De første 200 linjer.
جان اسنو!
خدای من! خیلی خوشگلی
یکی دیگه یکبار دیگه اونطرف رو ببین.
عاشق استایلت شدیم.
سوفی! سوفی!
اسکرین سِیور گوشیم اونه!
گوندلین لبخند بزن به اینطرف.
: زیـــرنـــویـس هماهنگ شــده با نسخه هـــای بـــلـوری .....:::::Hamid5251:::::.....
دفتر تولید.
-دفتر، آنا هستم -چند لحظه صبر کنید
خب، ما برای سالن رنگ حراست شبانه روزی داریم.
صبح بخیر جمعه، با جنگل خدایان کار داریم.
باید بدونیم که دقیقا چه کسی مسئول....
مایلم از کار کردنت فیلم بگیرم.
خدایا، کار کردنم.
حتما.
کار من همینه.
یک جفت عینک رو با یک جفت دیگه عوض کنم.
-خدایا -سلام.
استیو جواب نداد در مورد
دایروولفها چون خیلی سریع میتونن برن.
گفت 48 کیلومتر در ساعت.
درسته درسته.
خب، این بزرگترین فصل ما هستش
خیلی تصمیمات هست که باید گرفته بشه.
یک چیز ساده مثل این که یک
گرگ با آدم میدوه برای ما یعنی
یک پرده سبز 45 متری
با وسیله ردیابی در کالگری.
میدونی، جالبه. یک پازل جالب برای حل کردن
میدونی، وقتی که درستش میکنی...
فکر کنم برای همین از جبر خوشم میومد
وقتی که معادله رو متوجه میشدی
وقتی جواب رو پیدا میکردی میگفتی ایول.
اینم همینجوریه با پازل سر و کله میزنیم
و وقتی که آخرین قطعه رو جا میزنیم
میگی :"آره، درست شد."
خدمت شما.
برنامه من اینجوریه.... میبینی، خیلی...
تازه این راحتشه.
مثلا دپارتمان هنر افقی مینویسن.
ولی من تصمیم گرفتم که عمودی باشم.
توی اینا پیشرفت هم میکنی کریس؟
نه دقیقا، چیه؟
بعد از ترک مدرسه فقط همینکارو کردم.
کار دیگه بلد نیستم.
جوری که گیمآفترونز توسعه پیدا کرد
چیزهایی که هر اپیزود نیاز داره
مثل یک فیلم سینمایی عه.
اما ما باید سریعتر و ارزونتر انجامش بدیم.
کاری که با هر عملکرد بزرگی میتونی بکنی
این هست که بهترین افراد رو بخدمت بگیری و آزاد بزاریشون.
این اولین روز پرو لباسه.
و فقط 25 نفر رو امروز پرو میکنیم گمونم.
همیشه همین افراد هر سال هستن.
خیلی خوبه. مثل یک خانواده کوچولو.
همیشه، هر سال پیداشون میشه.
گرم نگه میدارتت.
و خیلی درگیره سریال هستش.
اگه بتونی ملاقاتش بکنی خیلی جالب میشه.
خیلی هیجانزده میشه.
هی، چه خبر؟
ممنون برد.
آره مرد.
-اندرو شمایی؟ -خودمم.
من اومدم اینجا تورو ببینم. من جینیام.
یک مستند در مورد گیمآفترونز دارم میسازم.
-اوکی. -برای یکسال.
-اوکی. -میخواستم بدونم که
میشه توی برنامه پرو لباست باشم.
عالیه.
-سلام رتی. -اینجارو پر کن بیزحمت.
ممنونم.
-سلام، چطوری تو؟ -خوشحالم میبینمت.
-حالت خوبه؟ -خیلی خوبه میبینمت، خیلی اشتیاق داریم.
-سلام -ذوق داری؟
-خیلی ذوقزدم. -خیلی هیجان داری.
برای آخرین فصل برگشتم عاشق زندگیام پس.
-عالیه -آره؟
آره، راحته....
-زیادی فیته؟ -میخوای یک جفت دیگه بیارم؟
میشه یک سایز بزرگتر امتحان بکنم؟
فقط برای اینکه جوراب پشمیهام رو بتونم بپوشم.
اگه خاطرم باشه، بهترین راه برای پوشیدنش، زانو زدنه، درسته؟
آسونترین.
-بامزه است. -باید تمرین بکنیم.
-یک راه آسون. -واقعا عاشقشم.
بهترین چیزی هست که تابحال دیدم.
داستان، شخصیتها.
از وقتی 13 سالم بود کتابها رو خوندم.
واقعا بینظیره.
مایه افتخار بود که باهاش کار کردم.
نایت کینگ بهتره معلوم بشه.
-حالت چطوره؟ -خودت چطوری؟
-چه خبرها؟ -بیا اینجا، چه میکنی؟
-اوضاع چطوره؟ -عالی، ببین منو.
-زره پوش شدی بازم. -بدجوری.
میخوای بدجنسترین قیافه ممکن رو بگیرم؟
یخورده زیادی شده.
جدی؟ تو بگو.
اوکی، حالا بیاریمت بیرون.
یه لحظه....
خیله خب. حالا میتونی درشون بیاری.
هر سال ژاکتهای باحالمون رو میگیریم.
این برای فصل 7. آدریان هم داره یکی.
