Die ersten 200 Zeilen.
ديدار با گورباچُف
خوبه.
خب؟ شروع کنيم؟
بار ديدار يک آلماني با گورباچف را تاريخ، سنگين کرده است.
تهاجم نازيها به شوروي، از آن کشور مخروبه اي
با حدود 25 ميليون کشته بر جاي گذاشت.
ميخائيل گورباچف هنگام وقوع جنگ در دوران بلوغ بود.
جـوان که بـودم آن صـدا باعـث تـرسـم مـی شـد؛ اما حالا ديگر نه!
ميخائيل سرگيه ويچ اجازه مي خواهم خودم را معرفی کنم که من آلماني هستم.
و شايد نخستين آلماني اي که ديده بوديد، در صدد قتلتان بوده.
خير.
- خير. - ولي دشمن بود.
از اولين ذهـنياتی که در باره ي آلـمانی ها داشـتم برايتان بگــويم.
پدربزرگــم مسـئول يک کالـخوز (مزرعه ي اشتراکي) بود.
يک روز پيشـنهاد کرد برويـم به دهکــده ي همـسايه سري بزنيم.
و من آن همســايه ها را واقعاً پسـنديدم.
بيشـتر هــم به اين خـاطر که يک فروشــگاه داشـتند پر از بيسکويتهاي زنجبيلي عالي.
بيسکويتهاي باغ وحش با شکلهاي اسب و ماهي و خرگوش
شيريني. شيريني.
و آن وقـت بـود کـه فـهـمـيـدم آلمــانی ها اينــها هسـتند. اينجوري بود که به وجود آلماني ها پي بردم.
فکر ميکردم چنين بيسکويتهاي عالي اي را فقط آدم خوبها می توانستند درست کنند.
چند ماه بعد هنوز مردد بودم.
نکند دلجويانه با من حرف زده باشد؟
اما در آخرين گفتگو از سه ديدارمان،
که نصف سال زمان برد،
فهميدم که گورباچف کلاً بی ريا است.
در آوريل سال 2018 در ستاد مرکزي بنياد او مجدداً ديدار کرديم.
در سمت چپ آندره ي سينگر را مي بينيد که سابقه ي همکاري زيادي با او داشته ام.
برنامه مان براي ديدار با ميخائيل گورباچف، يک ماه پيش بود.
اما او در آن زمان در بيمارستان بستري بود.
مرخص که شد، چند روز پيش،
ما را براي پايان دادن به گفتگويمان، بی تعارف به حضور فرا خواند.
"آهان! داری از جيبم کش ميري؟" که جواب می گيرد "بله".
او از موهبت توانائي ارتباط سريع با افراد برخوردار است.
اين بزرگمرد روس ما.
بيا آندره ی _ يک رشوه ي درست و حسابيه.
بازش بکنيم؟
يک هديه ديرهنگام بود براي زادروزش،
کار يک شکلات ساز در لندن بود.
و در آن از شکر استفاده نشده بود.
چون يکي از مشکلات اصلي تندرستی گورباچف بيماري قند است.
شکلات بدون قنده.
تماماً از شکلاته.
اونو ببر، ببر بگذارش اون ور،
اينو بر می داريد.
هر کدوم از اينا توش شکلات داره.
هنگام حمل بسته، حرف گاف اسمش کنده شده بود که او با خوش خلقي آن را پذيرفت.
او حالا هشتاد و هفت سال داشت.
يعني فکر نمي کرديد مال شما باشه!؟
او روستازاده اي بود که اول مارس 1931 در يک دهکده شمالي قفقاز به نام پريوولي نويه به دنيا آمد.
.همه بستگان او در اين گورستان دهکده به خاک سپرده شده اند
اينجا مزار پدرش سرگئي آندره يويچ است
سرباز جنگديده ای نشانها و تزئينات بی شمار.
در تابستان 1944
مادرش نامه اي دريافت کرد
مبني بر اين که سرگئي در خط مقدم قهرمانانه جان باخته است.
اما چند روز بعد نامه اي از جانب خود او رسيد
که از زنده و خوب بودنش خبر مي داد.
يک سال بعد کسي به سوي ميخائيل دويد و فرياد زد "بابات داره مياد!"
ابتدا باورم نميشد که گفته باشد ميخائيل، اما بعد او را ديدم.
بيان احساسي که داشتيم دشوار است.
او مرا در آغوش گرفت
و چيزي گفت
که براي تمام عمر در خاطرم مانده
" آن قدر جنگيديم که جنگ تمام شد."
"اين است راه زندگي تو."
مـيـخــائيـل ســرگـيـه ويـچ خيـلـي وقـتـه نـديـدمـتـون. از کـمـکــهاي اون زمانتون ممنونم.
- حالا اوضـاعـتـون چــه طـوره؟ خـوبيـد؟ - بد نيست. ميگذره
آره، همون که عينک داره.
عيد پاک سال 2000
اونجـا پدربزرگ و مادربزرگــتان در کـنار هم خاک شده اند.
