Die ersten 200 Zeilen.
هی، از کجا میدونی اون سیگنال مال اونه؟
ممکنه اختلال از سفینه مادر باشه.
تاکر راست میگه.
اکسیژن داریم کم میاریم.
باید برگردیم.
میخوای بمب رو پیدا کنی؟
پس فکر میکنم بررسی این سیگنال ارزش این دور زدن رو داره، نه؟
آره، ولی تو که حتی نمیدونی اون دستگاه ردیابی خنثیکننده عصبی کار میکنه یا نه.
اوه، لعنتی.
باشه. یه یادآوری سریع: من مغزم، تو عضلات.
تو به کار خودت برس، منم به کار خودم.
تا وقتی میتسوکی اون خنثیکننده رو تو گردنش داره،
پیداش میکنیم.
سیگنال داره از این بالا میاد.
حداقل هوا اینجا تمیزتره.
تا وقتی موجودات فضایی چیزی رو ازت نگرفتن، قدرشو نمیدونی.
میتسوکی؟
میتسوکی!
نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه.
میتسوکی.
نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه.
زخمی نداره.
اینجا مثل یه پلیور پشمی لعنتیه.
شرط میبندم موجودات فضایی عاشقشن.
آره، فرقهایها هم همینطور. جای پنهان شدن زیاده.
چی فکر میکنی، رئیس؟ چی؟
اونا جلوترن یا عقبتر؟
افراد ورنا مدتی قبل از اینکه اون بیاد اینجا بودن.
اونا رازها رو میدونن.
جاهایی که ما ازشون رد میشیم، یا میانبر میزنیم.
شرط میبندم اونا جلوترن، پس همینطور نزدیک بمونید.
اونا سعی میکنن هر راهی به اون سفینه رو مسدود کنن.
تا نذارن ما کندو رو از بین ببریم.
باشه. خب، فرض کنیم به اون سفینه برسیم، چطور میریم توش؟
هیچ ایدهای ندارم. قرار نیست که از در اصلی وارد بشم.
حتی اگه هم بریم تو، به اندازه یه ایالت بزرگه.
چطور قرار بود هسته رو پیدا کنیم؟
مثبت فکر کن، ریس. دارم سعی میکنم.
فقط الان نمیتونم به هیچ چیز مثبتی فکر کنم.
رئیس!
رئیس!
اوه خدای من.
لعنتی.
رئیس!
رئیس!
اوه لعنتی. رئیس!
پاشو مرد. نمیتونم بذارم تو این جهنم بمیری.
ترونت. اگه صدامو میشنوی، واقعی نیست، باشه؟
اونا تو سرتن، باشه؟ ولی میتونی باهاشون بجنگی. میتونیم باهاشون بجنگیم.
پاشو. بیا. پاشو.
اون قطعه رو بردار. میتونیم تمومش کنیم. باید مأموریت رو تموم کنیم.
آره، داره کار میکنه. داری بهش آسیب میزنی.
ادامه... اوه، لعنتی!
کسپر. آخ، لعنتی!
خوبی؟
باهاشون بجنگ. تو از اونا قویتری، همونطور که گفتیم.
بجنگ. باهاشون بجنگ.
باشه؟ من نمیخوام...
کسپر.
کسپر، وایسا! کسپر!
این تو نیستی. وایسا.
کسپر، میتونی باهاش بجنگی.
کسپر.
کسپر، وایسا.
برگرد پیشمون.
من کجام؟
چی شده؟
هی.
آروم باش. آروم باش. من کجام؟
برت گردوندیم. اینجا زیستگاهه، رئیس.
یه جورایی...
نمیدونم چی.
ترِو.
چی شده؟
نه.
نه.
صبر کن، من چی کار کردم...
من چی کار کردم؟ صبر کن. با اون قطعه...
شاید باید یه کم بهش فضا بدیم.
نگاهم کن. باید نگاهم کنی.
چی شده؟
دیدمش.
همهاش رو دیدم.
موجودات فضایی نبودن که این کارو کردن. من بودم.
من کشتمش.
کیو کشتی، ترونت؟
اونو.
من کشتمش.
نه.
من کسپر رو کشتم.
کمک. کمکم کن.
نه، موجودات فضایی دارن با مغزت بازی میکنن.
اونا کسپر رو کشتن، خودت گفتی.
و تو...
تو هیچ وقت نمیتونستی به کسپر آسیب بزنی.
متاسفم.
حرفتو پس بگیر.
