Die ersten 200 Zeilen.
شصت ثانیه وقت داری وقتی گوشی رو برداشتن. فهمیدی؟
بله. فهمیدم.
اگه تو فاصله ۵۰ مایلی از یک سایت پورتال زندگی میکنید،
دولت قویاً شما رو تشویق میکنه که فوراً تخلیه کنید.
خونههاتون رو ترک کنید و هر چه سریعتر به جای امن برید.
ارتش WDC در حال بسیج نیروهاست
و اونها رو به تمام مناطق درگیر اعزام میکنه.
گزارشها حاکی از اینه که... - م... من این شماره رو نمیشناسم.
الو؟
آنیشا؟ عزیزم، تویی؟
آره. آره، منم.
کجایی؟
من تو دفتر میدانی افبیآی در بویز هستم.
چی کار میکنی... حالت خوبه؟ فقط بگو حالت خوبه.
آره، آره. حالم خوبه. حالم خوبه.
چی شده؟ اون با تریوانتهست؟ - مامانه؟
تو افبیآی چی کار میکنی؟ چی شده؟
نمیدونم. رفتم دنبال جواب.
چرا به من نگفتی؟
فکر کردم میتونم سر در بیارم و قبل شام خونه باشم،
و همه چیز عادی شه.
میبینی بیرون چه خبره؟
آره.
بچهها حالشون خوبه؟ کلارک، اونها...؟
آره، اونها... حالشون خوبه. اونها...
اونها ترسیدن.
همه ترسیدیم.
میدونم، من... من متاسفم. متاسفم.
تو مراقب خودت باش. من... من خوب میشم.
فقط توضیح میدم و...
...و مستقیم میام-- - شصت ثانیه تموم شد.
الو. الو؟
آنیشا. عزیزم.
مامان حالش خوبه؟
مامان میاد خونه؟
آره.
آره، میاد.
من و پدرت میریم بیاریمش.
باشه.
میرم مامانت رو میارم خونه.
و همه امشب با هم خواهیم بود. قول میدم.
برید خونه جنی. اونجا بمونید.
اگه تا شام برنگشتیم، که البته حتماً برمیگردیم...
رای، کمکش کن.
چند تا استیک تو یخچاله. میتونید دورهمی یه چیزی درست کنید.
فهمیدم.
خوش میگذره.
هی.
همه گزارشها، تکتکشون، میگن درگیریها تو سایتهای پورتاله.
و ما هزاران مایل از اون سایتها فاصله داریم.
ما در امانیم.
هی، به من نگاه کن. هی. بیا.
لازم نیست بترسی.
چون چرا؟
کی رو داریم؟
همدیگه رو.
درسته.
لوک؟
آره.
همدیگه رو.
کجاییم؟
نه مایل مونده.
نه مایل مونده تا چی؟
کجا دارن میبرنمون؟
کجا دارن میبرنمون، نیکیل؟
چرا وسط ناکجاآبادیم؟
بهتره کمربندتو ببندی.
بهت گفتم قبل از اینکه برگردم اینجا میمیرم.
خوش برگشتی خونه، بچه.
میکشمت. ولم کن.
هرگز نمیذارم دوباره منو ببری! پدرسگ. نمیذارم.
مثل قدیمها.
اوه لعنتی. تریوانته کول.
خودش، زنده زنده.
تو عمرم هیچوقت تحت تاثیر کسی قرار نگرفتم.
اما گمونم امروز قراره پر از سورپرایز باشه.
مطمئنم میدونی من کی هستم.
من هیچ کوفتی نمیدونم، مرد.
چه عالی. دلنشین.
شما دو نفر قراره فوقالعاده با هم کنار بیاید.
نیکیل کاپور. بنیانگذار و مدیرعامل صنایع دارماکس.
سومین مرد ثروتمند جهان. شاید بعد از امروز رتبهش بالاتر بره.
تو کی هستی؟
نفر دوم ثروتمندا؟
اون با منه.
مطمئنی؟
نه. چرا ما اینجاییم؟
نمیدونم چرا اینجاییم.
امیدوار بودم یکی از شماها بتونه بهم بگه.
این همه آدم کجا گم و گور شدن؟
منم بیشتر از تو نمیدونم.
جملهای که فکر نمیکنم تا حالا به زبون آورده باشم.
اما همونطور که گفتم، امروز قراره پر از سورپرایز با--
دیگه واقعاً وقتش بود.
بعد از کنفرانس خبری،
این همون چیزی بود که سعی میکردی بهم بگی. باید گوش میکردم. الان دارم گوش میدم.
همونطور که گفتم، ژنرال، دیگه واقعاً وقتش بود.
چی دیدی؟ - یه چیزی روی کشتی دیدم.
باشه؟ یه چیزی تو دیوارها. یه چیز زنده.
یک شکارچی-کشنده؟
نه، نه. این فرق میکنه.
خب، این که خیلی هم کمککننده نیست.
نمیتونم توضیحش بدم، باشه؟
ولی میدونم چی دیدم، و چیزی که دیدم، یه چیز جدیده.
یه چیزی بزرگتر از بقیه، قویتر.
و هرچی که هست، کاسپر رو کشت.
ولی تو رو نکشت.
چرا هیچ کدوم از اینا رو به ما نگفتی وقتی هنوز تو بیمارستان بودی؟
چون اون موقع یادم نبود.
