La unuaj 200 linioj.
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
سلام.
یه مقدار خون روشونه.
خب... آره.
این مال من نیست. مال...
نه، مهم نیست.
میخوام از شر این خلاص شم، تا دردسر یکی دیگه بشه.
فکر میکردم پسرهام ازش خوششون بیاد، ولی اصلاً اینطور نیست.
بدون حق پس گرفتن اسباببازی
این واقعاً اسباببازی نیست. بهش اینجوری نگو.
این یه...
در واقع نمیدونم چیه.
انگار خراب شده.
دستهاش که چوب طبل داره گیر کرده.
امیدوارم دیگه پایین نره.
باشه؟
چون اگه پایین بره...
همهمون حسابی و اساسی توی دردسر میافتیم.
فقط از طرف خودم میتونم بگم -
- ولی الان حس نمیکنم که توی دردسر باشم.
آره، لعنتی...
شعلهافکن ۳۰۰ دلار
حالا میتونی اون لبخندو پاک کنی، ای حیوان کثیف!
نمیدونم آیا همه پدرها یه نفرین به بچههاشون منتقل میکنن.
پدر من این کارو کرد.
من هال شلبورن هستم. این منم و برادر دوقِلم، بیل.
قبل از اینکه همهچیز اتفاق بیفته. بیل میتونست وانمود کنه که میخواد دست بده -
- بعد دستشو بکشه و موهاشو درست کنه.
اون سه دقیقه از من بزرگتر بود و بیشتر جفتمون رو خورد.
اون برادر بزرگم بود و از هر فرصتی استفاده میکرد تا منو اذیت کنه.
واقعاً نمیخواستم اینو بگم -
- ولی مامان ازت متنفره و میگه تقصیر تو بود که بابا رفت.
با این حال دوستش داشتم.
ولی گاهی خواب میدیدم که کاش تکفرزند بودم.
ازت متنفرم، بیل شلبورن.
مامان ما رو بهتنهایی بزرگ کرد، تا جایی که میتونست.
و هنوزم میتونم مامان رو جلوی چشمام ببینم، انگار دیروز بود.
باباتون...
باباتون رفت سیگار بخره ولی دیگه برنگشت.
پاهاشو انداخت رو کولش... و فرار کرد.
میتونستم یکی از مهماندارای هواپيماش باشم -
- ولی اون احمق هیچوقت منو با خودش نبرد بیرون.
فقط ساعتای سوئیسی و درختای بونسای میآورد خونه.
خنزرپنزر و یادگاریهایی که فقط توی کمد جا میگیرن.
و یه روز همه این آشغالها میرسه به شما، پسرای عزیزم.
مامان فکر میکرد اینا آشغالن.
ولی کمد بابا به من و بیل یه دید از اینکه اون کی بود داد.
اونجاست.
لباس قدیمی تنش.
این دیگه از کجا اومده؟ پاریس؟
روش نوشته "میمون ارگزن".
"مثل زندگی." - منظورت "زنده" نیست، احمق؟
نه.
چه کوفتیه؟
بده به من.
بیا.
بکشش بالا ببین چی میشه!
اگه بکشمش بالا چیزی میشه؟ - نکن، بیل. مال باباست.
بابا مرده، احمق -
- و من وارث اولشم، پس از نظر قانونی همهچیز مال منه.
کار نمیکنه که.
نباید بیای تو اتاق.
سر صندلی جلو دعوا نکنید.
چی بدتر از قرار کور؟ ترجیح میدم قورباغه ببوسم.
بعد از مسواک زدن نباید نوشابه بخورید.
و آتش روشن نکنید یا بازی کامپیوتری نکنید.
گفتم بهشون، ولی هر کاری دلشون بخواد میکنن.
مرسی که مواظبشونی، آنی. نصفهشب خونهام.
امشب فقط یه قانون داریم، پسرا.
دست به چیزی که میتونه آتیش بگیره نزنید.
سعیمو میکنم، ولی... خب، من مردما.
شوخی نکن، بیل.
لعنتی!
فکر میکردی این اتفاق رابطه من و بیل رو قویتر کنه.
ولی یه اتفاق غمانگیز براش کافی نبود.
سرش چطور بهش وصل شده؟
به این فکر نکن.
خب، لعنتی...
آره... باید با آنی ویلکز خداحافظی کنیم.
اون بهطور اتفاقی جونشو از دست داد...
یا بگیم یه حادثه بود؟ چون هیچچیز اتفاقی نیست.
خدا نقشهای داره؟ شاید.
احتمالاً.
مثل شیر یا خط زدنه.
ولی آنی به سکه نیازی نداره، چون سرش...
جدا شده از... اینو جدا نگه میداریم.
ولی چرا اون؟
چرا آنی؟
چرا تو نه؟ یا تو؟
همهچیز یه معنی داره.
هر چی هست، همونه.
هر چی هست، همونه.
- کلام خدا. - آمین.
همهچیز با تصادفه یا شاید هیچچیز تصادفی نیست.
به هر حال فرقی نمیکنه.
مساله "اگه" یا "چطور" نیست.
فقط "کی".
همه میمیرن.
این جریان زندگیه.
من میمیرم.
و شما دو تا... میمیرید.
همه دوستاتون و والدینشون، حیوانات خونگیشون و بقیه...
