La unuaj 200 linioj.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
خب، شروع کن.
- این فیلمه؟ - معلومه که فیلمه.
باید امروز و این لحظه رو موندگار کنیم.
- واقعاً؟ - آره!
عزیزم، اینا همون فیلماییان که...
وقتی پیر و مو سفید شدیم قراره بشینیم تماشاشون کنیم.
داری منو میکشی. جدی جدی دارم میمیرم.
ببخشید، نکنه قصد داشتی مثلاً اون فیلمایی رو ببینی که...
توی عروسیمون داشتیم با آهنگ «بریک هاوس» میرقصیدیم؟
- نه. - منظورت اون فیلما بود؟
- عمراً اونا رو نگاه کنم. - نه، اونا رو باید آتیش بزنیم.
- آره، همین کارو میکنیم. - اینا همون لحظههاییان که مهمه، خب؟
امروز. امروز قراره همون روزی باشه که تو و...
زنِ فوقالعاده بخشنده، مهربون و دلباختهات...
- آره، زنِ جذاب، سکسی و البته خیلی پیگیرت.
- ممنون. - ولی من فقط...
- مرسی. ممنون.
این همون موقعیه که انجامش دادیم.
این همون روزیه که اون چرخوفلک رو آدمِ خودت کردی.
- خیلی بلنده.
- بهم بگو وقتی از اون پیاده بشی چه حسِ خوبی داره
و با خودت میگی: «لعنتی، انجامش دادم و نمردم،
چون معلوم شد که اون یه وسیلهبازیِ بچگونهست
و من یه مردِ بالغم.»
اوه، خیلی جذاب میشه، عزیزم.
- واقعاً؟ - آره.
- کلی چیزای دیگه هست که جذابه
و میتونیم ببینیم اگه همهشون رو با هم
و فقط همون بخشها رو انجام بدیم.
- نه. - خوب میشه.
- نه، این مهمه. میخوایم انجامش بدیم،
و هر چی که بعدش بیاد مثلاً جایزهته.
- رشوهست؟ - آره. جواب میده؟
آمادهای؟
بزن بریم.
- اوه! - اوه! چارلی.
چارلی، کجا رفتی؟
خیلهخب. گمش کردم. رفته.
- اینجام، اینجام. یادم رفت ماشینو کجا پارک کردیم.
خب...
میخوایم انجامش بدیم؟
- آه، آره، بیا انجامش بدیم. - آره، میخوایم انجامش بدیم.
بهت ایمان دارم. بهت خوش میگذره؟
- اوه، نه. خاموشش کن. خاموشش کن، خاموشش کن.
واو. واو، واو. واو. چرا اومدیم این بالا؟
چرا این بالا نشستیم؟ چرا داری تکونش میدی؟
- نه. - انقدر این وامونده رو تکون نده.
- نه، داری عالی پیش میری.
- بهت افتخار میکنم. - مرسی.
- وای، خدا. - عاشقتم.
- منم عاشقتم. کی میریم پایین؟
دارم سکته میکنم.
- نه. ببین، گوش کن. هیچ اتفاق بدی قرار نیست برات بیفته.
هیچ اتفاق بدی قرار نیست برات بیفته.
- آره؟ از کجا میدونی؟ فکر کنم.
- خب، چون همهی اون گندکاریها قبلاً اتفاق افتاده.
دیگه همهچی رو به راهه، عزیزم.
- نمیدونم واقعاً لازمه تو آسمونا باشیم یا نه.
- مگه نه؟ فقط باید خودت رو وفق بدی، رها کنی.
- اوه، چقدر از دیدنت خوشحالم.
- هی، مارش. - سلام، سلام.
- اومدی به بهترین جای ممکن
تا از شر اون همه مزخرفاتی که داری میکشی خلاص بشی.
اینجا کویره، عزیزم.
میدونی، میگن اینجا یه... یه جادوی شفابخشِ دیوانهوار داره.
قدیما فکر میکردم این حرفا رو فقط
به توریستها میگن، اما میدونی چیه؟
هرچی بیشتر اینجا میمونم، بیشتر به این جادو جنبلها ایمان میارم. مگه نه؟
میگن زیرِ زمین آبهایی جریان داره
که یه جور گردابِ عجیب و غریب با روح آدم درست میکنه.
اما... اوه، راستی نور رو بگم. صبر کن تا نورش رو ببینی.
اون... اون لحظهایه که هوا هنوز تاریک نشده و دیگه روز هم نیست،
اما... اما... اما شب هم نیست.
یه جور... یه جور حدِ وسطِ زیباست.
- واقعاً قشنگه.
- صبر ندارم تا ببینیش.
- واقعاً قشنگه.
بابت این ازت ممنونم.
- آره، دمت گرم مرد. - هیس، هیس. گوش کن چی میگم.
تو خانوادهای هستی که خودم انتخاب کردم
و هر کاری برات میکنم، پرندهی من.
خب، اگه چیزی لازم داشتی بهم زنگ بزن، باشه؟
خونهی ریکی تا اینجا ۱۰ دقیقه راهه
و من میتونم ۶ دقیقهای خودم رو برسونم.
- این کار رو نکن. - رانندگیِ من رو که دیدی.
- میدونم. - خیلی خب. برات میوه گذاشتم.
- اوه، ممنونم. - شب بخیر، مارش.
- هی. - هی.
رسیدیم.
- آره، رسیدیم.
هستیم.
- آره. جدی، کجاییم؟
اون بیرون واقعاً هیچی نیست.
