Die ersten 200 Zeilen.
دیشب بوکسورها ورد عمل شدن
طی یه حملۀ برنامهریزی شده، به شش رئیس باقیموندۀ...
خانوادههای سهگانۀ تایپه حمله کردن
خانوادههای ارواح
برو رد کارِت، پیرمرد! تو آخه بازی بلدی!
ریدم توش!
ولی بوکسورها خودشون غافلگیر شدن
باید به صورت کامل از دست شرارت خلاص شد
من به اعضای ارواح خبر دادم که بوکسورها دارن حمله میکنن
و وقتی حمله کردن، گذاشتم رؤسا خودشون ترتیب اونها رو بدن
یکیشون درخواست کمک کرد، که منم «جون» رو براش فرستادم
و بهش گفتم با ملایمت برخورد کنه
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجیموویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
وایسا، تو تا تایوان رفتی...
به این چیزها رسیدگی کردی،
بعدش برگشتی؟
تازه یه چیز دیگه هم آوردم
چایی سبزهای کوه اسپرینگ
بدون مالیات
بوکسورها از کجا میدونستن کی حمله کرده؟
مگه فقط تو و بروس اسامی ارواح رو نمیدونین؟
تو به کسی گفتی؟
چی؟
نه! چهجوری به کسی میگفتم؟
مگه اینکه یکی توی خونۀ جان چو باهامون بوده باشه، که نبود
البته که نبود
چطورش اهمیتی نداره
مهم اینه که من یه لطفی در حق ارواح کردم
و در همین حین، بهترین قاتلین بوکسورها هم کشتم
خدای من
رئیس بوکسورها حتماً الان بدجوری عصبانیه
بیاین واسه این شانسی که باهامون یار بود جشن بگیریم
ارواح در امانان
و همهشون قراره به لس آنجلس بیان
جدی میگی؟
آخرین باری که ارواح دور هم جمع شدن رو یادم نمیاد
واسه ۴۱ سال پیش بود،
وقتی که میخواستن رئیس جدید اژدها رو انتخاب کنن
دقیقاً
رئیس اژدها دیگه چیه؟
رهبر عالیرتبۀ خانوادههای سهگانه
رئیسِ رؤسا
تعیین قلمرو و حل اختلافات...
حفظ امنیت یا اعلام جنگ مسئولیتش با اونـه
از وقتی که ۲۰ سال پیش رئیس اژدهای قبلی فوت کرد، کسی انتخاب نشد
بابا مخالف انتخاب یه رئیس جدید بود
چون مطمئن نبود که خودش رو انتخاب کنن
من قول میدم که این مسئله مشکلساز نخواهد بود
چون من مجبورشون میکنم...
که منو انتخاب کنن
مامان، چی میگی؟ میخوای باز هم درگیر این قضایا شی؟
دیگه دوران مخفی شدنم تموم شده
پشمام! ادامه بده دختر!
برو حقت رو بگیر
یا... ادامه نده، دختر!
دست نگهدار، دختر
یا حداقل صبر کن، دختر، تا حداقل خانوادگی راجعبهش صحبت کنیم
ارواح هرگز موافقت نمیکنن
چند نفرشون تا الان موافقت کردن
اونهایی که منو خوب میشناسن
و اونهایی که از گوش دادن به حرفهای یه زن ترسی ندارن
مابقی چی؟
قانع کردن اونها کار سختیه
اما...
اگه چارلز سان...
فرزند ارشد سان بزرگ...
منو به عنوان رئیس خانوادۀ سان قبول کنه،
و لایق رهبری اژدها بدونه
اونوقت بقیه هم کنار میان
پسرم
کُلش به تو بستگی داره
در تلگرام: ::. FarahSub@ .::
من ازت حمایت می کنم
ترجمه از « امیر فرحناک »
هی، هی! نمیتونی کرلیهرد ژو رو کنار نودل لیپس زو بذاری
اینها به خون هم تشنهان
چرا؟ نکنه پای زنی وسط بود؟
نه، ژو گربۀ نودل لیپس رو گم کرد
ببرش پایین،
ولی نه اون صندلیای که به طرف شرقه، خب؟
اون صندلی واسه «فرانک ما» تدارک دیده شده
و یادت باشه که با صافی براش چایی بریزی
اگه یه تیکه برق چای توی فنجونش ببینه...
اونوقت با یه داستان طولانیِ از...
از خوردن برگِ چایِ دم کرده حوصلهتو سر میبره
رفیق!
