De første 200 linjer.
...آنچه گذشت - طلاها کجاست؟ -
.سیلکیِ" دریاها"
مطمئنی نیروهای گشتی اینجا دیدنش؟
بله، قربان
فکر کردن که دیدن داشته به سمت .جزیرهها شنا میکرده
،بعد از اینکه من رفتم
عاشق زنِ دیگهای هم شدی؟
نه، انگلیسی، من تا حالا عاشق زن دیگهای .بهغیر تو نشدم
.خیلی از دیدنت خوشحالم
من و جنی، سالها عزادارت بودیم
.قضیه ایانِ جوانه، دوباره گذاشته رفته
تو ندیدیش؟ - .نه -
از کِی تا حالا به خانوادهت دروغ میگی؟
من تنها کسیام که داره راه و روشهای این دنیا رو یادش میده
تو دیگه کیای؟
داییات چه مشغول بوده
ولی نوشتههای اغتشاشآمیز؟
!همینالان از اینجا برو
.لطفاً ایان جوان رو ببر خونه
.برش میگردونم به خونهمون توی لالیبراخ
::. مترجـم: سـروش ، حسامالدین .:: « Nora , SuRouSH AbG »
::. "سریالِ "غریبه .::
« قسمت هشتم: زنِ اول »
،بالاخره برگشتم اونجا
به مکانی که برای همیشه توی
.قلب و مغزم حک شدهبود
یه زمانی خونهام بود
،ظاهراً چیزی عوض نشده بود
ولی یهطورایی، هیچچیز مثل قبل نبود
فکر نمیکردم دوباره ببینم .خونهمونُ مزین کنی
.منم همینطور
،وقتیکه ایان بهم گفت زندهای
.خیلی غافلگیر شده بودم
می... میدونم... حتماً خیلی شوکه شدین
ولی اینجام دیگه
آره، اینجایی
.خب، حال و احوالتهم که خوبه
بچهها چطورن؟
دیگه بزرگ شدن
بعضیهاشون دیگه خودشونهم بچهدار شدن
.مردم و زنده شدم، پسر
...نمیخواستم نگرانتون کنم، ولی
،بهتره که بری تو، پسر
.تا دوباره حرفهات برات دردسرساز نشده
جیمی، خب چرا نگفتی که همراهت بوده؟
!خواهرت بدجوری نگران شده بود
،چونکه اگه گفته بود .مجبورم میکردین که برگردم خونه
،آره، بر میگردوندت به خونهات جایی که بهش تعلق داری
غذا دادن به مرغ و خروسها، اونم وقتیکه میتونم برم و توی شهر پول در بیارم؟
پس داشتی اینکارو میکردی؟
پول درآوردن، نه؟
!بله، و خیلیهم توش ماهر بودم
فرگوس خودش گفت
گفت ذاتاً برای اینکار ساخته شدم
قبل از اینکه مجبور بشیم بخاطر ،آتشسوزی فرار کنیم
.20تا جعبه براندی فروختم
کدوم آتشسوزی؟ و چرا مجبور شدین فرار کنین؟
رفتی دادی پسرمُ که مشروبفروشی کنه و با مجرمها قاطی شه؟
،بهت گفتم که مراقب پسرت هستم
و همینکارو هم کردم
بعدش توی چاپخونه یکم آتشسوزی شد
یکم؟
.اگه یکم بود که الان اینجا واینساده بوده
پس دیگه کلاً نابود شد؟
.پس برای همین اومدین خونه، اینقدر دیر
.اونم با یه ولگرد بیخانمان
که بعد از 20 سال دوباره جوری ،برگشته به زندگیهامون
که انگار اصلاً چیزی عوض نشده
همهچیز توی ادینبرگ روبهراه بود، جنت
بعد یکی از مأمورین ملکه .سعی کرد ازم اخاذی کنه
.آدمشُ فرستاد دنبال کلیر
،زندایی کلیر کشتش .خوبهم کشتش
برو بیرون، همینالان
و بهتره جایی باشی که بتونم پیدات کنم
تا بتونم یه گوشمالیِ حسابی بهت بدم
تو جلوی پسرم یکی رو کشتی؟
وقتی اون اتفاق افتاد، ایان اونجا نبود
