Die ersten 200 Zeilen.
[کسِ دیگهای رو داری که بتونی باهاش صحبت کنی؟]
«نخبــه» «فصل هفتم - قسمت سوم»
عزیزکـم.
پاشو، دیرت میشهها.
نباید تسلیم بشی. خواستۀ اونهام همینـه.
چی شده؟
این... «ما» و «اونها»ـی که میگی، داستانـش چیه؟
دارن بهـمون فشار میارن، تا شرکتـمون رو بفروشیم.
ولی اصلاً باهاشون همکاری نمیکنیم.
تو باید قوی بمونی.
به دور از دیداک.
پاشو. یالا، خودم تا مدرسه میرسونمت.
درست مثل بچگیهات.
پس توی این مهمونی، قراره چند تا ویدیو و عکس بگیری،
بعد بخاطرش بهت پول میدن؟
خداست.
جشن تولد فقط بهونهایـه برای اینکه اومدن ایوان به پیشـمون رو جشن بگیریم.
- و سرحال بیاریمـش. - درسته.
فکر خفنیـه.
چند تا مهمونی درست و حسابی میتونه کارساز باشه.
حتی اگه لازم باشه دلشکستگیت رو پنهون کنیم.
ادا دربیارید تا موفق بشید رفقا.
فکر کنم ایوان به این مهمونی بره.
تو هم میتونی بری، بیشتر باهاش آشنا بشی.
ای بابا. حتماً شوخیت گرفته. پای من رو به این مزخرفات باز نکن.
حتی اگه از یه مادر زاده شده باشیم، ایوان برادر من نیست، خب؟
دلت نمیخواد سه نفری، مثل یه خونواده کنار همدیگه باشیم؟
واقعاً دنبال خونواده تشکیل دادنی یا اینکه چشمت دنبال ارث و میراثـه؟
حرفت رو توی دهنت مزه مزه کن، بعد اگه لازم بود به زبون بیار.
خب، منم گفتم که پای من رو به این قضایا باز نکن.
ببین اونجاست. برو بهش بگو.
بگو سلام، من مامانـتم. و قال قضیه رو بِکن.
یکم از مغزت استفاده کن.
نمیتونم انقدر مستقیم حرفـم رو بزنم.
بهتره قبل از اینکه چیزی بفهمه، باهامون آشنا بشه.
خودت چه حسی پیدا میکردی وقتی میدیدی یهویی از آسمون یه مادری واست نازل شده؟
اگه یه مادر معمولی بود، خوشحال میشدم.
کلویی، بیخیال عزیزدلم.
ما توی یه تیمـیم. ازت خواهش میکنم. بدون تو از پس این کار برنمیام.
فراموشش کن. من نیستم.
این چیه؟
واسه سونیاست.
یه موزیک پلیرِ قدیمیـه.
واسش یه پلیلیست درست کردم.
آهنگهاش رو چطوری واسه کسی میفرستی؟
کاربردش اینطوری نیست.
- برای کسی نمیفرستی. ازش استفاده میکنی... - هیس!
بعداً بهت میگم. پیچیدهست.
چه غلطی میکنی؟
ببخشیدها، کمکی از دستـم برمیاد؟ بچه شدی، دنبال توجهی؟
آم، میشه پسش بدی؟
ممنونم.
یه پلیلیست واست فرستادم.
پس فکر کردی میتونی با آهنگهات مخـم رو بزنی؟
میتونم باهات آشنا بشم.
میتونیم از طریق موسیقی با همدیگه ارتباط برقرار کنیم.
وقتی همدیگه رو بوسیدیم، زیاد با همدیگه حرف نزدیم.
ببخشیدها ولی چنین اسمی روش گذاشتی؟
اهل حرف زدن نیستی ولی اذیتـم میکنی، نه؟
خب من اذیت میکنم چون حرکات عاشقانه واسه توی فیلمهاست.
