Die ersten 163 Zeilen.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
زندگی عادلانه نیست، نه؟
میبینی، من... خب، من هیچوقت پادشاه نمیشم.
و تو هم دیگه هیچوقت نور روز رو نمیبینی.
خداحافظ.
مامانت هیچوقت بهت نگفته با غذات بازی نکنی؟
چی میخوای؟
اومدم خبر بدم شاه موفاسا داره میاد،
پس بهتره برای غیبتت از مراسم امروز صبح دلیل خوبی داشته باشی.
اوه، نگاه کن، زازو.
ناهارم رو از چنگم درآوردی.
وقتی شاه کارت رو بسازه، خیلی بیشتر از ناهارت رو از دست میدی.
مثل اسبآبیِ فتقکرده عصبانیه.
از ترس دارم میلرزم!
اسکار، اینطوری نگاهم نکن.
کمک!
- اسکار؟ - هوم؟
ولش کن.
چه وقتشناسی بینقصی، اعلیحضرت.
بهبه، برادر بزرگم رو ببین که از عرش پایین اومده
تا با عوام نشستوبرخاست کنه.
من و سارابی تو رو در معرفی سیمبا ندیدیم.
امروز بود؟
واقعاً حالم گرفته شد!
حتماً از ذهنم لیز خورده.
بله، خب، با این ذهنِ لیزت،
بهعنوان برادر شاه باید نفر اول صف میبودی!
خب، نفر اول بودم، تا وقتی این گلولهی پشمالو به دنیا اومد.
این گلولهی پشمالو پسر منه و پادشاه آیندهی تو.
پس تمرین تعظیم میکنم!
پشتت رو به من نکن، اسکار.
اوه نه، موفاسا.
شاید این تویی که نباید پشتت رو به من کنی.
این یه مبارزهطلبیه؟
آروم باش، آروم.
خوابشم نمیبینم که به مبارزه بطلبمت.
حیف. چرا؟
خب، از لحاظ عقل و هوش، سهم شیر نصیب من شده.
اما وقتی پای زور بازو وسط باشه،
میترسم تهِ کمعمق استخر ژنتیک گیر افتاده باشم.
توی هر خانواده یکی مثل اون هست، قربان.
البته توی خانوادهی من دوتان،
و همیشه یه راهی پیدا میکنن که مناسبتهای خاص رو خراب کنن.
باهاش چی کار کنم؟
پوستش قالیچهی قشنگی میشه.
زازو!
فکرش رو بکن، هر وقت کثیف شد،
میتونی ببریش بیرون و حسابی بتکونیش.
هوم.
سیمبا.
بابا! بابا!
زود باش بابا، باید بریم! بیدار شو!
- اوه! - ببخشید.
بابا! بابا!
پسرت بیدار شده.
قبل از طلوع آفتاب، پسر خودته.
بابا! زود باش، بابا.
قول داده بودی.
باشه، باشه. بیدارم، بیدارم.
آره!
نگاه کن، سیمبا.
هر جا که نور بهش میرسه، قلمرو ماست.
واو.
دوران فرمانروایی هر پادشاه مثل خورشید طلوع و غروب میکنه.
یه روز، سیمبا، خورشید دوران من غروب میکنه
و با پادشاهی تازهی تو طلوع میکنه.
- و همهی اینا مال من میشه؟ - همهاش.
هر جایی که نور بهش میرسه.
اون جای تاریک چی؟
اونجا بیرون از مرزهای ماست.
هیچوقت نباید بری اونجا، سیمبا.
ولی فکر میکردم پادشاه هر کاری دلش بخواد میتونه بکنه.
پادشاه بودن خیلی بیشتر از اینه که همیشه هرچی خواستی بشه.
- بیشتر؟ - سیمبا...
هر چیزی که میبینی، در تعادلی ظریف کنار بقیه وجود داره.
بهعنوان پادشاه باید این تعادل رو درک کنی
و به همهی موجودات احترام بذاری،
از مورچهای که روی زمین میخزه تا آهویی که جستوخیز میکنه.
ولی بابا، مگه ما آهوها رو نمیخوریم؟
چرا، سیمبا. ولی بذار توضیح بدم.