شـما ميـدوني مـقـبره ي پـدربـزرگ آنـدره ي کــدامـه؟
پــدربــزرگ؟ آهــا اون جــاســت. خب پس بريم همون جا.
اون جــا هم مقـبره ي پـدربزرگ پانتلئيه، پدربزرگ مادريم.
مادرش ماريا پانته لئيِونا سخت گير و مصمم بود.
او تمام عمر بی سواد ماند.
در ابتدا از ازدواج با پدر گورباچف امتناع داشت.
گورباچف بيشتر دوران کودکيش تا زمان رفتن به مدرسه را با پدربزرگ و مادربزرگ مادريش گذراند،
که رفتار ملايمي با او داشتند.
اين نماي امروزي دهکده ي آبا آجدادي اوست.
دشوار است تصور اين که از چنين مکان فراموش شده ي دورافتاده اي
يکي از بزرگ ترين رهبران قرن بيست و يکم ظهور کرده باشد.
در اين مکان دو تن از عموها و يکي از عمه هايش در اثر قحطي دهه ي 1930 درگذشتند.
او به ياد می آورد که شبها را در اصطبل می گذراند،
و در کنار يک گوساله ي نوزاد می خوابيد و غازي در آنجا تخم می کرد.
خانواده اش از يک خانه روستائي پرت به اين محل در پريوولي نويه اسباب کشي کردند.
کشـورمان در اثـر جنـگ ويران شـد. ناحـيه اسـتاوروپـل مربوط به ما، اشغال و بيشترش تخريب شد.
مهمترين وظـيفه ای که داشـتيم، روياندن گــندم بود. اولين برداشتی که بعد از جنگ داشتيم خيلي کم بود.
در آن زمــان قحـطي هـم کـه بـود. سال بعــدش هم همين طور بود.
پدرم اپراتور مشهور کمباين بود. يک روز مرا با خودش برد تا وضعيت مزارع را نشانم بدهد.
مي ديدم که باد و خاک چطور داشت محصول را ضايع مي کرد. و محصول رو به نابودي بود.
امـا بعد بارش باران شـروع شـد. و زمين جان گرفت.
محـصول شروع به رشـد کرد و برداشـتمان عـالي شـد. من و پدرم هر دو به همين خاطر مدال گرفتيم.
شما بچه زرنگي بوديد و در خاطراتتان خواندم که؛
مي تونستيد به صداي درو کردن گوش بدهيد
و از صداهاي نامتعارف متوجه ايراد کار بشويد.
از صـداي خرمـن چـيـن مـتوجــه ايراد مي شـدم.
در مدت برداشت رکورد دار،
روزی بيست ساعت بي وقفه مشغول کار با دستگاهها بودند.
و يک هفته به اين کار ادامه دادند.
پدر گورباچف بر شريک نمودن پسرش در مدال خود اصرار داشت.
اين موضوع خلاف قوانين بود و از اين رو ميخائيل جوان مدال درجه دو کشاورزان شوروي را دريافت داشت.
او در مدرسه هم ممتاز بود.
غير عاديه، اما در سال آخر مدرسه وارد سياست شدم.
پس از آن بود کـه به حـزب کـمـونيـست پيـوسـتم.
پـدربـزرگـم يـک کــهـنه سـرباز کمـونيسـت بود. پدرم هـم در زمـان جنگ به حـزب پيوسـت.
بهشون گفتم منم می خوام عضو بشم. چون من ديگه يک فعال سياسي بودم،
اونها هـم از تصـميمم پشـتيباني کـردند.
از اون موقع است که بـه کـار ســيـاســت وارد شــده ام.
با مدالي که به خاطر نمرات ممتازش از مدرسه دريافت کرد،
و با فرمان پرچم سرخ کار
به خاطر دستاوردهاي پرولتاريائيش
ميخائيل بدون نياز به گذراندن آزمون، در معتبرترين آموزشگاه پذيرفته شد؛
و آن دانشگاه دولتي مسکو بود.
او بي آن که دقيقاً بداند چرا، در دانشکده حقوق ثبت نام کرد.
او روستازاده بود و بايد تلاش زيادي مي کرد تا خودش را برساند.
او از خودش آدمي فرهيخته ساخت.
در تحصيلات دانشگاهيش بزودی ممتاز،
و رهبر جوانان کل دانشکده شد.
اين عکس کميابيست از او به همراه دو تن از همدانشکده اي هايش.
جدا از مطالعات سنگين، تفريح به سبک سوسياليستي هم جريان داشت.
در اينجا اجراي طعنه آميز رقص آهنگ منحط اوگي ووگي،
رقصي متعلق به دشمن طبقه کارگر يعني آمريکا به سخره گرفته شده است.
او در يکي از اين برنامه ها با عشق زندگيش، با رائيسا آشنا شد.
ميخائيل گورباچف با بالاترين مدارج فارغ التحصيل گشت.
او براي کار در اداره ی دادستاني در مسکو درخواست داد.
اما پذيرفته نشد.
