La unuaj 200 linioj.
فقط فکر میکنم، ببین،
میدونم که اخراج میشم، پس با قضیه کنار اومدم.
احتمالا میرم خونه یا یه کاری میکنم.
بهت چی گفتن؟
جس؟
چی گفتن-- جس،
بهت چی گفتن؟ -- یه لحظه، مِل.
یه ثانیه صبر کن.
باشه، فقط برای اینکه
صداتو نشنیدم مطمئن نبودم هنوز اینجایی.
ببخشید، مِل. اینجوری بهتره؟
آه! زنده است!
خب، گفتن دو هفته،
ولی باید خودمون رو «بیکارِ تفریحی» حساب کنیم.
اوه، پس فکر میکنی رسماً اخراج شدی؟
من ترجیح میدم بگم مرخصی با حقوقه،
حداقل تا وقتی که خبر دیگهای نشنیدم.
منظورم اینه که این خوبه.
فکر کنم این مزیت کار کردن
برای یه غول انحصاریه که هیچوقت ورشکست نمیشه.
داری با دوستپسرت خوش میگذرونی یا چی؟
خدایا، نه، دوستپسر نه.
آره، باشه.
هرچی تو بگی.
امشب قراره آروم باهاش تمومش کنم.
اوه، واقعاً؟
آره، همینطوره.
خب، اگه به چیزی احتیاج داشتی بهم بگو.
همه چی درست میشه.
فقط میگم، «اِم...»
«ما چیزای متفاوتی میخوایم.
من ترجیح میدم روابطم غیررسمی باشه.»
– حرفای الکی... – بامزه بود.
خب، باشه، فقط به من بگو
اگه منصرف شدی و انجامش ندادی.
چرا انجامش ندم؟
نمیگم انجام نمیدی، ولی...
بیخیال، جس.
تو خودت هستی.
آره، این یه اظهارنظر از لحاظ واقعی درسته.
منظورم اینه که قبلاً هم ما رو دست انداختی.
پس ترجیح میدم اون کاری رو نکنم
که قبل از اینکه واقعاً رابطه رو تموم کنی
دربارهش بد بگم،
بعد دوباره با هم آشتی کنین
و بعد من یه آدم کاملاً احمق به نظر بیام.
باشه، اصلاً ما از اول هم «با هم» نبودیم.
پس هرچی دلت میخواد بد بگو.
فقط حس میکنم اگه دو هفته تو خونه گیر کنیم،
یادم میاد وقتی آب گرم من قطع شد،
و من برگشتم پیش جیسون فقط
آره خب، واسه اینه که تو چندشی.
هرچند،
میتونم ببینم امشب چطور پیش میره
و بعد کلاً دو هفته دیگه از شرش خلاص میشم.
ببین؟ دارم تغییر میکنم --
من تغییر نمیکنم، فقط،
مثلاً، شاید حق با تو باشه.
دو هفته قرنطینه،
این قضیه کلاً رد شه.
پس انجامش میدم. ضرری نداره.
باشه، گفتم که این کارو نمیکنم، ولی اون عجیبه.
باشه، پس داری انجامش میدی.
نه، فقط به خاطر اینه که
بعضی چیزایی که گفتی،
اگه بخوایم صادق باشیم، یه کم عجیب به نظر میرسه.
فکر کنم گوشیمو تو ماشین جا گذاشتم.
دوباره نه.
فقط بذارش تو جیبت یا تو
کیفت یا--
ببخشید مل، میتونی--
میتونی دوباره بگی؟
یه لحظه صدات قطع شد.
آره، حتماً.
من در اصل اینجا هستم
که ازت حمایت کنم،
هر تصمیمی که بگیری.
ولی میتونی بهم قول بدی که مراقب خودت باشی؟
آره، مل، باشه، آره، قول میدم.
باشه، ممنونم.
ببخشید، من این یارو رو نمیشناسم.
پرچمها قرمز نیستن، اینطور بگم،
ولی قطعاً یه کم... کدر شدن.
- فهمیدم. - میدونم، میدونم که میدونی.
من فقط دارم میگم که با توجه به
همه چیزایی که داره اتفاق میافته...
...قرنطینه سخته و نگرانم
که بدون دوستم یه کم از کوره در برم،
و نمیخوام از دستت بدم، پس خودخواهانهست.
چی گفتی؟
جس؟ ببخشید، میکروفونت رو قطع کردی؟
الو؟
باید یه هدفون جدید یا چیزی بگیری.
جس؟ الو؟
الو؟
جس؟
البته که نه، باشه.
– هی! – سلام!
– نرو! – ما رو تنها نذار،
– برگرد پیش ما! – ببخشید.
برگشتم.
