De første 200 linjer.
ارائـهاي از کافه فيلم
آدما هميشه ناپديد ميشن
دختراي جوون از خونه فرار ميکنن
...بچهها از والدينشون جدا ميشن
و ديگه هرگز ديده نميشن
...زنها خرجي خونه رو برميدارن
و با تاکسي به ايستگاه قطار ميرن
اکثراً در نهايت پيدا ميشن
ناپديد شدنها توضيحي پيدا ميکنن
معمولاً
چيزهايي که به ياد مياري عجيبن
...تصاوير و احساساتي که
تا سالها باهات ميمونن
...مثل اون لحظهاي که فهميدم
هيچوقت يه گلدون نداشتم
...اينکه هيچوقت به اندازهي کافي
جايي زندگي نکردم که چنين چيزهاي سادهاي رو توجيه کنه
...و در اون لحظه
...تو دنيا، هيچي رو به اندازهي يه گلدون
براي خودم نميخواستم
بعدازظهر سهشنبه بود
شش ماه بعد از پايان جنگ
ترجمـه از فرزانـه و مهـرداد
!اوه، خدا! اوه، خدا
نگهش دارين! همين الان نگهش دارين! ميشنوين چي ميگم؟
!خداي من
!بيا، زودباش
!دکتر، دکتر
بايد قبل از اينکه از خونريزي بميره شاهرگ رو ببندم
چيزي نيست "جکي". ميري خونه رفيق
!اوه، خداي من
اوه، خدايا - !برو کنار -
از حالا به بعدش با ما پرستار
چاقو
!کلير"! شنيدي؟ تموم شد"
!اين دفعه واقعاً تموم شد
...يه جورايي تو ذهنم، روز پيروزي
...پايان خونينترين
...و هولناکترين جنگ تاريخ بشريت بود
که با هر روزي که ميگذره کم فروغتر ميشه
...ولي من هنوزم ميتونم جزئيات روزي رو
که پشت دريچهي زندگي ديدم به ياد بيارم
...بعضي وقتا به اين فکر ميکنم که چي ميشد
اگه اون گلدون رو ميخريدم و براش يه خونه ميساختم
چيزي عوض ميشد؟
خوشحال ميشدم؟ کي ميدونه؟
...حالا اينو ميفهمم، حتي الان، بعد از اون همه درد
...و مرگ و دل شکستگي که به همراه داشت
بازم همون انتخاب رو ميکردم
در دومين ماه عسلمون تو اسکاتلند بوديم
يا حداقل "فرانک" اينطوري ميگفت
...راهي براي جشن گرفتن پايان يه جنگ چند ساله
و شروع يه زندگي جديد
ولي بيشتر از اين حرفا بود
...فکر کنم هردومون حس ميکرديم تعطيلات
...ميتونه يه نقاب مناسب براي
...اصل کاري باشه که ميخواستيم بکنيم
اينکه بدونيم بعد از پنج سال جدايي به چه آدمايي تبديل شديم
به نظرت اين چيه؟ - ها؟ -
خداي بزرگ. اينا خونـه
مطمئني؟
فکر کنم الان ديگه بايد خون رو بشناسم
يه لکه همين شکلي روي خونه بغلي هم هست
اونجا هم دوتا ديگه
مثل اينکه دور و برمون پر از خونههاييـه که با خون علامت گذاري شدن
...شايد فرعون، موسي رو طرد کرده
...و روح مرگ
...امشب تو خيابوناي "اينورنس" سرگردانـه
و از کسايي که خون گوسفند روي در خونههاشون کشيدن چشمپوشي ميکنه
خب، شايد از اوني که فکر ميکني نزديکتر باشي
...ميتونه يه مراسم قرباني باشه
ولي من بيشتر به بتپرستها مشکوکم تا يهوديها
...اصلاً خبر نداشتم که اينورنس
کانون بت پرستي معاصر باشه
...اوه، عزيزم، جايي روي زمين نيست
...که بيشتر از جزاير اسکاتلندي
جادو و خرافات انقدر تو زندگيشون نقش داشته باشه
اجازه هست؟
بفرماييد
خوني که ديدين مال خروس سياهـه
...يه رسم قديمي هست که اين موقع سال
چندتا قرباني براي احترام به "ادُرن" قديس انجام ميشه
اُدرن
تو قرن هشتم زندگي ميکرد؟
مثل اينکه تاريخ رو خوب بلدين
"متاسفانه شوهر من تاريخنگاره خانم "بيرد
...اگه ترغيبش کنين با کمال ميل حاضره
چند ساعت اينجا وايسه - اصلاً -
...فرهنگ شمال اسکاتلند در تخصص من نيست
...ولي الان دارم به اين فکر ميکنم
يه ضربالمثل قديمي راجع به اُدرن وجود نداره؟
چرا
"زمين حول چشمهاي اُدرن چرخيده"
اون... داوطلبانه زنده زنده دفن شد
جالبه
پس شما استاد هستين، آقاي "رندل"؟
به زودي ميشم
تا دو هفتهي آينده منتظر يه نامه از طرف آکسفورد ـه
