De første 200 linjer.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
خب، آماده ای؟
آره.
آره.
من و مامان برنده میشیم.
عمرا.
چرا بابا دوباره این کارو می کنه؟
آها، بابا یادش اومد.
یالا، زودباش، یالا
زودباش.
صبر کن بابا.
بابا، تو رو خدا.
اینم از این.
وای خدا.
هورا!
بیا، انجامش بده.
خانواده فوق العاده ای داری.
چه مرد خوش شانسی.
آره، خوش شانسم.
اوه، نزدیک تر.
مامان، ببین کی می خواد بیاد بیرون و بازی کنه.
ببخشید، یه لحظه بهم وقت بده.
برایان.
نه،
مامان گفته استارباکس رو از خونه بیرون نبرین.
اون عاشق مهمونی تابستونیه.
- خیلی دوستش داره. - باشه.
بابات و مامانت گفتن حق نداری بیاریش.
نه، بابا گفت اشکالی نداره.
باشه، استارباکس، استارباکس.
خوب به حرفم گوش کن، باشه؟ می تونی بمونی.
ولی باید حرف گوش کنی، خب؟
گاز گرفتن، کندن زمین و دزدیدن غذا ممنوعه.
دیدی؟ فهمید.
بعد از فارغ التحصیلی می خوای چیکار کنی؟
مامانم کمکم می کنه تو شرکت میشیگان بل کار پیدا کنم.
تو چی؟
پولش رو ندارم، ولی اگه بتونم،
میرم دانشگاه کرنل.
کارل سیگن اونجا تدریس می کرد.
کارل سیگن کیه؟
تا حالا کیهان کارل سیگن رو ندیدی؟
نه، علمی تخیلیه؟
نه، اخترشناسه.
نوشته که آدما
مثل پروانه ای هستن که یه روز بال میزنن و فکر می کنن جاودانه ان.
غم انگیزه، نه؟
فکر نکنم.
کیتی؟
هی، از چطوری
- چرا اینقدر زود اومدی؟ - می خواستم روزمو با تو بگذرونم.
آدری، مواظب باش!
برو!
آفرین پسر خوب.
- هی. - هی، تقریبا آماده هست.
ببخشید، نمی تونم کباب ها رو درست کنم.
باید برم.
چرا؟ گفتی انجامش میدی.
آره، گفتن امروز ظهر باید یه سری وسایل رو تحویل بدم.
فکر می کردم بعد از اینکه رسانه ها دوباره سراغت اومدن، کار دوم رو ول کردی.
آره، فقط می خواستم یه پول اضافه دربیارم.
مشکلش چیه؟
قرار بود یه روز رو با خانواده باشیم و تو هم باید بری سر کار.
قرارمون هم این بود که استارباکس تو خونه بمونه.
بعد اون به رایان گفت می تونه بیارتش.
بذار بچه با سگش بازی کنه.
بیا یه کم حرف بزنیم.
مامان و بابا دوباره دارن دعوا می کنن.
فکر می کنی بالاخره می فهمن؟
نه.
نه، هیچ وقت نمی فهمن.
من هی این حرفو عقب میندازم.
میشه آخر هفته رو خوش بگذرونیم؟
اینطوری جواب نمیده.
بچه ها متوجه میشن. برایان داره رفتارش عوض میشه.
فقط یه نوجوون سیزده ساله هست.
- دست از این کار بردار. - چه کاری؟
نادیده گرفتن مشکل.
- روز قشنگیه، مگه نه؟ - آره، واقعا.
باید برم. شب می بینمت.
دو ضربه ثبت کرد
موج عجیب رو تو فضا دنبال می کنه.
به شوهرت درباره کتابت گفتی؟
هنوز نه.
فکر نکنم ازش استقبال کنه.
حیف شد.
تا اینجاش خیلی از نوشته ات خوشم اومده.
ممنون.
سخته توضیح بدم چقدر این کار برام غافلگیرکننده بوده.
فکر نمی کردم بتونی یه چیز اینقدر عمیق بنویسی.
منظورم اینه، این چیزی نیست که از من انتظار میره.
فقط یه داستانه.
چندتا جزئیات کوچیکش رو خیلی دوست داشتم.
مثلا اینکه همیشه چمدون زردش رو بسته نگه میداشت،
آماده بود بره نیویورک، همین که جرأتش رو پیدا کنه.
و اون صحنه...
وقتی چمدون رو بغل کرده بود و گریه می کرد،
در حالی که بچه هاش رو نگاه می کرد،
که تو حیاط بازی می کردن، واقعا دل آدمو به درد می آورد.
خیلی هم قشنگ نوشته شده بود.
ممنون.
