Die ersten 200 Zeilen.
آگی! جونی
وقت صبحونهست
بیاید بگیریدش
پسر خوب
سلام عزیزم
گشنته؟
بیا اینم پسر من
خب
باید یه خلاقیتی به خرج بدم
باید به یه فکر تازه بیفتم، یه چیز متفاوت
همم
بابا
گری
آره
اوه، آره
بله
زدی تو خال
سلام گری
گوینده: وقتی انباریها به امون خدا رها میشن
خوب به این یکی نگاه کن
ووهو! ایول، عالیه
گوینده: گنجینههای داخلشون
اوه
گوینده: به حراج گذاشته میشن
فکر کنم برنده شدم. همونجوری که گفتی فروختمش
وو! رفتم تو سود
اینوجوری نگاه کن. پوله که میباره، عزیزم
پ-و-ل
حاضرید؟
دنی، هیچوقت خوابات یادت میمونه؟
آره، آره
راستش دیشب یه خوابی دیدم
خواب دیدم داشتم یه ساندویچ گنده میخوردم، و
منم یکی دیدم دنی
آره، دقیقاً همینجوری بود
داشتیم میرفتیم سمت "مورنو ولی"
آماده میشدیم واسه حراج امروز
میرسیم اونجا
همه خریدارها اونجان
ولی یه جورایی انگار فرق کردن
عجیب غریب بودن، مدام تغییر میکردن
میدونی که خوابها معمولاً اینجورین؟
دقیقاً
خواب من اولش با یه ساندویچ بوقلمون شروع شد
و بعدش... دقیقاً
همونطور که پیشبینی کرده بودم، دنی
امروز قراره همهچیز رو از قبل حس کنم
حتی حس میکنم میدونم قراره یه دعوا و جنجالی راه بیفته
بله
انگار قشنگ میدونی
قراره چه اتفاقی بیفته
آره، میدونم
حالا اجازه میدی منم خوابمو تعریف کنم؟
بله
تهش معلوم شد ساندویچ ژامبونه
تو از کجا میدونستی؟
تو خواب حرف میزدم؟
تبدیل شد به ساندویچ ژامبون
تا اومدم یه گاز بزنم
دقیقاً شد همون چیزی که میخواستم
بوقلمون نمیخواستم، ژامبون میخواستم
بهت گفتم که، امروز همش الهامات قلبیه
هر چی بخوام به دست میآرم
هر چی که بخوام
امروز یه ساندویچ ژامبون میزنم به بدن
پسر، این حراجیهای انباری بدجوری اعتیادآورن
اصلاً نمیتونم بیخیال هیچ حراجی بشم
باعث میشه برم جاهایی که اصلاً در حالت عادی اونجا خرید نمیکنم
مجبور شدم این همه راه رو بکوبم بیام "مورنو ولی"
چون اگه نمیآمدم، حسابی دلم میسوخت
میدونم اگه امروز نمیآمدم
شب از فکر تمام چیزهایی که
از دست دادم، خوابم نمیبرد
نمیتونم به خاطر یه انباری بیخواب بشم
همینجوری به خاطر بچه کوچیکم خواب ندارم
باید ببینم اینجا چی هست
خب، پس امروز روز "دخترت رو بیار سر کار"ـه؟
نه، روز "بابات رو بیار سر کار"ـه
میخوام یادت بدم چهجوری کار رو دربیاری، خب؟
منم میتونم یه کمکی بکنم، مشکلی ندارم
منظورت چیه یه کمکی میکنی؟
آوردمت واسه کارهای سخت و حمالی
چی؟
خب، نری خرتوپرتهای گنده بخری، باشه؟
راستش، امروز میخوام بذارم تو تصمیم بگیری
کدوم انباری رو بخریم
میذاری من تصمیم بگیرم؟
آره. خب، کی پولشو میده؟
دوباره بگو چند ساله داری این کار رو میکنی؟
خیلی وقته، خیلی
ولی اونقدری بوده که خرج یه بچه رو
از نوزادی تا وقتی بزرگ بشه، بدم
میخواستم بگم، بچه کوچیک؟ آره ارواح شکمت
مگه ۱۸ سالگی از خونه نمیری؟
دیگه به سنش رسیدی
باید یه ریسکهایی بکنی، ریسکهای حسابشده
باشه. فقط یه تصمیم
درست بگیر، لطفاً. بشین عقب و حالشو ببر
یه چیز مشتی پیدا میکنیم