...پس اين آخرين تعطيلاتـه
قبل از اينکه با زندگي کاري دست و پنجه نرم کنين، آره؟
خب، وقت خوبي رو براي اينجا بودن انتخاب کردين
(دقيقاً روز جشن مردگان (سوون
به زبون اسکاتلندي همون هالويين ميشه؟
خب، هالويين از "سوون" الهام گرفته شده
...کليسا معمولاً جشنهاي بت پرستي رو
با عوض کردن اسمشون براي اهداف خودش استفاده ميکنه
...سوون تبديل شده به هالووين
جشن ميلاد مسيح شده کريسمس، و همينطور تا آخر
خب، شما هم به اين جشن خوش اومدين
يادتون باشه، ارواح تو روزهاي جشن آزادن
...آزاد ميشن تا
هرطور که دوست دارن کارهاي خوب يا بد انجام بدن
...البته، هالويين و سوون
بدون قصهي يه روح نيک مگه ميشه؟
محض اطمينان، اونم داريم
اتاقتون رو بهتون نشون ميدم
قبل از جنگ، جدا نشدني بوديم
...ولي تو پنج سال جنگ
همديگه رو حداکثر 10 روز ديديم
جاي خوبيه
با يه چادر و يه تختخواب مسافرتي توي گِل
بله
...وقتي جنگ تموم شد، هردومون فکر ميکرديم اوضاع
به حالت قبل بر ميگرده، ولي نشد
خدايا
براي يه زن و شوهر صداش زياديه
فکر ميکني صداش بره پايين؟
...کنم بهتره که به خانم بيرد بگيم
داريم سعي ميکنم دوباره مثل يه خانواده رفتار کنيم
تنبل - هان؟ -
...اگه ابتکار بيشتري از خودت نشون ندي
هيچوقت نميتوني يه شاخه به شجرهنامهي خانوادگيت اضافه کني
واقعاً؟
چيکار ميکني؟
زودباش
خانم رندل، من باهات چيکار کنم؟
همينه
چيکار ميکني؟
تخت رو ميشکني
...ميدوني، يکي از چيزايي که وقتي رو يه تخت دراز ميکشم
سعي ميکنم به ياد بيارم، صداي خندهي شوهرمه
هرکاري ميکردم جادو نميشد
...نميتونستم بشنوم، با اينکه قبلاً
ميليونها بار شنيده بودم
خيلي عجيبه
ميدونم
...هميشه
هميشه اينو تصور ميکردم
دستام؟
خب، راستش، اين خطوط
...چراشو دقيقاً نميدونم
ولي تصوير واضحي از اين نقوش تو ذهنم داشتم
اين طرحهاي کوچولو همهجا بودن
...يه سرتيپ
...يه بار به خاطر اينکه اين طرح رو روي حاشيه گزارشم
به وزير کشيده بودم، توبيخم کرد
آره
"کلير"
خوشحالي؟
بله
...عشق فرانک به تاريخ
يه دليل ديگه براي انتخاب "هايلندز" بود
اون بالا رو ديدي؟
بالاي اونجا، صخرهي "کاکنَم"ـه
...و تو قرن هفدهم و هجدهم
...معمولاً گشتيهاي ارتش بريتانيا اينجا ديده ميشدن
که منتظر شورشيها و راهزنهاي اسکاتلندي بودن
...ميتوني ببيني چطوري هر مسيري رو
از اين بلندي فرماندهي ميکردن؟
يه موقعيت عالي براي کمين بوده
نه که خيلي برام مهمه
بعد از مرگ والدينم پيش عموم بزرگ شدم
عمو "لمب" باستان شناس بود - اه، آره -
...پس منم سالهاي بزرگ شدنم رو
...با قدم زدن تو خرابههاي خاکي
و حفاريهاي مختلف تو سراسر دنيا گذروندم
...مجبور بودم کندن توالت صحرايي و جوش آوردن آب رو ياد بگيرم
...و خيلي کارهاي ديگه
که براي دختر لطيفي مثل من مناسب نبود
عمو
اوه، آره، خيلي باملاحظهاي
عشق تازه کشفشدهي فرانک، مطالعهي شجرهنامه بود
شجرهنامهي خودش
عشق من گياهشناسي بود
...علاقهي زيادي
به استفاده از گياهان و سبزيجات براي اهداف پزشکي داشتم
...پس تا جايي که تونستم بفهمم
...قلعهي "ليوک"، خونهي اجدادي
... خاندان "مکنزي" تا اواسط
قرن نوزدهم بوده
بيا يه نگاه بنداز
...از طرفي، به خاک سپردن خودش تو گذشتهي دور
به فرانک اين امکان رو ميده که از زمان حال فرار کنه
...تو مدتي که تو ارتش بودم
...فرانک تو سرويس جاسوسي لندن خدمت ميکرد
نظارت بر جاسوسيها و انجام عمليات مخفي
ببين، احتمالاً اينجا آشپزخونه بوده
واقعاً؟
حتماً اينم اجاق بوده
عجيبه
No comments yet. Be the first to leave one.