وقتی تمومش کردی، دوست دارم پیش نویس بعدی رو هم بخونم.
مطمئنی؟
خیلی از وقتت رو گرفتی.
- خجالت می کشم. - دنیس.
من 40 ساله دارم نوشته های شوهرم رو
ویرایش می کنم، بدون اینکه چندان قدردانی ببینم.
با کمال میل به کسی که براش مهمه، پیشنهاد ویرایشی میدم.
اوه، خیلی ممنون.
واقعا قدردانتم.
اوه، یه دقیقه وقت داری؟
حتما.
می خوام یه چیزی تو حیاط پشتی نشونت بدم.
عجیبه، نه؟
آره.
فکر می کنی این چیه؟
نمیدونم.
می تونم تو کتابخونه کتابای گیاه شناسی رو بگردم.
شاید بفهمیم چیه.
فقط نمیدونم چطوری اینقدر سریع رشد کرده.
مطمئنم چند روز پیش اینجا نبود.
یعنی تو دو روز اینقدر بزرگ شده؟
آره، یا اینکه یکی برای شوخی اینجا گذاشتتش.
نمیدونم این کجاش خنده داره.
میشه یه نگاه بندازم؟
حتما، اگه اشکالی نداره.
هی، یه کم از اون نوشیدنی رو بده، رفیق.
اه، چقدر حرص میزنی.
به پدر و مادرت گفتی؟
نه
یکم نگرانت نمی کنه؟
یه کم.
شاید متوجه نشن.
معلومه که میفهمن.
داداش چارلز تاکر حسابی کتکت میزنه.
گرفتی؟ بچه ها آماده باشین.
برایان، معلومه که یادش نمیره.
- اون یه حادثه بود. - چرند نگو.
تو یه چوب انداختی لای پره های دوچرخه اش.
فکر کردی چی میشد؟
فکر کردم مثل سوپرمن از دوچرخه پرواز می کنه.
اتفاقا پرواز کرد.
- خیلی بالا رفت هوا. - آره.
خوش شانسی که نمُرد.
منظورم اینه، وقتی داداشش ببینتت...
می کشتت.
واقعا می کشتت.
واسه همین تیر و کمونم رو آوردم.
- به چه دردت می خوره؟ - فعلا که به هیچ دردی.
هی، هی، اینو ببین.
اون دختره جدیده، مگه نه؟
سرتو بیار پایین.
اوه، خوشگله.
شاید تو یه جور مدرسه خصوصی درس می خونه.
پولدار به نظر نمیاد.
برای رفتن به مدرسه خصوصی باید پولدار باشی.
حتما کاتولیکه یا یه همچین چیزی.
داشتم به کاتولیک شدن فکر می کردم.
خفه شو، لعنتی.
دنیس.
هی، دنیس.
- مل، چی شده؟ - دیشب سگت اومده بود تو حیاط من.
اوه، ببخشید.
اوه، ببخشید؟ باشه.
با پارس کردنش از خواب بیدارم کرد.
اصلا ساکت نمیشد.
میدونی، دیشب تقریبا نخوابیدم.
برایان می گفت یه راکون توی اون درخت پشتیه.
می خوای بفهمی چی میگم؟
اصلا برام مهم نیست چرا این کارو کرده. فهمیدی؟
الانم داره زیر حصارم چاله می کنه.
کل حیاطم رو به گند کشیده.
دیگه از دستش خسته شدم.
مطمئن میشم بسته بمونه.
تا وقتی اون چاله رو پر کنیم. باشه؟
باشه. ولی میدونی چیه؟
اگه این سگ یه بار دیگه بیاد تو حیاط من...
بهش شلیک می کنم.
ببین، مل، شوهرم زیادی مهربونه که اینو بهت بگه،
ولی اگه اسلحه ات رو سمت سگم بگیری...
خونه ات رو به آتیش می کشم.
- فردا می بینمت. - بعدا می بینمت، رفیق.
- هی، برایان، بیا به بابا کمک کن. - چشم، بابا.
همه چی خوبه؟
آره، بابا انعام خوبی گرفته.
بابا برای شام پیتزا آورده.
عالیه، از گشنگی مُردم.
آره، غذا زیاده.
چرا می خوای اینو باز کنی؟
راحت تر نیست بذاری همین جوری روشن بمونه؟
آره، این باعث میشه مامانت خجالت بکشه.
اوه.
دیگه سیگار نمی کشی، مگه نه؟
- من سیگار نمی کشم. - به بابا دروغ نگو، برایان.
- نمی کشم. - بابا بوشو ازت می فهمه.
- ببخشید، بابا. - چته تو؟
- هیچی. - بابا به کسی فشار آورده؟
نه.
No comments yet. Be the first to leave one.