Die ersten 200 Zeilen.
از ۱۷۶ ارتقاش بده به ۲۲۴
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
ارتقا بده
وایسا
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
...تو همه وسایل رو داری و
رنگ ها ؛ اسباب بازی ها همه چیز در اختیارته
تا تو رو به دنیای خیالیت منتقل کنه
صبر مردم و تمایل اونا به مقاومت ...داره از بین میره
همونطور که در شب های فیلمبرداری در دود میرفتیم
اون عوضی بود که هر شب کار می کرد
تمام شب ؛ معمولا در باران
پس بهترین فیلمبرداری ممکن نبود
...تنش
و فضای ایجاد شده کاملا ملموس بود
خیلی زیاد بود ؛ فوق العاده زیبا ؛ جذاب ؛ بزرگ
و من اونجا زندگی می کردم
...من فکر نمی کنم بعضی از این آدما
در خدمه پشت صحنه فهمیده باشند ریدلی واقعا چقدر مدیوم رو فشار میده
هرج و مرج اون تولید همه ازش متنفر شده بودند
مردم بعد از کار روی اون فیلم ها نمیخوان در اون حضور داشته باشند
مثل اینه همه اون مسایل به طرزی جادویی به اون مساله ارجاع داده شده
...وقتی برای اولین بار منتشر شد خیلی شدید بود
...به تاریکی و فقط اجازه داد
و پیش بینی اینکه زندگی در سال ۲۰۱۹ قراره چه شکلی باشه
...چیزی که ریدلی خلق کرد خیلی چندلایه و شدید بود
درباره تحقیق اون درباره چگونگی جهان بود
...چطور مخاطب رو آماده می کنی
تا چیزی کاملا متفاوت رو ببینه؟
حالا زمان اونا رو آماده کرده
خیلی تاریک بود
و خیلی شدید بود و فوق العاده زیبا ساخته شده بود
من کاملا دنبال هماهنگی زیبایی بود صحنه به صحنه باید عظیم باشه
سلاح من اون دوربین بود
من به چیزی که می خواستم میرسم
اگه با منی که عالیه
اگر باهام نیستی حیف شد
در سال ۱۹۷۵ یکی بهم مقداری پول داد
اونا به حالم تاسف خوردند ...گفتند : تو باید
کاری که میخوای رو انجام بدی اینم یکم پول
میتونی بری و بنویسی و من هم انجامش دادم
و درست نشد ؛ میدونید
فکر کردم فیلمی تولید کنم
و این مرد ؛ جیم مکسول دوست نزدیکم که خیلی خوب منو میشناسه
...اومد و گفت : تو شاید
گفتم : فکر می کنم یه داستان علمیتخیلی باشه
...و اون گفت : خب میدونم
اون گفت : میدونی فیلیپ کی دیک کیه؟ گفتم نه
اون گفت : کتابی به اسم اندرویدی ها رویای گوسفند برقی رو می بیینند وجود داره؟
گفتم : باشه اونو میخونم و خوندمش و اونقدر دوستش نداشتم
اما با خودم گفتم : خب این داستان تجاریه
می دونید ، کارآگاه بوروکراتیک در تعقیب اندرویدهاست
در سال 78 یا بیشتر، دوست من برایان کلی اون 5000 دلار یا همین حدودا پول داشت
اون گفت : شاید بتونی پروژه ای دریافت کنی ...این میتونه پروژه خوبی بشه
...اگه بتونی پشت سر بذاری و یکم میدونی ؛ پول دربیاری
این تمام چیزی بود که ما دربارش صحبت می کردیم پول درآوردن
من حدود دو سال توسط ...برایان کلی تعقیب می شدم
یکی از دوستای نزدیکم بود این ایده رو توی ذهنم گذاشت
که فیلمی بر اساس کتاب دیک بسازم آیا اندرویدی ها رویای گوسفند برقی را می بینند؟
و من از قبل اونو خونده بودم و فکر می کردم خیلی بهش علاقه ندارم
اون کتاب رو خوند و گفت این یه فیلم نیست
و بعد برایان به سمتم برگشت و گفت ...همینه
گفتم : داره کصشر میگه یه فیلم اونجاست
اون گفت : میتونی چیزی بنویسی تا ثابتش کنی؟
پس من پنج صفحه نوشتم چیزی که فکر می کردم میتونه یه ساختار باشه
و اونو پیش مایکل دیلی برد و من مایکل دیلی رو نمی شناختم
و برایان برگشت و گفت مایکل دیلی میگه این افتضاحه
...بعد با یه فیلمنامه برگشت که عالی نبود
اما جالب بود
متأسفانه، اسکریپت هایی ...که همپتون اولش ایجاد کرد
با تایید فیل مواجه نشد به زبان ساده
