباً؟
این جا زندان نیست
آدما هر وقت بخوان میتونن بیان و برن
!بگیر، بگیر - !بزن برام -
هانا؟
خواهش میکنم؟
چرا با من حرف نمیزنی؟
حداقل به من نگاه کن - به من نگو چکار کنم -
کاملاً روشن کردم که هیچ تماسی نمیخوام پس بس کن
فقط بس کن، یاکوب
حالا به خدا اعتقاد داری؟ - آره -
این از کجا اومد؟ جدی؟ این طبیعیه؟
بچهها با یه توپ نامرئی بازی میکنن؟ گلی که وجود نداره رو پرتاب میکنین؟
تو نمیفهمی - نه، واقعاً نمیفهمم -
دارم سعی میکنم کمکت کنم چون دلم برات تنگ شده
میخوای کمکم کنی؟
پس برو، الآن قول میدم زنگ بزنم
اینو دفعه پیشم گفتی
بس کن دفعه پیش گفتی قرار نیست به من زنگ بزنی
باشه، واقعاً میخوای کمکم کنی؟
آره، اینو میخوام
پس برو به جهنم
!مواظب باش
No comments yet. Be the first to leave one.