به او گفته شد که وکلاي جوان بايد کار را از استانها آغاز نمايند.
او درخواست اعزام به شهر پدريش را داد،
و کار را در دادستاني استاوروپل آغاز نمود.
اما بزودي دريافت که اين کار مناسب او نيست.
به جاي اين کار يک شغل سياسي را برگزيد.
و بسرعت در صفوف اتحاديه ي جوانان کمونيست؛ کامسومول؛ پيشرفت نمود.
رشدش پيوسته بود.
با مراتب نسبتاً بالائي که داشت
مشتاق بود بداند که روستائيان فقير تحت چه شرايطي به سر مي بردند و کار می کردند.
او به جاهاي دورافتاده سر زد
و چون اغلب مواقع خودرو وجود نداشت،
سوار کاميونهاي عبوري می شد.
و آن گاه که اصلاً وسيله ي نقليه ای وجود نداشت،
پاي پياده مي رفت
که روزها طول می کشيد.
اين کار سابقه نداشت؛
مقامات حزبي هرگز پاي پياده جائي نمي رفتند.
روستائيان او را مي ستودند.
گورباچف روش هاي نوين افزارمندانه پشم چيني گوسفندان را به ميان آورد،
که به زودي در سرتاسر شوروي رواج يافت.
استاوروپُل، 1971 اين افتخار که به ممتازترين تشکيلات، بيرق اهدا نمايد، از آن او می شد.
گورباچف با به دست آوردن مقام رياست حزب در منطقه ي استاوروپل
دستاورد بزرگ گشودن کانال بزرگ استاوروپل را داشت. اين پروژه اي بود که استالين در آن کامياب نشد.
کانال بزرگ استاوروپل، 1974
مسکو، 1981 پوليتبورو در مسکو و از جمله شخص برژنف به او عنايت داشتند.
برژنف که پير و فرتوت شده بود، در مراسم اعطای نشان انقلاب اکتبر به گورباچف
تعادل نداشت.
ميکروفن آنقدر قوي بود که زمزمه ي دستيار را که اسم صحيح گورباچف را بيان می کرد بگيرد.
سپس برژنف می گويد:
" چي بود که راه اندازيش کرديم؟"
و گورباچف اسم فراموش شده را به زبان مي آورد: "کانال"
گورباچف در پي اين پاسداشت، به مسکو فراخوانده شد،
و سمت دبير کميته مرکزي به وي تفويض گرديد.
اتحاد شوروي رو به افول کامل بود؛
صفهاي طولاني تشکيل می شد،
اما فروشگاهها خالي بودند.
گورباچف شرح می دهد
که اشتباهات در برنامه ريزي و توزيع متمرکز
اوضاع را وخيم تر کرد.
نواحي روستائي به فراموشي سپرده شده بودند.
روستائيان، روستاهايشان را به قصد شهرها ترک می کردند،
و اين خود بر وخامت اوضاع مي افزود.
گورباچف که ذاتاً کنجکاو بود،
به کشورهاي خارجي سفر کرد تا بداند چرا آنها گذرانشان راحت تر است:
به کانادا، به بريتانيا، به فرانسه، به آلمان؛
و يکي از آن کشورها مجارستان بود.
که در آنجا با ميکلوش نِمِت، نخست وزير آينده آنجا ديدار کرد.
ميکلوش نِمِت: نخست وزير مجارستان 1988-1990 من با گورباچف
قبلاً ديدار داشتم.
چون که
او به مسکو فراخوانده شد
تا
دبير حزب در مسائل کشاورزي باشد.
اما اقتصاد مجارستان، اون قسمت از اقتصاد، يعني کشاورزيش
بسيار قدرتمند و در واقع ميتونم بگم چشمگير بود
مجارستان ميتونست غذا و گوشت و غيره توليد کنه
که کفاف مصرف هفده تا هجده ميليون نفرو بده.
حومه ها
ده ميليون جمعيت داشتند.
در نتيجه قفسه هاي فروشگاههامون پر بودند.
من دو بار در سفرش به ييلاقات در ماشين همراهش شدم.
و فوراً پي بردم که اين مرد يک جاروی جديده
با ذهن باز، صريح و رک، و سؤالات خوبي هم مي پرسه.
اصلاً چشمش به دنبال هدايا و اين چيزهائي که رؤساي محلي تقديمش کنند نبود.
شايع بود که رؤساي سابق شوروي که به بوداپست می رسيدند،
که البته شاهد هم داشت؛
رؤساي حزب که می آمدند، هميشه مطالبه ي شش دست لباس داشتند؛
براي شکار و چه و چه، براي ارتباطات اجتماعي.
و خياطهاي مجار دو سه روز کار می کردند.
مثلاً پدر زن من يکي از اين گروههاي خياط براي برژنف بود.
اما گورباچف هيچکدام از اينها را نميخواست. نوشيدني الکلي نمی نوشيد.
حواسش هميشه به کار بود.
می خواست بفهمه که چرا مجارستان قادر بود
No comments yet. Be the first to leave one.