Die ersten 75 Zeilen.
هی، شوخیات گرفته دیگه، نه؟
فقط یه ذره شانس آوردی، همین.
این حس پیروزیِ زشت و حقیر، فقط زاییدهی یه فکر خودخواهانهست.
واقعاً تا کِی میخوای آدمو مسخره کنی؟
من اینقدر جدی و با تمام وجود دارم التماس میکنم، اونوقت تو چقدر تنبلی آخه؟
یعنی فقط همین که بخوام یه خوشبختی کوچیک و معمولی رو حس کنم،
برای منِ بیطمع، این دیگه پایمال کردن حقمه.
دوستت دارم.
توی شنهای روان.
امیلیا، این «بازگشت با مرگ» نیست.
شب ترسناکه. گرمه...
دیگه اینقدر شیطنت نکن، باشه؟
امیلیا هم از نگرانی دو شب نخوابیده بود. خداروشکر.
سالمی؟ بقیه چی؟
خیالت راحت باشه.
همه سالم و سلامت اینجان.
واقعاً خداروشکر.
واقعاً خیلی نگرانت شده بودم.
بذار بغلت کنم.
اینجاست.
پلئیادس... داخل برج مراقبته؟
تو...
تو کی هستی؟
تو همون حکیمی؟
بالاخره شاهزادهمو پیدا کردم.
منتظرت بودم.
یعنی چی آخه؟
اینکه میگفتی تنها بودی...
منظورت چی بود، اریک؟
اصلاً تو کی هستی و چی هستی؟
چی دارین میگین؟
من شائولا، نگهبان ستارهای برج مراقبت پلئیادسم.
شاگرد کوچولوی نازِ استاد ستاره، شائولا هستم.
وقتی بیدار شدم، سوبارو هیچجا نبود.
امیلیا، کمکم کن.
نمیدونم چرا، ولی یه حس خیلی بد و سنگین تو دلم افتاده بود.
سوبارو، زیاد ناامیدم نکن.
داری بدجور ذوقزده نگاهش میکنی.
ذوقزده نیستم! اسمها رو هم قاطی نکن. استاد!
استاد، دیگه ازت جدا نمیشم.
به هر حال قبل از اینکه دستم کنده بشه، میخوام حرف رو ادامه بدیم.
ما هم حسابی گیج شدیم.
کسی که تا همین چند دقیقه پیش تقریباً حرف نمیزد، حالا اینجوری برای ناتسوکیکون ضعف رفته.
آخه شاهزادهم اینجا بود دیگه.
هرکی هرچی بپرسه، هیچ چیز اضافهای نگو.
حرف نزن، توضیح نده، یاد نده.
حتی اگه لازم شد خفه شو.
آره، من فقط دارم همونو رعایت میکنم.
این دستور هم خودش خیلی ناجوره.
حالا ولش کن، با بقیه هم حرف بزن.
شنیدی دیگه.
استاد اجازه داد. خب؟
پس یعنی تو همون حکیمی که دربارهاش شنیدیم، درسته؟
اگه چیزی که استادم دنبالش میگرده شائولا باشه، یعنی من.
آره، آره، آره.
ولی اگه دنبال شائولای حکیم میگردین، راستش خودمم درست نمیدونم.
چیزی که مردم به اسم شائولا میشناسن، همین شائولای روبهروی شماست.
اما این دختر اصلاً شبیه اون تصویر روی سکهها نیست؛ نه مثل سکهی اژدهای الهی، نه مثل سکهی شمشیرزن اول، نه مثل سکهی حکیم.
اصلاً شبیهش نیست، مگه نه؟
اوهوم، ولی استادم دقیقاً شبیه خودشه.
من کجام شبیهشم؟
منم راستش فکر نمیکنم این آدم و سوبارو شبیه هم باشن. آها...
من استادمو از روی قیافهاش نشناختم.
پس مشکلی نیست.
این مدل حرف زدنو از کجا یاد گرفتی؟
اگه از روی ظاهر نیست، پس چطور تشخیصش دادی؟
کسی که همچین بوی تند، سیاه و چندشی بده که دماغ آدمو بسوزونه،
جز استاد من نمیتونه باشه.
تا حالا اینقدر عمیق زخمی نشده بودم.
یعنی من واقعاً اینقدر بو میدم؟
اشکال نداره، سوبارو.
من میفهممت؛ بعداً حسابی میریم آبتنی.
خوشحالم که فهمیدی... نه، صبر کن!
تو شائولایی، ولی حکیم نیستی.
پس دربارهی حکیم و اژدهای الهی چیزی میدونی؟
No comments yet. Be the first to leave one.