La unuaj 200 linioj.
سراسر میسوری پهناور
کارگردان : ویلیام ای ولمن
اینجا سرزمین من است جائی که در آن به دنیا آمدم
نه سال اول زندگیام را در این روستای سرخپوستی گذراندم
با بسیاری از اقوام مادرم اما از همه مهمتر با پدرم
این مرد پدر من است انگار او را از همه بهتر میشناختم
پدرم فقط یک مرد به نام فلینت میچل نبود او از نسلی از مردان بود
مرد کوهستانی که در آمریکا زندگی کرد و در آنجا درگذشت
او قبلاً درباره چنین مردانی که میشناخت برایم تعریف میکرد
مردانی که مسیرهای سرخپوستی را پیمودند و چراغهای جدیدی روشن کردند که تا آن زمان هرگز دیده نشده بود
مردی که دریاچهها ، رودخانهها و چمنزارها را یافت
مردی که راههایی به سوی غرب و دریاهای غربی یافت
که در دشتها ، کوهها و فلاتهایی که اکنون ایالت شدهاند ، پرسه میزدند
مردی که به دنبال سگ آبی گشت و به افتخار رسید
مردی که بینام و نشان مُرد و جاودانگی یافت
پدرم همیشه داستان را با این جمله شروع میکرد
از محل ملاقات کوهنوردان برایم گفت
اینجا جائیست که آنها هر سال در ماه جولای پس از سالها گشت و گذار در کوههای راکی ، یکدیگر را ملاقات میکردند
آنها اینجا خزهایشان را که در حین نوشیدن گیر افتاده بودند ، بفروش میرساندند
در دعوا ، در قمار ، در خوشگذرانی و دخترها
آنها سخت زندگی و سخت تفریح کردند
برنده کسیست که در یک دقیقه بیشترین تعداد شلیک به سمت هدف بزند
آماده آتش
مسابقه تیراندازی به جهت مهارت در تیراندازی نبود
رقابت بر سر سرعت بود سرعت پر کردن مجدد خشاب
که در آن روزها کار آسانی نبود
درپوش پودر ، ساچمه و سمبه
زندگی یک مرد کوهستانی
همیشه به این بستگی داشت که به هدف بزند
بستگی به این داشت که چقدر سریع بتواند برای شلیک بعدی آماده شود
اگه تصادفاً بار اول را از دست میداد
باید مطمئن میشد که شانس دوبارهای دارد
آقای چنالت ، به نظر من این گردهمایی بی نظیره
اینها همه از کجا اومدن؟
کاپیتان لیون ، اونا از طریق نقشه ها اومدن
یکی از غریبهها منو برد اونجا کاپیتان لیون دوست پدرم بود
اون مردی اسکاتلندی و از کهنه سربازان واترلو بود
اون با یک تفنگ دولول و یک دست زره کامل به کوههای راکی اومد
مردی که از هر آنچه میدید نقاشی میکرد
تا همیشه بتونه از ماجراجوییهاش یادداشتی داشته باشه
بله ، با کمال میل اما همین الان بپوشش
بیرون؟ حیف شد
آقای شنالت نه ، نه ، تو مشروب نمیخوری
خواهش میکنم آقای شنالت نه
تو به من بدهکاری پول داری بدهی تو تسویه کنی؟
خودت میدونی که من هیچی ندارم البته
ببخشید ، فراموشش کن من تاجرم نه مأمور خیریه
عجب فرانسوی نامهربونی
فقط یه فنجون قهوه میخوام قیمتش چنده؟
هفته دیگه بهت پول میدم بهش نیاز دارم
وقتی هفت ستاره با قله کوه همسو شدن او در میان درختان بید خواهد بود
گووی، گووی ، بله قربان بیدهای هفت ستاره منو به یاد تو میندازن
مطمئنی اینجا انجام میشه؟ خانم محترم رو مسخره نکن
فکر کنم به زبان سرخپوستی صحبت میکنن؟ آره ، همه: پای بلک ، نز پرس
شما برای شرکت کار میکنید؟ اوه نه آقا ، من وقتم آزاده
این به تنهایی 600 دلار به من بدهکاره
آره ، شاید یه روزی جبران کنم فراموش نکن ، آقای شنالت
من زمانی مرد ثروتمند و بانفوذی بودم
