De første 200 linjer.
خواهر موزارت
دوستان عزیز در "سالزبرگ
تقریبا میتونم بگم دیگه میتونم درباره ی سفرهام به این ور و اونور بنویسم
بعد از اجرای یک کنسرت بزرگ قبل از شاهزاده "کرل"در بروسز
از طریقِ اسب های پست چی متوجه ی سفر چهار روزه ای به پاریس شدیم
اسقفِ "مالینز"به دخترم هدایای توری و خز داد
و ولفگنگ هم بهش دو خنجرباارزش داد
کسی که تا حالا همچین سفری نداشته,چیز هایی که برای تصور کردن لازم هستند رو نمیتونه تصور کنه
و ما سه سال بود که داشتیم این کار رو میکردیم
یکی باید یک عالمه پول و فهم از کسی بعلاوه ی
از ماه ها قبل روز برنامه ریخته شده رو داشته باشه
با برفِ سنگینی رو به رو شده بودیم
تازه سرما شدت گرفته بود
این همون رخنه ای بود به داستانی که
یک شبنمِ تازه به یه نم زده ی وحشتناک تبدیل شد
با هزینه ی بالایی سفر کردیم
طوری که بعدا پاداشتش معمولا نا امید کننده است
شاهزاده کار ما رو سه هفته منتظر گذاشت
دیدی که اون نسبت به بزرگی انسان داشت فقط شکار و خوردن و مستی بود
قبل از اعلام خبر نمی تونستیم به چیزی برسیم
بچه ها خسته ان
با جعبه های هدیه هاشون و همه ی حالات بچه گونه
اونجا"ولف گنگ"و "نانرل"همه رو متحیر کردن
دربان ها و سرباز ها با تعجب وا موندن
با لذت وصف نشدنی بهشون گوش میدن
باید بعضی وقتا یاد بچه هام بندازم که به کارشون برسن
اگه هر کدونمشون رو اون یکی تاثیر بذاره هر دو تنب بار میان
و کل کارا خراب میشه
زندگی خیلی کوتاهِ
جوانی مثل زندگی یه میگذره
هر لحظه که میگذره برا همیشه گذشته
وقتی نزدیک پاریس بودیم
انتهای جاده قلعه ای دیدیم
ما دهاتی ها رو توی خز
تصور کرده بودیم
ولفگنگ خیلی آدمه بشاش ایه و یکم ام بد صفت
ننرل خیلی خوب می نوازه
همه ذوق و استعدادشو تحسین میکنن
همین الان باید تمومش کنم بابتِ فکر های خرابم معذرت میخوام
همون طوری که تو ذهنم می آن این حرف ها رو مینویسم
زن و بچه هام که حالشون خوبه شکر خدا
البته سلام هم میرسونن
لپلود موزارت
خوب؟
این میله ی چرخِ
شکسته؟
ترک برداشته
گیر افتادیم
جز سوالا نبود
می تونیم قدم بزنیم
قدم بزنیم؟
کجا؟چطور؟
چرخ ها رو آزاد کن
تا روستای بعدی می تونیم بریم
سریع تر بابا..سرده
میله ی چرخ ها مشکل داره مجبوریم بقیه شو پیاده بریم
چیکار کنیم؟
یه معبد اینجاست
!ننرل
ویولن نزن!قبلا ام بهت گفته بودم
من ولنیستِ خوبی بودم
چرا الان نگه ام داشتی؟
بابات بهت نگفته آلت موسقی برای دخترا نیست
نه اُرگ نه ویولن
کی ازت خواست اینو بگی؟
نَنِل!بس کن
همه چیز درسته
ما زندگی شادی رو داریم
ما مهمون های محترمِ پادشاه ها وملکه های اروپا هستیم
باندازه ی کافی شنیدم
پذیرفته شدگان ما همگی خانم هستند
ما فقط تحت شرایط خاصی میتونیم به مرد ها خوش آمد بگیم
باید بدم میله ی جلو و چرخ ها رو تعمیر کنن
ما که توی یه جاده ی صاف مسافرت کردیم
خسارتی رو که به ارابه وارد کردن و تصور کن
مخصوصا نسبت به اتصالات
بعد از دو یه روز باید ازت بخوام اینجا رو ترک کنی
مطمئنم دو شب کافیه
تا اون موقع , میشه یه کاری برام بکنی؟
یکی دیگه؟
ما آهنگ سازیم
بچه هام توی "ورسالز"قراره چند روز اجرا داشته باشن
اگه میتونستم پیانومونو نصب کنم...