وقتی میمیریم، بدنهامون تبدیل به علف میشن،
و آهوها علف رو میخورن.
پس همهی ما در چرخهی بزرگ زندگی به هم پیوند داریم.
- صبح بهخیر، قربان! - صبح بهخیر، زازو.
گزارش صبحگاهی آمادهست.
بگو ببینم.
خب! خبر زنبورها اینه
که پلنگها یه کم تو دردسر افتادن.
جدی؟
داری چی کار میکنی، پسرم؟
کمین و حمله.
بذار یه حرفهای قدیمی نشونت بده چطور انجامش میدن.
به فیلها گفتم بیخیالش بشن، ولی نمیتونن...
- زازو، میشه برگردی؟ - بله، قربان.
یوزها دستشون خالیه، ولی...
خودت رو به زمین بچسبون.
یوزها هیچوقت پیشرفت نمیکنن...
آره، باشه. پایین بمون، درسته؟ آره.
- چه خبره؟ - درس کمین و حمله.
خیلی خوبه. کمین و حمله.
کمین و حمله؟ نه قربان، شوخیتون گرفته...
خیلی خفتآوره.
سعی کن هیچ صدایی درنیاری.
موفاسا، داری چی بهش میگی؟
موفاسا؟ سیمبا؟
خیلی خوب بود.
- زازو! - بله!
- اخبار از زیر زمین. - حالا این دفعه...
قربان! کفتارها وارد سرزمین افتخار شدن!
زازو، سیمبا رو ببر خونه.
اَه بابا، نمیشه منم بیام؟
نه، پسرم.
اَه! هیچوقت نمیذارن جایی برم.
آه، ارباب جوان، یه روزی پادشاه میشی.
اونوقت میتونی دنبال اون شکارچیهای آبدهنراهافتاده، کچل و احمق بیفتی
از سپیده تا غروب.
سلام عمو اسکار! حدس بزن چی شده.
از بازی حدسزدنی متنفرم.
قراره پادشاه صخرهی افتخار بشم.
بهبه، چه عالی!
بابام همین الان کل قلمرو رو نشونم داد،
و قراره بر همهاش حکومت کنم!
بله. خب، ببخش که از خوشحالی بالا و پایین نمیپرم.
میدونی، کمرم درد میکنه.
عمو اسکار.
وقتی پادشاه بشم، تو چی میشی؟
داییِ میمونها.
- خیلی عجیبوغریبی. - هنوز هیچی ازم نمیدونی.
پس پدرت کل قلمرو رو نشونت داد، آره؟
همهاش رو.
اونور اون برآمدگیِ مرز شمالی رو نشونت نداد؟
خب، نه. گفت اجازه ندارم برم اونجا.
و کاملاً هم حق داره.
خیلی خطرناکه.
فقط شجاعترین شیرها میرن اونجا.
خب، من شجاعم. اونجا چی هست؟
متأسفم، سیمبا، نمیتونم بهت بگم.
چرا؟
فقط دارم مراقب سلامت برادرزادهی محبوبم هستم.
آره جون خودت! من تنها برادرزادهتم.
پس دلیل بیشتری دارم که مراقبت باشم.
گورستان فیلها جای یه شاهزادهی کوچولو نیست. اوه!
گورستان چی؟ وای!
ای وای، زیادی حرف زدم.
خب، فکر کنم دیر یا زود خودت میفهمیدی،
با این همه باهوشیات.
فقط یه لطفی بهم بکن.
قول بده هیچوقت به اون جای وحشتناک نری.
باشه.
آفرین پسر.
حالا برو بازی کن و خوش بگذرون.
و یادت باشه،
این راز کوچیک بین خودمونه.
- سلام نالا. - سلام سیمبا.
بیا. تازه دربارهی یه جای خیلی باحال شنیدم.
سیمبا! وسط حمومم.
وقت حموم تو هم رسیده.
مامان!
مامان، یالم رو خراب میکنی!
باشه، باشه، تمیز شدم. حالا میتونیم بریم؟
خب، کجا داریم میریم؟
امیدوارم یه جای مسخره نباشه.
نه، خیلی باحاله.
No comments yet. Be the first to leave one.