کاپیتان ، شاید بتونی از من استفاده کنی میتونم تیراندازی خوبی بهت نشون بدم
متشکرم آقا اسم شما چیه؟
پیر آلفونس ماری ژوزف ویکتور از پرو موسن فرامبو
اما میتونی منو پیر صدا کنی
یه نوشیدنی بخور ، پیر اوه ، کاپیتان
در این تابستان خاص پدرم مشغول خرید اسب و استخدام نیرو بود
بهترین مردانی که میتونن با او به قلمرو بلکفوتها برن
یک سرزمین جدید و ثروتمند که پدرم باید کشف میکرد با هزارن سگ آبی که اونجا یافت میشد
تعداد زیاد سگ آبی به معنای پول زیاد بود
کاپیتان ، از این اسبها بهتر جائی دیدی؟
من اینارو خیلی خوشحال می بینم
اسم این خانم کامیا بود
اون یه سرخپوست بلک فوت اصیل بود
مغرور ، قوی و زیبا بود
اون دختر مار نیست این نز پرسی ها خیلی سختگیر تربیتش می کنن
خب ، این فقط یه سرمایهگذاری کوچکه
سلام ، سلام
تعریف و تمجیدهای فصل
اوه نه، نه ، این یه اشتباهه
هفت ستاره بید
بهت که گفتم کاپیتان
خیلی متاسفم ، معذرت میخوام اصلاً نمیدونستم
اون میخواد بدونه ، آیا شما اسب میخرید تا با اون همسری برای خود دست و پا کنی؟
نه
الان زن داری؟
نه
اون میگه احمقانه است مردی که میتونه این همه اسب بخره ، زن نداشته باشه
بهش در مورد یه پونی از خودش بگو
میگه هر جا پونی بره اونم همون جا میره
حالا برو
ببین ، ریکاین
دلمون برات تنگ شده بود
ریکاین یه مرد اسکاتلندی که شریک تجاری قدیمی پدرم بود
اما حالا ریکاین با سرخپوستان بلکفوت زندگی میکرد
اون از شکار و کشتار خسته شده بود و از شیوه زندگی سرخپوستها خوشش می اومد
ریکاین مردی با قلبی قوی و اعتقاداتی راسخ بود
کاپیتان ، ریکاین یکی از دوستان قدیمی منه
از آرگیل؟ نه ، از مک گرگور
من یه کم ویسکی دارم که فکر کنم خوشت بیاد آقای شنالت؟
میخوای به ما بپیوندی؟
تو هم همینطور، پیر من؟ بله ، متشکرم
تو از این کار خوشت نمیاد نه، من هرگز این کارونکردم
گووی ، فکر میکنی میتونم یاد بگیرم که اینو فوت کنم؟
نه ، این یادگیری نیست ، موهبته
هیچی مثل لولههای تفنگ نیست من جنگ واترلو رو یادمه
از آن موقع به بعد دنبال لحظهی مثل اون صحنه بودم
شاید در این سرزمین بلکفوت شاید
من تصور میکنم که این ماجراجویی تو تمام پولی که داری رو ازت میگیره
متنفرم از اینکه ببینم هرچی که برای این پسانداز کرده بودی رو از دست میدی
کاش پولو میگرفتی و مثل روزهای اول که در کنتاکی به دنیا اومدی ، زندگی میکردی
خب ، من هنوز آنقدر پولدار نشدم
من دارم میرم نز پرس ویسکی نوش جان ، کاپیتان
او از نز پرس چی میخواد؟
داره آینه رو با دخترای پونی عوض میکنه
دوباره؟ قراره باهاش ازدواج کنه؟ نه، نه
میخواد اونو برگردونه به طایفه خودش
چیزی که تو میگی ، بلک فوته همین که بهت میگم
اما گوش کن ، امکان نداره
صبر کن ، یه لحظه صبر کن
ببخشید، داشتم براش توضیح میدادم که اون بلک فوت نیست
نمیتونه اون باشه اون دخترِ آینه پیره
نه، نه ، آینه پیر اون دخترو وقتی کوچک بود از بلک فوت دزدید
به همین سادگی مطمئنی؟
پدربزرگش ، روح خرس رئیس طبابت بلکفوته
اون همیشه میخواد نوهاش رو پس بگیرد
بنابراین برگشت و از ریکاین خواست که بیاد و اونو بخره
روح خرس؟ اون مرد بزرگ پزشکی قبیله بلک فوته
و این آیرون اون فقط یه فرمانده جنگی جوونه
و روح خرس ، مرد بزرگ سرزمین سگهای آبی است
برو و به دیک بگو همه چی رو بیاره بیرون ما باید معامله کنیم