متوجهای که خانوادهت قرار رئیس تمام خانوادههای ارواح بشه؟
وقتی تو پاتو جایی بذاری، میشی عین کسپر همون سبزرنگـه توی شکارچیان روح
تمام اون حرومیهای توی فیلمهای کریسمسی میگن:
«راه و باز کنید، ارواح سلطنتی وارد شدن»
راستش امیدوار بودم کار به اونجاها نکشه
ببین بروس، من داشتم فکر میکردم
شاید بتونی پیش خانوادهت از من تعریف کنی
بالاخره یه اعتباری پیش شماها دارم
و ببین، میدونم که چینی نیستم، ولی تو مثل داداشمی
ما میتونیم باند خودمون رو تشکیل بدیم
هروقت رفیقم، جاناتان، از زندون آزاد شد میتونم توی باندمون بیارمش
میشیم مثل چارلز، فقط مدل کُردهای و خوشتیپترش
- اصلاً چرا دنبال این چیزایی؟ - کیه که نباشه؟
کسی که عُرضۀ این کارها رو نداره
مگه همه مثل توئن؟
من بین خلافکارها حکم التون جان رو دارم. یه بازموندۀ واقعیام
هنوز سرپام
توی ده روز اخیر،
پیش پلیسها لومون دادی،
وقتی شکنجهت کردن دهن باز کردی،
انگشتهات قطع شدن،
و انقدر با توپ گلف زدنت که شلوارتو خیس کردی
میدونم من زمان زیادی رو توی دنیای خلافکارها نبودم
ولی شک ندارم که تو بدترین خلافکاری هستی که...
انقدر شانس داشته که زنده بمونه
حالا برگشتی میگی ازت تعریف کنم؟
از چیِ تو تعریف کنم؟ از بزدلیت؟
از بیکفایتیت؟
از بیچارگیت؟
آره، فکر کنم خودشه
بروس
تمومش کن
نه!
اگه این خانواده قراره که خودی نشون بده،
پس دیگه جایی واسه یه مشت مشنگِ بیچارۀ نیست
که ول بچرخن و لکۀ ننگی شن و جونمون رو به خطر بندازن
وقتشه که بری، پسرِ گنده
برو بیرون
اگه خواستیم جایی گند بزنیم خبرت میکنیم بیای
گفتم گم شو بیرون
هی، بروس
تو رفیق خوبی براش هستی
ولی واسه این کار ازت متنفر میشه
حداقل یکیمون از این ماجراها جون سالم بهدر میبره
نمیخوام دیگه چیزیش شه
خیلیخب
مهمه که کارمون رو رأس ساعت هشت شروع کنیم
اوهوم
تو نگران برادرتی
نگران اینم که وقتی واسه کنترل اوضاع تایپه بری، و اون اینجا تنها بمونه،
چه بلایی سرش میاد
اون چیزیش نمیشه
شاید بهتر باشه من بمونم
حواسم به منافعمون توی لس آنجلس باشه
مراقب بروس باشم
راستش...
اینجا رو دوست دارم
میدونی...
شیرینیپزی بهترین راه پولشوییه
چی شده؟ بوکسورهان؟ خدایا
اوه، رفیق!
چهخبره؟
هه، آره...
رفیق خودمی!
چارلز، تو این آدمها رو میشناسی؟
اینها داداشیهامان از تایوان
برادران وانگ
لنس، جاستین و جیسی وانگ
البته هیچ نسبتی باهم ندارن
روحم هم خبر نداشت اینجان
- وایسا ببینم چرا واقعاً اینجا اومدین؟ - بهمون دستور دادن اینجا بیایم
کی این دستور رو داد؟
بابا...
چطور ممکنه؟
گلوله از بدنم رد شد
- یه چند روزی رو بستری بودم، چیه مگه؟ - فکر میکردم کما بودی
بعضی وقتها باید ببینی توی ضعفت...
دشمنهات چه واکنشی نشون میدن
و منم خیلی چیزها از دشمنهام یاد گرفتم
من از همهتون خبر دارم.
زینگ همهچی رو برام تعریف کرد
این همه مدت، تو میدونستی اون حالش خوب بود؟
بهش دستور دادم لام تا کام حرفی نزنه
یه هدیهای واسه قدردانی از...
یکی از وفادارترین سربازان من
ممنون، رئیس
و این هم برای همسر عزیزم
حسی که الان بهت دارم رو...
با هیچ کلمهای نمیشه توصیف کرد
زیباست
چه بزرگ شدی!
آخرین باری که دیدمت این اندازه بودی
از وقتی که یادمه بزرگتر شدی. واسه این لحظه ۱۵ سال صبر کردم
باید راجعبه خیلی چیزها صحبت کنیم
خب، همگی. وسایلتون رو جمع کنید
قراره یه جای بهتر بریم
بروس، میشه لطف کنی ما رو برسونی؟
امم... البته! آره، آه...
توی ماشین من فقط چهار نفر جا میشن
در واقع، توی ماشینت فقط دو نفر جا میشن
ناقابلـه
این... این... واسه منه؟
این همون ماشینهست!
همون ماشینیه که آرزوش رو داشتم!
نظرت چیه منو ببری یه دوری بزنیم؟
باشه! حتماً
خیلیخب
این دیگه چی بود!
No comments yet. Be the first to leave one.