مثلا یه اتاقِ جداگانه از ساختمون
توی خونه ای ای که به معبد وصلِ
ما بازدیدکنندگان برجسته با همراهانِ بزرگی داریم
در بین اونها بزرگان موسیقی وجود داره
می تونم به اونا معرفیت کنم
بزرگانِ موسیقی؟
تو تنظیم کننده ی بزرگی هستی آقا
پسر هم تنظیم کننده است
سرورانِ پنجم شش ام و آخر هستند
دخترانِ....؟
از سلطنتِ لویس دوم
اسمش سوفیِ ولی بخاطر صداش گراول صداش میکنیم
صدای من چطوره؟
!سوفی بخون
و اسمِ لویس... تور
تور؟
!من از جنسِ تور ام
اسمِ تو چیه؟
ماری انا
ولی اسم مستعارم"نَنِرل "هستش
ننرل؟
ننرل؟خیلی قشنگه
ولی من "ننا"صدات میکنم
ننا؟
اره"ننا"مخففِ ننرل
!ویکتوری
!خانم ها
اجازه بده این آداب و رسوم از دوستی مون و چیزای خوبش جلوگیری نکنِ
مثِ یه افسانه است
چند سالته؟
14
تقریبا 15 سالمه
من 13 سالمه
روزِ تولد ام عابد همه ی عروسکامو ازم گرفت
این یه سنتِ
این کارش منو ناراحت کرد عروسک هامو دوست داشتم
ولی من گریه نکردم
باید یه الگو بشم
من نوجون بهتر از تو ای ام
تو هم سنِ ویکتور هستی
من نمی دونم ربطِ ش با اون کتاب چیه
کارِ شیاطینِ.شک ندارم
چه کتابی؟
یه کتابِ پر از کُفر
در باره ی چیزایی که کلیسا محکومشون کرده میگه
موضوعاتِ عاشقانه ولی شرم آور تشریح شدن
مادر روحانی اونو ازش گرفت ولی من دیدم کجا قایمش کرده
من این و با دستورِ ویکتوری برگردوندم
داری گریه میکنی؟
نه دارم عبادت میکنم
خوشحام که یه دوست دارم
چرا تو این صومعه زندگی میکنی؟
بخاطرِ کشیش
نمی دونم اگه باید بگم...
مادر روحانی گفت که قلب هامون پنجره ی دارن به
جایی که اون میتونه توش رو ببینه
پس ما نمی تونیم بهش دروغ بگیم
ولی من بهش اعتقاد ندارم
بخواب
همین الان
ما خسته نیستیم
تقریبا نصفِ شبِ
پادشاه چند تا دختر داره؟ 6 ,7,8 ؟
فکر کنم هفت تا
دخترای اول تا سومش کجا ان؟
تو بارگاه
چرا اونجا قفل ان؟
لابد به پسرای "ورسالز" میپریدن
همین کارو میکنن
تو دیونه ای
ببخشید بابا
!میخچه ی پام !وای می خوام جیغ بکشم
الان اینکارو کردی بابا
!بخوابید دیگه
یالا همین الان
چرا من رو تخت خودم تو خونه نیستم؟
جایی که تو بهار پرنده ها توش آواز می خونن
و برف تو زمستون روی شاخه های لخت پهن میکنه؟
!مامان ام شاعرِ
!دستشویی دارم
دخترِ پادشاهِ فرانسه دوستِ منِ
!بلند و با شکوه بخونش
به عابد ها قول دادم رعایت کنیم
با بابا دعوا کرد
!دست بردار
!البته که دعوا کرد
اون اصلا گرگ رو ندیده
گرگ؟
گرگ ها هیچ وقت بهش اظهار توجه نکردن برا همین همیشه اون داره عبادت میکنه
چه گرگی؟
اگه تمومش نکنی جیغ میکشم
و من دعوات میکنم
یه پرنده؟
بدونِ تربیت شدن نمی تونه بخونه...میدونی که
قبلا ها کَرِ مون میکرد
می تونم رامِش کنم
سال ها پیش
کشیش بهمون پیشنهاد داد تا دوتا دختر بزرگترمون رو تو بارگاه نگه داریم
خواهرای دوقلومون : ماریا سوفی الیزابت و آنِ هنریت توی معبد موندن
بقیه مون مجبور شدیم بیایم به این صومعه
بزرگی اون کشیش اونقد مثل یه نیروی عظیم روی
مامان بابا تاثیر گذاشت که با رضایتِ کامل قبول کردن
بعد از 13 روز مسافرت به اینجا رسیدیم
ما مادر روحانی رو دوست داریم
همه ی صومعه ها و معبد های اطراف جوابشو دادن
از اون موقع تا حالا دیگه والدینت رو ندیدی؟
هیچوقت
حتی بخاطر نمی ارمشون
پارسال پادشاه تصویری از ما رو برای ملکه کشید
شندیدیم باعث شده گریه کنه ولی اون نیومد ما رو ببینه
لااقل بعضی از راهبه ها ما رو دوست دارن ما هم اونا رو دوست داریم
ولی مثل داشتنِ والدینِ واقعی که نمیشه
کاش خونواده ی ما شبیه خونواده ی تو بودن
که فقط دغدغشون موسیقیه
کُلِ اروپا رو با ارابه سپری کردن
با داشتن خوبی هاشون...
فکر میکنی من مهربون ام؟
No comments yet. Be the first to leave one.