Die ersten 200 Zeilen.
.خوش برگشتي
منو يادت مياد؟
.من دکتر کارسون هستم
.تو توي مستعمره هيلتاپ هستي
چند وقتي هست خواب بودي
.تو دچار جداشدن زودرس جفت شدي
.يعني وقتي که جنين از رحم جدا ميشه
معمولا غيرعاديه
.اما ممکنه بعد از ضربه روحي اين اتفاق بيوفته
...احتمالا کبوديهاي - ...من -
از دست دادمش؟
.نه
يه جدايي جزئي بود
.تپش قلب بچه طبيعيه
.بيا گوش کن
.ايناهاش
حالا بايد يه چند روزي رو استراحت کني
وگرنه جنين به طور کامل از رحم خارج ميشه
و من واقعا فکر ميکنم که بايد اينجا بموني
.تا وقتي که بچه رو بدنيا بياري
،اگه اتفاق ديگهاي بيوفته .خودم ازت مراقبت ميکنم
سوال ديگه اي نداري؟
هي، آروم
.آروم، آروم، آروم
ميتوني تکرار کني؟
چيو؟
.هرچي که الان گفتي
حالت خوبه؟
کجاست؟
جفتشون کجان؟
.اين توي جيب گلن بود
.آبراهام که فقط يه سيگار برگ داشت
...حس ميکنم همه چيز اشتباهه
.نه همه چيز
.بهم گفت مشکلي برات پيش نمياد
بهم گفت فقط بايد چند روز بعدي رو
.استراحت بکني
.بهم گفت بايد اينجا بمونيم
...و اينکه
ميگه بهتره بهم نزديک باشه
.تا زماني که بچه به دنيا بياد
.پس اينجا ميمونيم
.هنوز دارم بهش فکر ميکنم
تو اينجا ميموني
.منم همينطور
.خوشحالم سرپا ميبينمت
گلها رو
.تو آوردي
.اونايي که کنار تختتن رو هم همينطور
يه جايي خوندم گلهاي آبي
.الهام بخش قدرت و آرامش هستن
سبز چيه؟
.رهايي
.خدا رو شکر که بالاخره بهوش اومدي
.شما که گفته بودين همشونو کشتين
فکر ميکرديم اينطوريه
.ولي فقط يکي از پايگاهاشون بود
چند نفر بودن؟
.خيلي زياد
.شايد چندصد نفر
از قراري که به زور باهامون گذاشتين خبر دارن، مارشا؟
.اسمش مگيه - .نه -
.و ما هيچ قراري رو به زور باهات نذاشتيم، گرگوري
خوشحالم که تونستيم حالتو خوب کنيم
.اما بايد بري
.حتما به ريچ بگو برات چکار کرديم
.دکتر کارسون گفت من بايد اينجا بمونم
،اگه فکر ميکنه ميتونه همچين تصميمي بگيره
.در اشتباهه
.اينطوري بهم نگاه نکن
.پيش آدماي خودش جاش امنتره
.و جاي ما هم بدون اون امنتره
بايد از مگي فاصله بگيري
.و روي کارت توي هيلتاپ تمرکز کني
اين کار تو بود؟
.ما مردههامونو خاک نميکنيم .ميسوزونيمشون
.کار من بود .من اينجا زندگي نميکنم
.گرگوري، اين ساشاست
.مگي رو آورد اينجا .جفتشون از الکساندريا ميان
...من نميتونم
.وقت نگه داشتن آمار همه رو ندارم
منم بستري بودم، مسيح
.چاقو خورده بودم
ميدوني؟
مگي گفت آدماش ميتونن ترتيب منجيها رو بدن
.اما تا الان فقط مردم ما رو توي خطر انداختن
ميدوني اگه تو رو اينجا ببينن .فکر ميکنن ما باهم ساخت و پاخت کرديم
.همينطورم بود
.من با همچين چيزي موافقت نکردم
اگه فکر کنن ما توي حمله به ،پايگاهشون دست داشتيم
.ما رو هم نفله ميکنن
مسيح، ميدوني
انکار باورکردني يعني چي؟