تو نکردی.
بگو که نکردی، ترِو.
نیکیل.
داره به هوش میاد
حالت خوبه
جراحت جدیای نداره، فقط چند تا کوفتگی و خراش.
چی؟
من اینجا تیر خوردم.
نه. نه، من داشتم خونریزی میکردم.
داشتم میمُردم.
نه. نه، هیچی اونجا نیست.
چی؟ تو باید مُرده باشی.
تنها دلیلی که نَمُردی اینه که بالای اون تپه بودی.
هوای اونجا واقعاً قابل تنفس بود.
یه تپه؟
اونا منو بردن اونجا.
فضاییها، اونا...
اونا چی؟
اونا منو شفا دادن.
این چه کوفتیه؟ این چی میگه؟
اونا چی؟
هی، رفقا. فقط...
اون باید استراحت کنه. عقب برید. فقط عقب برید. یه کم عقبتر برید.
یه چیزی برات میارم. حالت بهتر میشه.
هی. هی.
چشه؟
خب، زخمی وجود نداره، اما...
فقط بگو.
علائمش با شوک ناشی از کاهش شدید حجم خون سازگاره.
از دست دادن ناگهانی خون.
اون همه خون روی پیرهن و شلوارش.
رنگپریدهس، گیجه.
اگه راست بگه چی؟
اینکه فضاییها خوبش کردن؟
کول.
هی، کول.
رفیق، شاید اگه بلند شی بهتر باشه.
یه کم راه بری.
یالا، رئیس. ما بهت نیاز داریم، مرد.
باشه.
عالیه. این دیگه محشره.
نمیتونی کاری کنی؟
مثلاً چی؟
نمیدونم، یه جور...
یه جور پروتکل اضطراری پیتیاسدی برای سرباز از پا افتادهمون، برای این جنگجوی زخم خورده.
کمی احترام بذار.
در حالی که داری با اسباببازیهای کوچیکت و رفیق فضاییت اونجا بازی میکنی...
سربازا دارن میجنگن و میمیرن.
واقعاً؟ به من گوش کن.
من و همین ماشینهای کوچیکمم که قراره واقعاً این جنگو ببریم.
اوه، آره؟ چرا همین الان نمیری بیرون...
بدون اینکه یه سرباز حواسش بهت باشه، تا ببینی چی میشه؟
نه، نمیخوام تنها کارت رو از دست بدی.
فکر کنم میتونیم یه آدم مفتخور کمتری داشته باشیم که اکسیژن ما رو حروم کنه.
بچهها. بسه دیگه.
اونا برنده میشن.
چی گفتی؟
واسه همینه که اونا برنده میشن.
به خودتون نگاه کنید.
نمیتونید دست از دعوا کردن با هم بردارید.
اونا متحدن.
بینقص.
داری به اون هیولاها میگی بینقص؟
اونا مثل یه نفر فکر میکنن.
مثل یه نفر میجنگن. مثل یه نفر خوب میشن.
اونا هیچ نقطه ضعفی ندارن.
اونا یه ارگانیسم واحدن.
بینقص.
تمام این مدت تنها چیزی که میخواستم این بود که بکُشمشون.
نابودشون کنم.
برای همیشه صدای تو سرم رو خاموش کنم.
اما شاید...
شاید دیگه زمان بشریت تموم شده.
شاید نوبت اوناست.
نه. نه، ما باید ادامه بدیم، بجنگیم.
برای خونههامون، خانوادههامون. یادت میاد؟
میتسوکی.
بمب کجاست؟
وقتی رفتی، برش داشتی. کجاست؟
آخرین چیزی که یادمه...
لب گودالی بودم که سفینه توش سقوط کرد.
اون گودال بزرگیه.
میتونم براتون یه نقشه بکشم.
همین الان انجامش بده.
ما میریم.
چن. ریس.
واقعاً مسخرهس.
ممنون.
فرقی نمیکنه.
نمیتونید پیروز بشید.
ورنا.
این چیزی نیست که فکر میکردیم. این...
این اون چیزی نیست که قول داده بودن.
سمیه.
این طبیعت انسانه.
که چیزی رو که نمیفهمه زیر سوال ببره.
من میفهمم.
اونا گفتن اینجا بهشته.
وقتی به دستش بیاریم، توماس.
وقتی لیاقتش رو پیدا کنیم.
دوباره میتونم خواهرم رو حس کنم.
میتونم حضورش رو اون بیرون حس کنم.
گرمای مادر رو حس کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.