یک دایروولف روی پشتش. "شمال بخاطر میسپاره"
روی بازو نوشته استارک
و واحدی که باهاشون کار میکردی.
اژدها، گرگ و واحد وایتواکر.
اژدها در بلفاست در نتیجه.
هر موقع که فصل رو برای تولید شروع میکنند.
ریشوهایی رو توی این ژاکت ها میبینی
که توی بلفاست میچرخن.
اون چیه؟
یادمه فیلمنامه رو میخوندم توی دوبروونیک بودیم یادمه.
یادمه که بهش گفتم
هیچوقت اجازه فیلمبرداری نمیدن اینجا بهمون.
فقط میدونستیم باید چیکار بکنیم..
هیچکس اجازه نمیده که شهرش رو نابود بکنن.
فارغ از جایی که بودیم نه لزوما دوبروونیک.
بعدش وقتی بیرونِ دفتر تولید رو دیدیم.
یک زمین بزرگ و عظیم بتنی بود.
میدونید چون استودیو تایتانیک نیاز به فضای پشتی داشت.
و یدونه خیلی بزرگ و واضح اونجا بود.
من و فیل دو نفری نظرات مختلف
برای خیابونهای کینگزلندیگ رو میکشیدیم.
جاهای زیادی رفتیم و از چیزهایی زیادی عکس گرفتیم
که...
سعی داریم چیزی بسازیم که
اینارو شگفتانگیز بکنه.
ولی یک سازهی بزرگ خواهد بود.
پس باید مطمئن باشیم
که ارزش پول و زمانی که
سرمایه میشه رو داره. همچنین با نرفتن به
لوکیشن واقعی و
فیلمبرداری توی دکور فداکاری نکرده باشن.
مارچ 2013 وقتی برای اولین بار رسیدم
خیلی ترسناک بود و در عین حال
نمیتونستیم ناامید بشیم.
من دیگه خیلی اینطوری نیستم.
ولی یادم میاد که توی سال اول
این ندا دائم توی ذهنم تکرار میشد
استخدام شدی برای غلبه کردن
فقط غلبه کن باید غلبه بکنی.
ولی الان متوجه شدم که تمام کارهای ما توی
فصول 4،5،6،7 تمرین کردن برای فصل 8 بود.
یک حصار بزرگ دور تمام اینجا کشیدیم.
ولی متاسفانه باد حصار رو خراب کرد.
در نتیجه باید یک حصار جدید درست بکنیم.
نمیخوای که برای مردم اسپویل بشه، مگه نه؟
چون دیده میشه.
برای منم اسپویل میشه.
-سریال رو نگاه میکنی؟ -عاشقشم.
خبر ندارم.
من هیچی نمیدونم.
واقعا دنبال یک نقش توی سریال هستم.
تعریف من رو بکن دیگه دمت گرم
یکی از مردهها باشم هم برام بسه.
کله کچلشو دارم.
بازیگرها کی فیلمنامه رو میگیرن؟
3 روز هست که گرفتنش.
نمیدونم کی فقط نقش خودش رو خونده
و کی کاملا خونده .
اما مقداری وقت داشتن تنهایی.
برای بعضیها ممکنه اولین بار باشه که میفهمن
قراره بمیرن. میدونم کیت نخونده هنوز.
آره، اگه نخونده باشن.
میدونی، چون بهشون دادیم فیلمنامه رو.
با خودشون بوده که بخونن قبل از اومدن به اینجا یا نه.
(چه دافی)
حس عجیبیه.
بخاطر میاریم که برخلاف انتظارات
برای اولین فیلمنامه خوانی گرد میز برای
اولین فصل جمع شده بودیم. حالا اینم از آخری.
و این واقعا....
شبیه اینه که نگاه به اطراف بندازی
و خانواده خودت رو ببینی. متوجه هستید؟
-به استثنا اینکه ما با هم کنار میاییم. -خوشتیپ هستیم.
"خارجی، دیوار وینترفل"
"نبرد وینترفل آغاز میشه."
باور کنید یا نه شدیدا دراماتیک میخونم.
نایتکینگ برمیگرده و میبینه که جان داره سراغش میره.
قراره یک مبارزه حماسی باشه؟ نه
نایت کینگ به آرامی دستهاش رو بلند میکنه.
جان میدونه که چه معنی داره.
مردگان شروع به برخاستن میکنند.
مبارزه جوراه ادامه داره.
شمشیر و خنجر خورده و زخمی و خونین شده.
ولی بطریقی هنوز مبارزه میکنه.
وایتها چاقوهاشون رو فرو میکنن بهش.
از هودور که جلوی در بود مجازات بیشتری رو تحمل میکنه.
بیشتر از بریک توی سالن بزرگ.
و همچنان به نوعی، جوراه برمیخیزه و از ملکهاش دفاع میکنه.
دنی سعی داره جوراه رو تکون بده ولی اون مرده.
"خارجی، جنگل خدایان"
نایت کینگ با آرامشی ترسناک و منظم قدم برمیداره.
مقابل برن میایسته و شمشیرش رو برای ضربه برمیداره.
اما یک چیزی از تاریکی به سمتش میپره، آریا.
از روی وایتهای مرده جهش میکنه.
خیز برمیداره به سمت نایت کینگ و خنجرش رو
No comments yet. Be the first to leave one.