...دوباره فکر می کرد گیر افتاده
برگرده سر خونه اول ؛ میدونید کاراگاهی که اندرویدها رو دنبال می کنه
...خب اون واقعا از کتاب
آیا اندرویدی ها رویای گوسفند برقی رو می بینند؟ دفاع می کرد که انتظار میرفت
...چیزهای خاصی در اون داستان براش عزیز بود
بیشتر حول محور اینکه انسان چیه و چی از ما یک انسان میسازه
...فیلمنامه همپتون فینچر
که فیل بهش شک داشت چون شامل صداگذاری بود
اولین پیشنویسی که اون نوشت ...در مقیاسی بسیار کوچیکتر
از هر چیزی بود که در اینترنت موجود بود یا درباره اون صحبت شده بود
...این احتمالا برای بودجه کم بود
شاید یه نوع فیلمسازی در یه اتاق باشه
و همه اینا بیشتر در آپارتمان ها اتفاق میفته ...چند صحنه خیابونی
و در نهایت ریچل خودشو می کشه
این یه فیلم کوچیک بود من میخواستم انجامش بدم ؛ اتاق ها اینجا بود
میدونی فیلم عجیبیه اما یه فیلم رودرروئه
مردم درباره اش صحبت می کنند
...و من رویای بازیگران رو می دیدم میدونید ؛ بازیگرایی رو تصور می کردم
نوع درست کارگردانی بازیگران
همپتون این رمان رو منعکس کننده بسیاری از نگرانی های جاری در دنیای واقعی می دونست
...و شگفتی اینکه یکی از بزرگترین عوامل انگیزشی
... دغدغه اکولوژیکی بود که در زمان اصلی وجود داشت
این واقعیت که زمین به دلیل این جنگ های جهانی کم کم داره از هم میپاشه
برای بلاهای بیولوژیکی و از این مسایله
و البته، همه اونا مشابه آلودگی و افزایش جمعیت هستند
...جنبه های فکری فیلمنامه
... برگرفته از پاسخ من به مرگ حیوانات در این سیاره...
و معنای اون بود این احتمالا چیزی بود که منو
به اولین پیش نویسم رسوند ...اینکه من بهش علاقه داشتم
پس علاقه من به پروژه ثابت بود
...بالاخره وقتی واقعا دنبال چیزی بودم
برایان دوباره با فیلمنامه دیگهای پیداش شد
همونطور که فهم گفت ...چندتا استودیو رو علاقه مند کرده
دوست یه دوست بودم بهم اجازه داد اونجا شانسمو امتحان کنم
و من اونو خوندم و فکر کردم خیلی خوب بود
بیست و چهار ساعت بعد اومد گفت میتونیم همدیگه رو ببینیم؟
و اونا می خواستند این فیلم رو بسازند
...این یه کتاب کمیک بود ؛ یجورایی بزرگ بود
مثل یک کتاب کمیک میز قهوه که در لندن پیدا کردم
به نام مکانیسم
اینا مثل تکرارکننده ها ...میدونی ژیروسکوپ
...میدونی ؛ متالیک من اون کتابو دوست دارم
و اونو به مایکل دیلی نشون دادم و گفتم ...ببین این شگفت انگیزه
و از نظر بصری این نقطهایه که باید بهش برسیم
و...این قبل از ریدلی بود
و من گفتم میخوام اسمش رو مکانیسم بذارم
...یجورایی باهاش صحبت کردم ؛ پس مکانیسم
یه فیلمنامه بود که روی جلدش نوشته شده بود مکانیسم
عنوانی که در نهایت بهش اکتفا کردیم ...روزهای خطرناک بود که عاشقش بودم
....چون خیلی با فیلمنامه عاشقانهتری که
همپتون نوشته بود هماهنگ بود
پس حرفم پشیزی براش ارزش نداشت اما فکر کردم بعد میتونم قدرتم رو بدست بیارم
اونا ادامه میدند و ما انجامش میدیم ...اسمش رو گذاشتند روزهای خطرناک
همون اول کار
و بعد مایکل دیلی با اسم بلید رانر اومد
قبلا ازش استفاده کرده بودم
میدونید ؛ این اصطلاحی بود که من از خوندن باروز بهش رسیده بودم
یه کتاب کوچیک داشت که اسمش بلید رانر بود
حالا موضوع ورود به ماجرا بود
...ما از همون اول سعی کردیم ریدلی رو جذب کنیم
اما در همون زمان بود که ما برنامه ریزی برای ساخت تلماسه رو شروع کردیم
وقتی داشتم تدوین فیلم بیگانه رو انجام میدادم مایکل دیلی در شرکت ای.ام.آی اومد به دیدنم
و من دیلی رو از روزاهایی که با ای.ام.آی کار می کرد می شناختم
