Οι πρώτες 200 γραμμές.
علی بابا و چهل دزد
کارگردان : آرتور لوبین
بغداد - سالهای تهاجم قوم مغول
خان توانا، شهر مال ماست.
خلیفه کجاست؟
ما تمام بغداد را جست و جو کردیم. خلیفه فرار کرده
پیداش کن.
تا زمانی که خلیفه زنده است روزی صد نفر از رعایاش شکنجه می شوند.
بنا به فرمان هولاکوخان فرمانروای کل مغول وفاتح بغداد تا زمانیکه سر بریده خلیفه به نزد خان برده نشود
هر روز یکصد نفر از اهالی شهر تا سرحد مرگ شکنجه خواهند شد
خلیفه بزرگ
امیر المؤمنین
الحمدلله که از محاصره مغولان به سلامت بیرون آمدید
شکست برای من خیلی سنگینه ، قاسم
هر سنگ در بغداد فریاد انتقام سرخواهند داد
بگو ببینم پسرم را کجا بردی؟
علی به سلامت در خانه جان نثار پنهان شده
فوری حرکت میکنیم
با اون به بصره میرم تا لشکر دیگری جمع کنم.
تصمیم دارید دوباره به مصاف مغول بروید؟
آنها دشمنان قدرتمندی هستند، سرورم
من از قدرت آنها آگاهم اما قسم به قدرتی که ...
خداوند سبحان به من عطا فرموده...
انتقام مردانم را که در این روز شهید شدند را خواهم گرفت
سرور من شاید...
شاید دیگه نیازی به جنگ با این مغول ها نباشه.
راه های دیگری هم ممکنه پیدا شود.
راه های دیگه؟ منظورت چیه، قاسم؟
اگر خلیفه موافقت فرمایند...
من ترتیب ملاقاتی بین شما و خان ترتیب خواهم داد.
ممکنه به شما و درباریان اجازه داده شود که بطور شرافتمندانه زندگی کنید
برای جلوگیری از خونریزی بیشتر، ممکنه شرایطی را منظور کنیم
شرایط؟ هیچ شرطی جز نابودی مغولها در کار نخواهد بود
در خیابانهای بغداد خون جاریست،سرورم
بله خون دلیرانی که برای آزادی جان باختند.
تو یک ترسوئی ، شاهزاده قاسم
طلب عفو دارم، خلیفه
منو ببر پیش پسرم
سرورم بهتره من اینجا نزد افرادم باشم
برای محافظت از جاده در برابر حمله غافلگیرانه.
محمود راهنمای شما خواهد بود
شما قایقها را خواهید یافت همه چیز آماده است
تو به من خدمت خوبی کردی، شاهزاده قاسم
به یاری خداوند، دوباره در بغداد یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد
وشما پاداش خودرا خواهی گرفت
بانو عماره! بانو عماره!
زود باش
در این ساعت باید در رختخواب باشید
چند دقیقه دیگه میایم
اگه شاهزاده قاسم بفهمه که دخترش در این ساعت بیداره...
گفتم یک دقیقه دیگه
حالا، قبل از اینکه دوباره نظرش عوض بشه
بفرما، انجام شد
الان خون من وتو باهم مخلوط شد
اما من می ترسم.
نباید بترسی، خون خلیفه در رگهای تو جاریست
میترسم مریض بشم
عجب دختری که از چند قطره خون میترسه
نمیترسم، حالم خوبه
ما الان باهم متحدیم،عماره.
و تا ابد مثل امواج دریا ادامه خواهد داشت.
هرگز ازهم جدا نخواهیم شد
پدر!
پدر!
پسرم.
علی، ما امشب با کشتی به سمت بصره حرکت میکنیم
علی!
پدر
تو گفتی که ما هرگز از هم جدا نمیشیم
متأسفم که از همبازی ات جدا میشی عماره کوچولو.
اما تو گفتی...
گفتم هیچ وقت از هم جدا نمیشیم.
و این واقعیت داره
چون هر جا هستم، مقداری از خون من با توست
و مال توهم بامن
این حرفت درست نیست چون میخوای بری بصره
پس پسر کوچک من داره تبدیل به یه مرد میشه
مولای من، قایقها آماده اند منتظر عالیجناب هستیم
علی.
بله پدر.
پسرم، آینده بغداد به این سفر بستگی داره.
اگه شکست بخوریم مردم ما زیر چکمه های خان نابود خواهند شد
ودر صورت پیروزی، دوباره بعنوان مردمی آزاد زندگی خواهند کرد
بله پدر.
مهر سلطنتی را به تو میسپارم
اگه اتفاقی برای من افتاد شما بعنوان خلیفه بغداد حکومت خواهی کرد
اینو همیشه یادت باشه
تا یکی از ما زنده است بغداد هم زندگی میکند
پدر، هرگز شما و بغداد را ناامید نمیکنم
سرورمن!