یه حرکت سادهست. یه جوری به هم نزدیک بودیم.
- هیس! - شنیدی؟ ساکت باش.
محض اطلاعت باید بگم که سکوت موسیقیِ موردعلاقۀ منـه.
و بعد از این کار مسخره، دلم نمیخواد چیزی ازت بشنوم.
هی، گوش کن. متاسفم.
بخاطر چی؟
خب بخاطر اینکه ازت سوءاستفاده کردم،
و از خط قرمزها رد شدم.
مشکلی نیست.
راستش رو بخوای، منم اولش همین رو میخواستم.
ولی بعدش بخاطر مسائل شخصیم، دیگه نمیخواستم ادامه بدم.
- تقصیر تو نیست. - آره ولی میدونم زیادهروی کردم.
- آره همینطوره. - آره.
میدونم که شاید اینطوری به نظر نیاد، ولی من شدیدً از نظر اجتماعی ضعیفـم.
با مردم کلاً اینطوریام که انگار یه گاو وارد یه فروشگاه شده، میدونی؟
توی دوستپیداکردن، و برخورد اول افتضاحم.
هیچکس با من برنامه نمیچینه. هیچکس جایی دعوتم نمی...
هی، بیا تولدِ سارا.
- واقعاً؟ - معلومه که آره.
خب خودم که خیلی دوست دارم. ولی خودش دعوتـم نکرده.
خب من اونجا زندگی میکنم، پس دعوتی.
همم، عالیـه.
- عالیـه. - باشه.
- اونجا میبینمت پس. - آره، معرکهست.
چیزی که واقعاً رو مخمـه، اینـه که همۀ این جریانات دارن من رو از ایسا دور میکنن.
چه ربطی به این جریانات داره؟
لوئیس شاید بهتر باشه از برنامۀ گوشیـم برای صحبت درمورد مسائل خصوصیـم صحبت کنم، میدونید؟
اینم یه گزینهست.
با این حال، فکر کردم شاید دلت بخواد با یه آدم واقعی
درد دل کنی.
واقعاً ازتون ممنونـم.
اون روز، خیلی بههمریخته بودم.
ولی، آم... ترجیح میدم درمورد خودم یا خونوادهام حرفی نزنم.
هی.
این رو بدون که همیشه درِ اینجا به روت بازه.
لعنتی.
- گوشیِ توئه؟ - وای، خداروشکر.
- توی دفترم جا گذاشتیـش. - ممنون لوئیس.
قربونت.
[باید یکبار واسه همیشه از حقیقت سردربیاری.]
واسه اینـه که موسیقی گوش کنیم.
و به عقب برگردی. در زمان سفر کنی.
وای که چقدر جذاب.
توی زندگی واقعی، چنین کاری نمیشه کرد.
اون شب، اتفاق افتاده بود، مگه نه؟
نه، از نظر من اون شب یه اشتباه بود.
خیلهخب همگی. لطفاً سرجاهاتون بشینید.
نرمافزار رو باز کنید.
سلام. نوار میکسشدهست؟
چی چی؟
اجازه هست؟
شاید به اون اندازه که فکر میکنی هم تنها نیستی، ها؟
کی گفته که من تنهام؟
ببخشید. حرفم عجیبوغریب بود.
چند وقتیـه که تو و دوستهات رو زیرنظر دارم.
لعنتی، توی ذهنـم جملۀ بهتری بود.
- چیزی که... - آروم باش.
تو مدیر همون نرمافزاری دیگه، درسته؟ عمر بودی، نه؟
- از آشنایی باهات خوشحالم. - منم همینطور.
من سونیام. باحالـه که یکی اینجا پیدا بشه، چیزی براش اهمیت داشته باشه.
احیاناً داوطلب که لازم نداری، نه؟
نه، واقعاً خیلی به درد بخورم.
و کسی که به بچهها نزدیک باشه، به دردت میخوره.