هوم.
وسط بیابون.
- آره.
- این خوبه. آره؟ این خوبه.
- نه.
نه. نه، اصلاً هم خوب نیست.
نه، هیچ چیز لعنتیای در مورد این خوب نیست، چارلی.
یه لحظه هم فکر لعنتیش از سرم بیرون نمیره، باشه؟
- باشه. - فقط انگار...
تنها چیزی که توی ذهنمه اینه که... اینه که...
- آره. اه، میفهمم.
کاملاً منطقیه، مگه نه؟
ولی ما نمیتونیم... میدونی که، دربارهش حرف زدیم.
کاری از دستمون در موردش برنمیآد.
ولی الان اینجاییم، پس باید تمرکزمون رو بذاریم روی...
- چطور اینقدر آرومی لعنتی؟
چطور جوری رفتار میکنی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟
چون واسه من، این تنها چیزیه که میبینم،
ولی تو بازم اینقدر آرومی لعنتی.
- من فقط...
تصمیم گرفتیم که باهاش کنار بیایم. مگه نه؟
و... و الان اینجاییم و داریم همین کار رو میکنیم. و این خوبه.
این خودش یه قدمه، نه؟
- آره، داریم تلاشمون رو میکنیم.
- داریم تلاش میکنیم. - داریم تلاش میکنیم.
- عالیه.
خب، حالا میخوای چیکار کنی؟
- چی کار... نمیدونم میخوام چی کار کنم، چارلی.
بلد نیستم چطوری این کار رو بکنم. خب؟ چرا همهاش گردن منه؟
چرا یه جوری نگام میکنی
که انگار قراره یه ایدهی توپی
واسه انجام دادنِ هر کاری که داریم میکنیم، داشته باشم؟
- ایدهی خودت بود که بیایم اینجا.
واسه همین فکر کردم شاید یه نقشهی دیگه... ولی نداری.
عیبی نداره. میدونم بعدش باید چی کار کنیم. بیا. بیا.
اینو ببین. بیا.
- چی؟ - انرژی. داریم پاکسازی میکنیم.
داریم... میخوایم اون قضیهی کریستال رو راه بندازیم.
روال کار همینه، مگه نه؟
مطمئنم که کریستال همینطوری جواب میده.
- یعنی اینطوری... - آره.
- فکر میکنی شماها کریستالین؟ - آره.
میمالیمش و بعد نگهش میداریم
و بعدش هم مثلاً میگیم: «وو-وو-وو»
مگه همینو نگفت؟
وقتی «مارشال» داشت آماده میشد که «وو-وو» کنه؟
- همون «وو-وو».
- خب، پس کل «وو-وو»ها رو گرفتیم،
و ما فقط... ما اینجاییم.
- اِ...
اوه.
- چی گیرت اومد؟ - آه.
- اوه!
- اون آشغالِ لعنتی کجاست؟ کجاست؟
- همونجا. - خیلی خندهداره.
- ای بابا. خیلی خب.
نخواستی کارت یا چیز دیگهای رو بخونی.
- نه، نه. نمیخوام کارت رو بخونم.
چون میدونم توی اون کارت چی نوشته.
- باشه.
اون قضیه گلهایی که عاشق هم شدن رو شنیدی؟
یه عشقِ غنچهکرده بود.
- بدک نبود. - اصلاً خندهدار نبود.
- خیلی هم خوب بود. - اصلاً هم خندهدار نبود.
نه، راستش نگرفتم چی شد. میشه بهم بگی...
- واسه اینه که اونا گل هستن.
وقتی جوونن، بهشون میگن غنچه.
- آهان. - و بعدش...
قبل از اینکه شکوفه بدن. آره.
خوشحالم که اینجا پیشتم.
- خب، وقت تمومه. دارم میآم تو.
- باشه.
- حاضری؟ - حس خوبیه. حاضرم.
آماده. اووه. آره.
- دوستت دارم. - منم دوستت دارم. باشه.
- باشه. - اوه، آره.
۱، ۲، ۳.
اوم. اوم.
- آره.
حالت خوبه؟
- آره. آره.
نه، ولی آره. این... هی، این...
ما فقط، اوم...
- دفعه بعد میبریمشون. - آره، حتماً.
- آره. - آره، حتماً.
میریم... درست میریم سراغش.
- آره. - نمیتونم...
میدونی که کار مورد علاقمه.
خوبی؟
آره؟ چون... اوه، هی، هی، هی، هی.
خب، میدونم هیچکس دوست نداره خواب بقیه رو بشنوه،
ولی این یه خواب جنسیِ معمولی نبود.
چون مثلاً توی هشتاد سالگیمون بودیم.
و خیلی داغ بود و هنوزم بدنمون نرم بود.
و عالی بود تا وقتی که صورتم رو توی آینه دیدم.
مگه نه؟ و تو هنوز پیر بودی،
ولی من برگشته بودم به سنِ الانم.
و اینجاست که قضیه عجیب میشه.
بعد من... من نگاه... بهت نگاه میکنم و هنوز خودتی،
ولی در عین حال... انگار خودت نبودی.
یه جورایی شبیه همسایهمون «شری» هم بودی.
میدونی، شبیه «شری» هم بود. به هر حال...
- فکر میکنی الان بهترین موقعست
که در مورد خوابهای جنسیت حرف بزنی، چارلی؟
- آره. ببخشید.
هی عزیزم. ببخشید که انقدر عوضی بودم.
No comments yet. Be the first to leave one.