و اون گفت : من فیلمنامه بلید رانر رو دارم
گفتم نمیخوام یه داستان علمیتخیلی دیگه بسازم همین الان یکیش رو تموم کردم
اما میخونمش که خوندمش و فیلمنامه همپتون فنچر بود
اسمش روزهای خطرناک بود
و من اونو رد کردم
...قرار بود ریدلی اسکات کارگردان اصلی تلماسه باشه
و دینو دی لورنتیس اونو استخدام کرد و تیم اونا ساخته میشد
اونا قرار بود فیلمبرداری کنند ...و بر اساس این رمان ساخته بشه
و قراره بود یه فیلم علمی تخیلی در مقیاس بزرگ باشه
من جذب تلماسه شده بودم چون کاری بود ...که بعد از بیگانه داشتم انجامش میدادم
که یجورایی فیلم ترسناک هاردکور بود
و تلماسه قرار بود یه قدم باشه ...خیلی قوی
خیلی خیلی قوی بود در راستای کارگردانی جنگ ستارگان بود
در این مرحله اتفاق غم انگیزی افتاد
که برادر بزرگ ریدلی اسکات درگذشت
البته جوونمرگ شد
و ریدلی دچار افسردگی شد اون واقعا باید دست به کار میشد
میخواست کاری بکنه چون وقتی کاری می کرد کاری می کرد
...برای مواجهه شدن باهاش ؛ میدونید
...برادری که بر اثر سرطان می میره
...و بعد مردن ؛ معمولا میتونه
من فکر می کنم اتفاقی که افتاد ...در واقع نداشتن کنترل روی ماجرا بود
یجورایی تاریکی براش ایجاد کرد
...یادمه ؛ میدونید وقتی اون درباره فرانک صحبت می کنه
برادر بزرگش ؛ هرازگاهی و من میدونستم که به هم نزدیک بودند
...و
...میدونم تاثیر فوق العاده ای داشت
درباره وضعیت عاطفی ریدلی در اون زمان
اتفاق عجیبیه که اون در حال ساخت فیلمیه ...که کاملا به مراتب تاریک تره
...درباره خلقت ؛ کنترل
و همچنین از دست دادن کنترل و از دست دادن نبرد بر سر مرگ
فکر می کنم در حال فیلمبرداری برای یه آگهی تبلیغاتی بودیم
یادمه که اونو متقاعد کردم و گفتم ببین ؛ بذار بخونم
و فکر می کنم وقتی به محل مورد نظر سفر می کردیم توی قطار داشتم میخوندمش
...گفتم : گوش کن ؛ فکر کنم
...چون بقیه کارها درست پیش نمیرفت
گفتم : گوش کن ؛ فکر می کنم باید به این موضوع فکر کنی
میدونی ؛ فکر می کنم این واقعا قدرتمنده ...میدونی ؛ احساسیه
و واقعا جالبه
ایده بلید رانر بهم چسبیده بود
پس من با دیلی تماس گرفتم و گفتم باهاش چیکار کردی؟
هیچی ...خیلی خب ؛ من اونو دوباره خوندم ؛ ما
به نظرم جالبه ...پایه خیلی خوبی میسازه
فیلم نئوآر شهری و آینده نگریه
گفت : بیا نگاهی به مواد بندازیم و همین کارو کرد
و ما کاری نمی کردیم
لحظه خیلی هیجان انگیزی بود ...البته
و ناگهان توجهی به موضوع پیدا کردی
...بعد ما سراغ کمپانی فیلمویز رفتیم که به تازگی
توسط رئیس سابق یونیورسال یعنی رافائل اتکس خریده شده بود
خیلی آدم خوبیه ؛ از دوستای قدیمیمه
ما در فیلمویز بودیم که مایکل یکی رو براش پیدا کرد
اما البته تصور اون از اینکه ...بودجه این فیلم قراره چقدر باشه
در اون نقطه خاص خیلی غیرمعقول بود
از نظر هدفی که می خواستیم خیلی پایین بودیم
...حدود دو و نیم میلیون دلار خرج کرده بودیم
زمانی که مشخص شد ...دنیایی که در حال ساختش بودیم
خیلی بزرگتر از ۱۲.۵ میلیون دلار بود خیلی خیلی بزرگتر بود
...و این ذهن رافی رو درگیر کرد
چون نمیتونست چیز بیشتری رو به فیلم اختصاص بده
یه شرکت قدیمی بود کوچک بود و اونا اینقدر پول نداشتند
میدونم کم کم داشتیم احساس میکردیم ...که چیزی درست نیست
...و بعد ناگهان در یکی از معاملات
فهمیدیم فیلمویز مشکلات مالی داره
و ناگهان ما یجورایی گفتیم ...خب گهتوش توی دردسر افتادیم
و ما باید یه اسپانسر دیگه پیدا کنیم ....پس ما یه اتاق ساختیم
No comments yet. Be the first to leave one.