از پیشنهادت ممنونم.
ولی همینجوریـشم زیادی از قوانین فراتر رفتم.
قرار بود دورادور این کار رو انجام بدم.
اگه اونطوری زیرنظرمون داشته باشی، قطعاً ترسناکتر میشی.
نه، نه. نه. اینطوری نیست.
من با جوئلـم.
گاهیاوقات افرادی که کمک میکنن هم به کمک نیاز دارن.
از برندهای زیادی پیام دریافت کردم،
مهمونی رو خیلی دوست داشتن و درخواست بیشتری دارن.
از نظر من که موفقیت بزرگیـه.
آخرشم بین مهمونی و اجاره، پول هنگفتی گیرمون اومده.
حق با تو بود عزیزم.
عزیزم، تو مدرسهایمها.
توی استوریهامون نیمه لخت دیدنـمون دیگه. بیخیال، یه بوس فقط.
ببخشید. سلام.
این کلاس فقط برای دانشآموزان و کارکنانـه.
- من دوست پسرشـم. - اینجا درس میخونید یا کار میکنید؟
از نظرت داری کمک میکنی ولی بیشتر عصبانیـش کردی.
سلام، همگی با دقت گوش بدن.
بچههایی که زیر دوش هستن هم همینطور.
میخوام یه دوره دفاع شخصی تدریس کنم.
خارج از برنامۀ کلاسیـتونه.
اگه خواستید ثبتنام کنید، بهم خبر بدید.
هرطور راحتیتد. یا حضوری بیاید پیشم، یا توی واتساپ و دایرکت بهم پیام بدید.
توصیه میکنم که شرکت بکنید.
چون جنگل پُر از گرگِ گرسنهست.
و باید خودتون رو آماده کنید.
میدونی که، این کارت آزار دادنـه.
نه، فقط دارم از یه دانشآموز مراقبت میکنم و هواش رو دارم. وظیفۀ منـه.
به کلاسها علاقمند نیستن؟
من از خشونت خوشم نمیاد.
دفاع از خودته.
ممکنه که تو از خشونت خوشت نیاد ولی همه که مثل تو نیستن. باید مطمئن بشی که میتونی از خودت محافظت کنی.
اشتباه متوجه شدی.
کاملاً شفاف متوجه شدم.
ترکِ رائول جزو برنامهات نیست.
همینطوره.
پس دو تا چاره داری.
باهاش باشی و دعا کنی که خدا خودش ازت مراقبت کنه.
یا که دفاع کردن رو یاد بگیری.
اگه اوضاع بههمریخت آماده باشی.
وقتیکه توی همین جهنمی که الان هستی، بودم خودم دومین گزینه رو انتحاب کردم.
[کارگزار: به محض اینکه اولین واریزی توی حسابـم بشینه،
دستور تخلیه میدم.]
سلام مامان.
عزیزدلـم، الان ویرخینیا رو دیدم. میای خونه؟
نیکو و اریک و من قراره بیرون بریم.
مرکز اجتماعی نمیری، درسته؟
- نمیدونم. چطور مگه؟ - امنیت نداره.
- هرلحظه ممکنه تخلیه کنن. - مامان!
تا جاییکه میتونستم از این موضوع جلوگیری کردم ولی دیگه دستم بستهست.
نمیریها. قول بده.
باید میرفتیم مهمونی، نه اینجا.
گوشیها رو بذارید اونجا.
یه جلسه برای سازماندهی کردنِ نظارتها برگزار میکنیم خب؟
وایسا ببینم. نظارت چی؟
- پلیسها اومدن. - چی؟
احمقانهست که گول یه هدیه و یه آهنگ رو بخوری، نه؟
اونـم دختر باهوشی مثل تو.
منم انسانـم و احساسات دارم. فرار از احساساتـم چیزی رو بهتر نمیکنه.
آره.
No comments yet. Be the first to leave one.