فلینت ، تو نمیتونی این کارو بکنی تو که نمیتونی همینطوری بری و اون دخترو بخری
چرا نمیتونم؟
آخه ریکاین چی میشه؟ اونو برگردون پیش قوم خودش
اما آینه با تو معامله نمیکنه چون انتظار داره باهاش ازدواج کنی
آره ، من این کارو میکنم
اون نمیتونه هیچ آسیبی به من برسونه اما ممکنه کلی دردسر برام درست کنه
به آینه بگو
کلبه آینه روی زمینه
اون عاشق دختر بلک فوتشه بدون اون خیلی غمگین میشه
چقدر دیگه میخواد؟ میخوای بهش رشوه بدی؟
اون دختر براش حکم خورشید و ماه داره
خب بهش بگو که قلب منم روی زمینه
چون من نمیتونم خورشید و ماه بهش بدم
تا جای دختر بلک فوتش رو بگیره
اما هر چقدر هم که ریکاین پیشنهاد داده باشه من بیشتر پیشنهاد میدم
اما تجارت ، تجارته
دلش خونه ، ریکاین دوستش هست
رفیقش مانتینه (نوعی مشروب) نمیتونه دخترو به هردو بده
خب ، بین این دو مورد تصمیم بگیره
مثل رئیس قبیله نز پرس نیست که
تا غروب خورشید فکر کنه تا بدونه ماجرا چیه
ریکاین میگه اگر آینه دوباره برگرده
به دخترش برای پدربزرگ بلک فوت ما
سعی میکنه بین بلک فوت و نز پیرس صلح برقرار کنه
و متوجه هستند که برای هر دو چیز خوبیه
خب ، به آینه بگو که آیا ریکاین رو حرفش هست یانه اون باید به چیزی که میگه عمل کنه
به آینه بگو ، فکر کن که صلح چیز خیلی خوبیه
اما اون پیرمرد و بسیار فقیره و خویشاوندان حریص زیادی داره
برو بیارش
بهش بگو کاپیتان شاه جورج این جنگجو رو آورده
یه طبیب ، از سرزمین پدرانش
خیلی قدیمی و خیلی قویه
از تیرها نمیترسه و در برابر خویشاوندانش مهربونه
اون با دخترش صحبت میکنه
اون نمیتونه به شما بده مگر اینکه خود دختر بله بگه
اگه قبول کنه باهات ازدواج کنه اونوقت ممکنه اینم قبول کنه
وقتی وارد شدی اون به عنوان همسرت اونجا خواهد بود
پس اون دخترشو میفرسته و اجازه میده خودش انتخاب کنه
هر دوی شما باید منتظر خبر باشید
* مگسها دو به ، دو دربطری شیر *
* مگسها دو به دو تا در بطری شیر کوچولوشون رو بگیر عزیزم *
آقای میچل ، اون بله رو گفت
برو به شنالت بگو چندتا بشکه سرو کنه بیا برعکسش کنیم
میدونی که اومدم پایین تا اونو به قوم خودش برگردونم
خودم اونو برمیگردونم اونا میخوان روش معامله کنن من خودم معامله میکنم
اون هیچ فایدهای برات نداره تو دیگه هرگز به اون سرزمین راه پیدا نمیکنی
نه ، مگه برات مهم نیست؟
بله ، ترافیک
چهار زوج جلو و عقب
قبل از رفتن به دخترها سلام کنید
بچرخون ، جلو ، عقب
تکرار کنید و دوباره برگردید به موقعیت قبلی
برگردین داخل دوباره تکرار کنید
با سرعت بچرخین ، وادارشون کنید بچرخن برگردید داخل دایره
هشت تا دست بالا و بچرخین
بچرخید ، بچرخید
بذار پیرزنت باهاش معامله کنه
یار جدید رو برمیداره و سعی میکنه اونو ببوسه
سگهای آبی رقصیدن شمارو تماشا میکنن
داماد در مرکز یه لیوان مانتین بردار ، دِو
کمکش کنید
همراهتو پیدا کن و برگرد به رینگ
ببخشید آقا ، این یه دعوای خصوصیه؟
نه ، از خودت پذیرائی کن متشکرم ، آقا
انترز، به لاتاک چی گفت؟
بیا از هیچی نترس انترز به لاتاک
انترِز، به لاتاک
خدایا ، دیگه کافیه
چی داره میگه؟
میگه تو مستی
و به خدا قسم که تو مستی
هی ، پوستمو کندی آره
No comments yet. Be the first to leave one.