.آره - خب پس اينم ميدوني -
.که راه فرار ما همينه
،اگه اونا از اينجا برن .ما انکار باورکردني داريم
.گرگوري، به زودي شب ميشه
.الان بيرون رفتن خطرناکه
ببين، من آدم خوبيم
ميتونين امشبو بمونين
.اما صبح عازم ميشين
.امشب راجع بهش صحبت ميکنيم
.نه من تصميممو گرفتم
...من فقط دارم ميگم شايد
ميخواي برگردي پيش اونا؟
.خودم برميگردونمشون
...منظورم - .متوجه منظورت شدم -
.پس حل شد
.نه هنوز
.مگي حاملهست
.خب... اشتباه از خودش بود
.صبرکن
Drama مترجم: آرين
.بايد باهامون بياي
.بايد يکي از جوديث مراقبت کنه
هستن کسايي که اينجا کمک کنن
.کارمون نهايتا چند روز طول ميکشه
.ما نياز به آذوقه داريم
.اونا به زودي برميگردن
اوضاع قراره اينطوري باشه؟
.آره
.همينطوره
.خودتم ميدوني
.چند روز ديگه ميبينمت
.بايد راه بيوفتيم
.بالاخره آروم ميشه
.طبقه پايين ميبينمت
...اگه نظرت عوض شد
.ما به سمت شمال ميريم
.موفق باشي
...آره
.به زودي ميبينمت
.ممنون
چرا با بابام نرفتي؟
.بايد يه سري راه حل پيدا کنم
راه حل براي چي؟
.براي حل اين مشکل
.اگه بتونيم
.نميتونيم
.نه با اين وضع
.طرز تفکر بابات فرق داره
و اشتباه ميکنه
.خودتم ميدوني
...حتي اگه فکر کنم اشتباه ميکنه
.بازم مطمئن نيستم...
.پانسمانتو عوض کن و با اليويا بدرفتاري نکن
اينيد؟
.بايد مگي رو ببينم
ميخواي پياده تا هيلتاپ بري؟
.خيلي دوره
.مشکلي پيش نمياد
.شايد
.مشکلي پيش نمياد
.من بهتر از تو نشونه ميگيرم
.منظور خاصي نداشتم
.ديگه جونتو نجات نميدم
پس توي اسلحه خونه همينکارو کردي؟
جونمو نجات دادي؟
.آره
.تو سالم برگشتي اينجا
.هنوز زندهاي
.منظورم اين نيست
.من متاسفم که مجبور شدي ببينيش
.اما من نه
مطمئني نميتونم قانعت کنم
که توي اتاق خالي خونهي برينگتون بخوابي؟
شايد مهم نباشه اما .من خوشحالم که اينجايين
.پس نظر گرگوري رو عوض کن
.سعيمو ميکنم
.کافي نيست
درسته
.اما مردم اينجا بهم نياز دارن
.اگه گرگوري رو ول کنم خيلي بدتر ميشه
پس چرا تو رئيس نيستي؟
.کار من نيست. من رهبر نيستم
اگه من برم چي؟
اگه مگي بتونه بمونه
.من براي هيلتاپ آذوقه جمع ميکنم
اگه بتوني اينجا نگهش داري .براي موندنش کار ميکنم
گرگوري با همچين چيزي موافقت ميکنه؟
.شايد
.اما من همچين چيزي رو نميخوام
چي ميخواي مسيح؟
ميخواي اينجا چطور جايي باشه؟
...من فقط
.فقط ميخوام کمک کنم
.شايد بايد بيشتر تلاش کني
.اين... اين مال آبراهام بود
.اينجا پيداش کردم
...متاسفم
.ازش خوشم ميومد
يکي از معدود آدمايي بود که
ميتونست چيزايي بگه که همزمان بخندونت
.و باعث بشه اخم کني
.بيا تو
تخت رو برات آماده کردم و يه سري لباس آوردم
لباساي خودمن
.براي همين شايد زياد راحت نباشن
عيبي نداره
.قرار نيست زياد اينجا بمونيم
No comments yet. Be the first to leave one.