حالا میبینیم
مو ولی
برگشتیم
اینم از حسابکتابها
چه خبر، رفیق؟
هی، کنی. چطوری دختر؟
خوشحالم میبینمت. منم همینطور
وای خدا، دیدمت
پیش خودم گفتم، این کنیه؟
آره. بابام منو با خودش آورده
باید بازوی کار رو با خودم میآوردم، مگه نه؟
آره خدایی
هم عقلشو آورده هم زورش رو
اوه آره، دقیقاً. هی، خوشم اومد
خودشه. "شا نا نا" اومد
چه خبر، "شا نا نا"؟
چه خبر داداش؟
خب دیگه، "باوزر"ِ مخفی وارد میشود
آماده واسه ترکوندن
فقط یه پیرهن تنته؟ آره
من دو تا پوشیدم
خب، یکیشو درمیاری
اینجا بساط استریپتیز راه میندازی
حسابی قراره داغ بشه
میدونی، احتمالاً بتونم برم تو پیادهرو
و یه پولی به جیب بزنم
میدونی که تو "وست فرانکفورت" چهجوری کار میکنیم
آره
بگو ببینم داداش، میدونی چی شده؟
من تا حالا شنیسل نخوردم
تا حالا شنیسل نخوردی؟ نه
شنیسل دیگه چه صیغهایه؟ باید ببریمت بخوری
وای، عالیه
فکر کنم آلمانیها اختراعش کردن
هر گوشتی دستشون میرسیده رو میانداختن تو روغن داغ سرخ میکردن
شنیسل یعنی هر گوشتی؟
تو آلمان، شنیسل معروفشون شنیسل خوکه
جالبه، نه؟ آره
رنه قشنگ آمار همه شنیسلها رو داره
چه خبر دختر؟ هی
سلام
چه خبر؟ خوشحالم میبینمت
عالی شدی. دمت گرم
بوی خوبی میدی
خودمو شستم
اینجا داریم از گرما میپزیم
بقیه خریدارها اونجوری که باید بهم احترام نمیذارن
واسه همین امروز میخوام شبیه کسی بشم
که از همه بیشتر بهش احترام میذارم
بابای پیرم، گری
هی، این اولین بار نیست که یه نفر
با قیافه مبدل میآد به حراجی
وقتی از اون صندلی بلند شم
مامان خودمم منو نمیشناسه
نباید بذارم لو برم
پس باید چراغ خاموش حرکت کنم و خیلی خونسرد باشم
هی! ببین کی اینجاست
چطوری؟
وای خدای من
اوه اوه، کنیِ گنده
میدونی که دنبال یه کم محبت میگردم
وای خدا
دیشب خواب دیدم که اینجایی
جدی؟ و اینکه قراره حسابی ببری
تشنهی بردم، لازمش دارم
اوه، واو
میدونی، دنی خواب غذا دیده بود
خب، دیگه بحث خواب بسه
از خوابت بگو، کنی
خواب من این بود که یه انباری پیدا کنم
که توش پر از پوله
عجیبترین خوابی که تا حالا دیدی چی بوده؟
احتمالاً سواری گرفتن از یه تکشاخ
تکشاخ؟
جدی میگی؟
تو داشتی سوار یه "تکشاخ" میشدی؟
خجالت نمیکشم
مگه جای دیگهای هم جز خواب
میشه سوار تکشاخ شد؟
خب، به حراجی خوش اومدید
ما دن و لورا داتسون هستیم از شرکت "حراجگذاران آمریکایی"
قبل از اینکه از این ورودی رد بشید
باید قوانین رو بدونید
میریم جلوی انباری، قفل رو باز میکنیم، در رو میدیم بالا
و پنج دقیقه بهتون وقت میدیم که یه نگاهی بندازید
حق ندارید برید داخل
حق ندارید هیچ جعبهای رو باز کنید
و هر کسی که پول بیشتری تو جیبش باشه
امروز صاحبش میشه. حاضرید؟
بله! بزن بریم
آره، بریم، بریم
خب رفقا، بزن بریم
بریم
اولین انباری این طرفه
اولین انباری دقیقاً مثل خوابمه
این خیلی عجیبه دنی
یعنی چی؟ یعنی تو دیوونهای
بریم. ووهو
یه ۵ در ۱۰ـه، بجنبید
اوه اوه، یه انباریِ "هندونه در بسته"
وو، بفرما
No comments yet. Be the first to leave one.