کیتلین!
اوه، بس کن! بهم اون اسمو نگو.
– سلام کیتی. – سلام بچهها،
تبریک میگم بابت خونه جدید.
– ممنون! – همه کجان؟
تو اولین کسی هستی که اومدی.
چه باکلاس.
خب بیکا، زندگی کردن با یه پسر چطوره؟
احساس پیری میکنم.
من... من همینجام.
عزیزم، میدونی که فوقالعادهست.
اوه، نه، همینه.
هرچند، یه کار عجیبی میکنه
که موقع خواب آواز میخونه.
آره، من باورش نمیشد،
واسه همین ازش فیلم گرفتم.
راستش، خیلی خوبم.
وای خدای من، باید ببینم، لطفاً.
آره، داره همین الان فرستاده میشه.
– عالیه. – باشه، هیچ آدمی
به اندازهی جیکوب جوراب گم نکرده.
– جدی میگی؟ – من یه عالمه دارم
روی کمد... اسمشون رو گذاشتم «یتیمها».
اوه.
اوه، ببینید.
– اوه، گرفتمش. – وای پسر. چرا؟
خیلی خوبه، خیلی خوبه!
هیچوقت قدیمی نمیشه.
باور نمیکنی، بیکا؟
– وای خدای من. – حالا دیگه لازم نیست.
چرا؟
– طلاست! – نه!
وای! خدای من.
– خیلی نازه! – نه، نه، نه.
خیلی خندهداره، رفیق.
اوه، پسر.
چرا انقدر خوبی؟
ممنون که در این
قسمت شرکت کردید و دفعه بعد در اوتبک میبینمتون.
هنوزم از جورابهای یتیم
عجیبتره.
فقط دارم اینو میگم.
آره، ولی واقعاً بچهها، چطورید؟
تو اصلاً نمیدونی.
واقعاً داره، شوخی نمیکنه.
آره.
و بیکا، بابت همه چیز متأسفم.
ممنونم.
منظورم اینه که تونستم
یه تعدادی از مشتریان تمرین ذهن، بدن و فیتنسم رو
به کلاسهای خصوصی منتقل کنم، پس عجیبه که بیشتر از حد معمول
یوگا رو مجازی تدریس میکنم.
آهان، راستی، اجازه دادن گوشی کارمو نگه دارم.
و اون هنوز به من اجازه نمیده ازش استفاده کنم
تا برای کسی پیامک شوخی بفرستم، نمیدونم چرا.
شاید چون دیگه دبیرستانی نیستیم.
هی، میدونید چیه بچهها؟
من با همه چک میکنم، سریع.
میدونید، آدم فکر میکنه مردم کمی مؤدبتر باشن
با توجه به اینکه تنها کاری که باید بکنن باز کردن کامپیوترشونه.
دیگه نمیتونن به ترافیک بهونه کنن.
«ببخشید، هنوز دنبال جای پارک میگردم»، مگه نه؟
حتی لازم نیست شلوارتو بپوشی.
- واقعاً؟ جدی؟ - مممم.
احمق!
آره... ممنونم.
خیلی عجیبه.
خدا، مثل رام کردن گربههاست.
کاملاً.
باشه.
اممم، یه لحظه صبر کن، میرم شرابمو بیارم
و زود برمیگردم.
- باشه. - خوبه، خوبه.
یه کم بامزهای.
- تو یه کم بامزهای. - نه بابا.
آره، آره.
ببین ما رو.
انگار خودمون یه برنامه وبکم کوچیک داریم.
- واقعاً میتونیم این کارو بکنیم. - واقعاً میتونستیم.
مممم...
هی بچهها! اَه، لعنتی!
- ببخشید! - ببخشید، سلام!
اینجا جای جدیده؟
- آره. - برای ما جدیده.
یه کم زودرس به نظر نمیرسه؟
اوه، نه واقعاً.
خب ما قرار بود چیکار کنیم، دیگه همدیگه رو نبینیم؟
آره، منظورم اینه که به هر حال به اون سمت داشت میرفت، پس...
اما بعد از هشت ماه؟
درست حس میشد، باشه؟
- بس کن! - خب امیدوارم این
قدم عجولانه تو رابطهتون
سلامتی و خوشبختی رو براتون بیاره.
بالاخره یه روزی باید اتفاق میافتاد، پس چرا صبر کنیم؟
- درسته عزیزم؟ - آره. تازه گفتم باشه، عزیزم.
اگه باز بگیم "عزیزم"، حالم به هم میخوره،
پس برمیگردم تو اتاقم.
- باشه، عزیزم. - فعلاً، عزیزم.
ازت متنفرم.
No comments yet. Be the first to leave one.