De første 86 linjer.
.من سخمت هستم
.الهه جنگ
.بانوی وحشت آفرین
.بانوی قتل عام
.فروآورندهی ضربتهای سهمگین
«کسلوانیا: سمفونی شبانه» "فصل اول - قسمت پایانی"
خورشید چی شده؟
.خورشیدگرفتگیه. به خاطر ماهه .پیش میاد
.نه. این جادوئه .کار ارزبته
درسته. کسی که از روشناییها تغذیه میکنه .و خورشید رو میبلعه
حالا کسوفی رو فراخونده که ...جهان رو در تاریکی فرو برده
.و شب ابدی برای خون آشامانش، فراهم میکنه
.گندش بزنن
،و آهنگر شیطانیش، راهب اعظم .ارتشی از موجوداتِ تاریکی درست میکنه
.ولی باید قدم به قدم جلو بریم
اول، شما ماشینش رو جوری بترکونید ...که برگرده همون جهنمی که ازش اومده
.منم ماریا رو نجات میدم
.برید کنار
،شما دارید طبق خواست شیطان .عمل میکنین
شمشیرهاتون رو بذارید زمین .و با من دعا کنید
.به درگاه خدا دعا کنین که شما رو ببخشه .ما میتونیم این دیوانگی رو تموم کنیم
.یه وقت اینجا رو خاکستر نکنی
نکته خوبی بود. تو هم سعی کن .به یه مشت آوار تبدیلش نکنی
:و خداوند گفت ...حالا پسرت را بردار و ببر
،تنها پسرت اسحاق ...که دوستش میداری
...و وارد کوهستان موریا شوید
،و پسرت را به عنوان قربانی سوخته .پیشکش کن
و ابراهیم، چوبی که برای سوزاندن ... قربانی نیاز بود، برداشت
،و شعلهای در دستش گرفت .و چاقویی بلند کرد
."اسحاق گفت "پدرم ".و او جواب داد "من اینجا هستم، پسرم
،اونی که خودت رو بهش تسلیم کردی .خدا نیست، امانوئل
...و ابراهیم دستش را دراز کرد"
"و چاقو رو برداشت تا پسرش را سلاخی کند
.خدا به اسحاق رحم کرد
پس برّه کجاست، ترا؟
چرا خدا یه برّه نفرستاد تا به جای اون بمیره؟
،هیولاهایی که تو خلق کردی .در خدمت خدا نیستن
.متاسفم
.تو درامانی .این چیزیه که اهمیت داره
،فکر کردی پیمان بستن با شیطان کلیسای تو رو نجات میده؟
نیروهای انقلابی تمام کلیساهای تورو ...ویران میکنن
.و روی فتوحاتشون نمک میپاشن
.اون کتاب مال شما نیست
!این کفرگویی بیمجازات باقی نمیمونه
،ما میتونیم تمام حیوانات دستآموزت رو بکشیم .یا هم میتونی تسلیم بشی
بذار کاری که به خاطرش .اینجا اومدیم، انجام بدیم
.شماهایید که باید تسلیم بشید
اینجا دست قدرتهایی درکاره که .توی رویاهات هم نمیبینی
جدی؟ خب من که فقط جنازه یه مشت .موجودات تاریکی رو میبینم
.و جنازه راهبها
،و تازه برای این نتیجه .هیچ فشاری هم به خودم نیاوردم
!آنت، برو
.کفرگویی پشت کفرگویی
با من دعا کن. به درگاه خدا دعا کن .که این وحشت به پایان برسه
شما باید ماریا رو برمیداشتین .و فرار میکردین
.کاش دیگه حرف نزنی
خورشیدگرفتگی رو فراموش کردین؟
،فکر کردین بلعیده شدن خورشید هیچ معنایی نداشته؟
فکر کردم واسه اینه که .با حال و هوای مبارزه جور باشه
.آخه انصافا ترسناکه
.بهت هشدار دادم، ریچر بلمونت
.اوه، اینجا رو ببین
.دختر کوچولو و پسری که فرار کرد
.بیا از اینجا آزادت کنیم - .نه -
.هنوز کارم اینجا تموم نشده، آنت
.هنوز آماده رفتن نیستم
،وقتی آواز میخونم .نوری توی این تاریکی به وجود میاد
.روح رو لمس میکنه
...ولی تو
.کار تو... اونجاست
.عجله کن
.شرارت همهجا هست
!بابا لگبا !بابا لگبا
این صدای چیه؟
.یکی از اهریمنهاش .ظاهرا اونا از این کارها میکنن
.کاری کن تمومش کنه
!نمیتونی بهش اجازه بدی دختر ما رو بکشه
.امانوئل، خواهش میکنم
.موجودات تاریکیت رو علیه اون بفرست .باهاش بجنگ
.در کنار هم، میتونیم شکستش بدیم
.داری الکی خودت رو خسته میکنی .این شیطان خیلی وقته که امانوئل رو شکست داده
.من هرکاری میکنم، برای خداست
.من نمیخوام اون دختر رو بکشم
فکر کردین میخوام بکشمش؟
.شما انسانها چه ذهنهای بدوی دارین
.همیشه غافلگیرم میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.