به نظرم عجیبه.
این... فقط همین برات عجیبه؟
ببین، اولین چیزی که یادم اومد وقتی بود که نوار مغزی کاسپر رو دیدم، باشه؟
وقتی مُرد، باشه؟
دومی وقتی بود که فرکانس اون دروازه رو شنیدم،
درست همون موقع که من رو پرت کرد بیرون. اونا به هم وصلن.
ـ وصلن. ـ آره، وصلن.
نوار مغزی کاسپر، اون الگو. باشه؟ اونا... اونا...
درست مثل فرکانس اون دروازه است.
فقط یعنی... حتماً یه معنیای داره، باشه؟
فقط هنوز نمیتونم درکش کنم.
اون چیزا...
اون چیزا کاسپر رو کشتن.
باشه؟ اونا کشتنش.
و لعنتی هنوز کارشون تموم نشده.
و هر اتفاقی که قبلاً افتاد، تازه اولشه.
باشه، پس اگه همون فرکانس رو پخش کنیم،
یه تصویر دیگه از هرچیزی که اون بالا دیدی یادت میاد؟
نمیدونم.
شاید.
مطمئنی درسته، رفیق؟
درسته.
هیچ واکنشی نشون نمیده.
نمیفهمم.
لعنتی.
منم نمیفهمم، باشه؟
نمیدونم چه بلایی داره سرم میاد، و نمیتونم لعنتی کنترلش کنم.
این برای PTSD طبیعیه.
خاطرات پنهانت به ذهنت هجوم میارن
چون محرکهای بیشتری طی مأموریت فعال میشن.
مأموریت؟
چه مأموریتی؟
سورپرایزها تمومی ندارن.
نمیتونم اینجا باشم.
لطفاً. باید برم خونه پیش خونوادهام.
ـ فکر میکنی تنها تویی؟ ـ نه، اینطور نیست.
خب، به سؤالات ما جواب بده، و همه به خونههامون پیش خونوادههامون برمیگردیم.
به من گفتن فقط منتظر تأیید هویتم هستم. این چیه؟
تو و شوهرت با گروه فعال "جنبش" در ارتباط بودید.
"فعال"؟ چرا بهش نمیگید چی بود واقعاً؟ یه سازمان تروریستی.
جنبش یه سازمان تروریستی نبود.
جنبش فعالانه جلوی ارتش رو در زمان جنگ گرفت.
این تعریف یه سازمان تروریستیه.
و حالا تو با یه گروه تروریستی دیگه در ارتباطی.
کسی مثل تو که با تروانته کول همدست شده.
نمیتونی بفهمی چقدر نگرانکنندهست؟
نه، نمیتونم.
شماها چه برنامهای دارید؟
کی چه برنامهای داره؟
جنبش دیگه وجود نداره.
سالهاست که نیست.
من پزشک یه بیمارستانم، شوهرم معلم زبان انگلیسی دبیرستانه.
ما با هیچکس "در ارتباط" نیستیم.
تو تو یه گردهمایی گروه "اینفینیتاس" بودی
ـ و تو یکی از مخفیگاههاشون دستگیر شدی. ـ "دستگیر شدم"؟ "مخفیگاه"؟
این دیوانگیه. بیگانگان به ما حمله کردن.
باید با اونا بجنگید، نه با من.
میخوای بری خونه؟ فقط حقیقت رو بهمون بگو.
کجاست؟ اینفینیتاس کجاست؟
نمیدونم. من تازه این آدما رو دیدم.
از زنی که با من آوردین تو بپرسید.
اون هیچی نمیگه. داره ازش محافظت میکنه.
تو داری ازش محافظت میکنی؟
دارم بهتون حقیقت رو میگم.
من تا امروز هیچی در مورد این آدما نمیدونستم.
ما تو آدرس خونهتون یه اسکن داده انجام دادیم.
یه کامپیوتر تو اون مکان، ماهها جستجوی اینفینیتاس، چترومها و انجمنها رو نشون میده.
ماهها؟
درسته.
میتونی اینو توضیح بدی؟
نه، نمیتونم.
خشونت فقط به مناطق مستقیماً اطراف
سایتهای فعال دروازه محدود میشه.
همه خارج از شعاع تخلیه
تشویق میشن که
در امنیت خونههاشون تا اطلاع ثانوی...
حالت خوبه؟
آره. خوبم. من...
کلارک؟
کلارک.
تو چی...
فکر کردم گفتی معلم زبان انگلیسی هستی؟
خب، من همیشه معلم زبان انگلیسی نبودم.
این یه تصویر ماهوارهایه از تارهای بیگانه شبیه تاک که داره پخش میشه
از سایت دروازه ما تو آلبرتا در ۲۴ ساعت گذشته.
همه سایتهای دروازه فعالیت مشابهی رو گزارش میدن.
حالا مشخصه که بیگانگان به سفینه مادر عقبنشینی نمیکردن که بمیرن.
اونا داشتن دوباره جمع میشدن تا حمله کنن. تروانته حق داشت.
باید تولید "دارتهای عصبی" رو افزایش بدیم.
ـ خودم شخصاً نظارت میکنم-- ـ دارتهای عصبی الان بیفایدن.
خب، پس... پس این یعنی چی؟
No comments yet. Be the first to leave one.