بعضیامون آروم میخوابیم.
و بعضیا... با درد میمیرن.
یه مرگ خشن.
با طناب لباس بسته شده و با دهن چسبزده فریاد میزنن.
خب، بیخیال.
حالا بیاید برقصیم.
با اینکه تو مراسم خاکسپاری بودیم، هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم.
جالبه که چطور یهو همهچیز عوض میشه.
برادرت میگه باباتون مامانتونو ول کرد، پسر.
رفت پاریس چون تو همیشه گریه میکردی.
فکر نمیکنی برای مامانت حیف باشه؟ نمیکنی؟
پس مامانته که خونهتون شلوار میپوشه؟
میشه گفت آره.
ولی تو هم که شلوار پوشیدی.
و نمیشه دو نفر تو خونه شلوار بپوشن.
پس انگار یه مشکل شلواری داری، پسر.
دارم ساندویچ درست میکنم، عزیزم.
حالا حالم چطوره؟ خیلی خوبم.
عاشق اینم که هر روز پسرهامو لوس کنم.
- مامان! - بله؟
چرا میمون بابا رو گذاشتی تو اتاق ما؟
از وقتی اون جوراب سفت رو پیدا کردم، اونجا نرفتم.
خب آره...
تو با سر پرستار بچه کاری نداشتی، نه؟
سلام! ازش خوشت اومده، نه؟
نه.
اگه بگی میخوای باهاش ازدواج کنی، میتونی داشته باشیش.
نمیخوام. - بگو: "میخوام خانم میمون بشم."
میخوام خانم میمون بشم.
حالا باید بگی...
"میخوام موززشو بمکم." - نه، بیل.
اگه نگی، بقیه جفتمونو میخورم، نازک.
میخوام موززشو بمکم.
خوبه. پس معامله شد. میمون مال توئه.
احمق.
وقتی ۱۲ تا ۱۵ سالته، آلتت یه زندگی خودشو داره -
- و به تماس فیزیکی و احساسات شدیدتر واکنش نشون میده.
خانم تورنس! هال شلبورن زیر میز داره میمونو میزنه.
دارم کیک میپزم، عزیزم. - من که نمیخوام.
هی، هی!
صدات مثل کارگر بندر شده.
خب...
تقصیر توئه که بیل این کارو کرد.
میدونی کیو میگم، نه؟
اون احمقی که باهاش یه اتاقو شریکم. همون بیل!
و میدونی چیه؟
کاش بیل مرده بود.
خونهای، مامان؟
غذا هست؟
مامان؟
مامان؟
شروع نکردی غذا درست کنی؟
چه کوفتیه...
مامان!
دکترا گفتن مامان بهخاطر یه چیزی به اسم آنوریسم بومرنگ مرد.
من تنها کسی بودم که میدونست واقعاً چی شده.
اونا گفتن این فقط یه نفر از ۴۴ میلیون نفر رو میگیره.
ممکن بود بگن: "بالاخره یکی باید گرفتارش بشه."
اینجوریه که وقتی میکشیش بالا، چوبای طبلشو بلند میکنه -
- و وقتی قربانیشو انتخاب کرد، شروع میکنه به زدن.
خودش تصمیم میگیره کیو بکشه و کی این اتفاق بیفته. بدون توضیح.
خواستهها رو قبول نمیکنه.
همونطور که رو جعبهش نوشته: "مثل زندگی."
- جوون، باید... - خفه شو!
مامان.
بیدار شو، مامان.
مامان!
خیلی باحاله، مامان.
مامان!
بیدار شو.
ادامه بده.
خاله ایدا و عمو چیپ...
بچه نمیخواستن.
نه. ما همیشه ترجیح دادیم یه زندگی داشته باشیم -
- که بتونیم بشینیم تا خودمون بخوایم بلند شیم.
ضمناً ما سوینگریم، ولی... آره، آره.
باید بدونید... که ما برای شما تمام سعیمونو میکنیم.
فقط ممکنه... یه کم افتضاح باشه.
چه کوفتیه...؟
انداختمش دور و مطمئن شدم که کامیون زباله ببرتش.
و فکر کردم که دیگه این فصل تموم شده.
ولی من و بیل عوض شده بودیم.
مثل دوقلوها شبیه هم بودیم، ولی، خب، میدونید چی میگم.
خاله ایدا و عمو چیپ با من و بیل به مین نقلمکان کردن -
و امیدوار بودم همهچیز بهتر بشه.
کاسکو، مین شهری که همه بومیان
کتشو درنمیاری، بیل؟
اگه درش بیارم، باید برای مراسم بعدی دوباره بپوشمش.
اگه درش نیارم، دیگه نیازی به پوشیدنش نیست.
اینجوری دیگه مراسم خاکسپاری پیش نمیاد.
شب بخیر، هر دوتون.
چرا لعنتی اینو با خودت آوردی؟ - من که تکهتکهش کردم.
این یه میمون شروره، بیل. یه میمون قاتل نفرینشده.
فکر میکنی آنی پرستارو کشته؟
شاید. احتمالاً. نمیدونم.
میخواستم باهاش ازدواج کنم. - میدونم، بیل.
نمیخوای ببینیم کس دیگهای که میشناسیم میمیره؟
نه. اگه یکی از ما رو بکشه چی؟
No comments yet. Be the first to leave one.