برگردید ساحل فوراً به ساحل برگردید
یه اتفاقی افتاده برگرد محمود.
گفتم برگرد ممکنه حقه ای درکار باشه ،سرورم
شاهزاده قاسم دوست ماست. ممکنه دچار مشکل بشه
برگرد!
برگرد!
خلیفه بغداد.
وفاداری خودتو ثابت کردی خان بزرگ پاداش خوبی به شما خواهد داد
پسر، پسر کجاست؟
انداختیمش تو آب ،حتما غرق شده
قایق ها را آتش بزنید!
کنجد ، ببند!
ببند، کنجد
کنجد.
کنجد.
کنجد!
کنجد
کنجد! کنجد
کنجد؟
ببند، کنجد.
باز کن ، کنجد
باز کن ، کنجد
بابا
به به ،یه موش اینجاست
خدا مارو حفظ کنه
موش شما دندان هم داره.
یه حرکت دیگه بکنی میمیری
از من بگذر ارباب کوچولو
جلوی شما روی خاک افتادم
بذارید برم تا کاری بهت نداشته باشم
پسر با جرأتیه
حالا که گرفتارش کردی میخوای باهاش چیکار کنی؟
گوش هاشو میبرم
آره، گوشهاشو به تکه های کوچک تقسیم کن
با انگشتهای شست آویزونش کنید تا روح از بدنش خارج بشه
بذارش زمین
الان وقت شوخی نیست
این پسر راز غار مارو میدونه
پس باید کشته بشه
نه،بهتره پیش خودمون نگرش داریم
من به گروه دزدها محلق نمیشم
اما شما را در برابر مغولان هدایت خواهم کرد.
آفرین ، موش کوچولو قراره رهبر ما بشه
مثل یه پادشاه صحبت می کنه.
من مُهر مخصوص بغداد به گردن دارم
به خدا قسم راست میگه
درست گفتی بابای پیر، اون از خودمونه
هر کس بتونه چنین طلسمی را بدزده، واقعاً دزده
تو باهوش ترین دزد در بین ما هستی
من دزد نیستم ، مُهر متعلق به خودمه
پدرم خلیفه قبل ازاینکه توسط مغولان کشته بشه به من داد
خلیفه کشته شده؟
بله، بوسیله خیانت شاهزاده قاسم
حالا باور می کنید؟ با من عهد میبندید؟
ما از مغولان نفرت داریم
چون آنها بغداد را از هرچی که ارزش دزدیدن داره ، خالی کردند
ما هم به زودی از اونا سرقت خواهیم کرد
درسته ، رفقا؟
بله ، بله
ما با هم تاخت میکنیم
و تو عبدالله نگهبان و حافظ این پسر باش.
من؟
وحشت بغداد،حالا هم پرستاری و ناله وزاری این بچه
این پسر هیچوقت ناله نمی کنه.
و اگه فهمیدم گرسنه نگهش داشتی خودت از گرسنگی خواهی مرد.
و اگه اذیتش کنی میدونی چیکارت میکنم
عبدالله، سریع ترین سوار، بزرگترین شمشیرزن،
خشن ترین جنگجو
حالا پرستار بچه شده
اگه خداوند پسری به من عطا میکرد
آرزو میکردم مثل تو باشه
منو بنام بابای پیر می شناسند از امروز شما را بابای جوان صدا می کنیم.
نه اسم من علی...
خوش اومدی علی بابا
علی بابا علی بابا
علی بابا
ده سال از تصرف بغداد توسط مغولان گذشت در این مدت مردم از رنج وعذاب درحال مرگ بودند
وفقط دسته دزدان در مقابل آنها ایستادگی میکردند
ده هزار سکه طلا جایزه برای دستگیری علی بابا ودسته دزدان
بتازید
بتازید
درست یا غلط
مردان غارتگر، چهل به اضافه یک غارتگر
یکی برای همه همه برای یکی
بادیه نشین ها قدرتمندند
همه بادیه نشینان
در کنار هم
زین و سوار، زین و سوار
همه به دنبال یک پسر
سریع و مطمئن، غارت ثروتمندان
اطعام فقرا
بتازید، بتازید
همواره بتازید
ما را راهنمائی کن
به یک کاروان، به یک کاروان
دوباره بتازید ، مردان علی بابا
دسته علی بابا
بتازید ، بتازید
سواران دلیر
همه به فرمان یک نفر پسر خورشید ، چهل و یکمین دزد
همه به دنبال پسر خورشید
چهل ویکمین نفر
باز کن کنجد
باز کن کنجد
بابا
بابا
بابا، کاروان پربار مغول،
با شتر های پراز ثروت
کجا چنین کاروانی دیدی؟
نیمه شب کنار استخر اتراق کرده بودم
No comments yet. Be the first to leave one.