چارهی دیگهای نداشتم
.مر... مرده بهم حمله کرد
.همهاش دفاع از خود بود
...ولی خب داستان به همینجا ختم نمیشه
،خب، دیگه پس
.شاید بهتر باشه بریم دور آتیش بشینیم
آخه میخوایم به یه قصهی طولانی گوش بدیم دیگه
وقتیکه هر ماه برات پول میفرستادم که گلهای نمیکردی
و خودتهم خوب میدونی که اون پولها
.با چاپکردنِ موسیقیهای مذهبی در نمیومد
،آره، میدونم چطوری پول در میاری
.ولی این کارِ خودته، برادر
میتونستی به ایان جوان ،کسبوکار چاپگری رو یاد بدی
.نه مجرمی رو
،بهت قول میدم
مثل پسر خودم باهاش رفتار کردم
آره
پس میتونی مثل پسر خودتهم تنبیهاش کنی
شاید یه جور دیگهای بتونه کاراشُ براتون جبران کنه
.ریدم توش، حالم از این بهم میخوره
.بوی کی*ر خر میده
...اگه مامان فحشدادنهاتُ بشنوه
هیچکس از آدمای آنتن خوشش نمیاد، جنت
کود تمام بدنتُ گرفته
،خب، کلِ هیکل تو هم شده علف .پس این به اوندر
اصلاً منصفانه نیست
.میذاری فرار میکنی، بعد حتی کتکتهم نمیزنن
این کار پسربچههاست
متیئو باید اینکارا رو انجام بده
همون ترجیح میدم کتک بخورم
.حتی دور دهنتُ هم پشکل گرفته
.پشکل نیست که، سبیله
سبیل؟ تو؟
.آره - !هه -
.شاید حق با تو بوده باشه
تو هم همینطور
،باید خبرت میکردم
بهت میگفتم که با منه
ولی نگفتم
شرمنده
موضوع فقط اینه که پسره خیلی دوست داره، جیمی
،مثل یه تولهسگ همهجا دنبالت میاد
.هر کاری میگی میکنه
!هنری
!هی
!پسش بده
!هنری
!گمشید! کوچولوهای شیطون
همونهم پس بهجای ناهار بخورین
الحق که خونهی پُر و پیمونی داری
سلام
.من کلیرم
اینها اَنگس و آنتونیان
واقعاً از دیدن شما آقایون محترم
خیلی خوشوقتم
.برین
بچههای مگیان
یادته که مگی رو توی همین اتاق توی بغلت گرفته بودی دیگه؟
البته
مطمئن بودی که قراره پسر باشه
عجیبه که فکر کنی الان دیگه
به حدی بزرگ شده که برای خودش بچهدار بشه
خب، وقتی 20 سال میگذره از این اتفاقها هم میُفته
.شنیدم برامون مهمون اومده بود
.من "جیمز موری"اَم
جیمیِ کوچک
خب، مطمئناً که دیگه اونقدر "کوچک" نیستی
آخرین باری که دیدمت بهزور قدت میرسید
که بالای یه طشب آبُ ببینی
،وقتی تو همسن متیئو بودی
کلیر توی لالیبراخ زندگی میکرد
،این جیمیِ ما الان همسر جوآن
،و پدر هنری، متیئو، کارولین .و بنجامین کوچولوئه
پس دیگه میرم یه سری به دایی بزنم
اَه، خودشُ خیس کرده
میشه کمک کنم؟
نمیخوام حالا بچه رو با صورت .یه آدم غریبه گیج کنم
،ایان جوان برای بیشتر از یه ماه سوخت .کود آماده کرد
پسره بدجوری داره تقاص جرمهاشُ میده
.بابامون بود نعش کشت میکرد
آره، ولی فقط که با کتکزدن .به آدم درس نمیدن که
حالا واسه من شدی متخصصِ بچه بزرگکردن؟
نه
نه، ولی توی
یه پسر 16 ساله بودن که تو یه مزرعه زندگی میکنه، تخصص دارم
،باهاش مثل یه بچه رفتار میکنین ولی دیگه برای خودش مردی شده
.باید یکم از مزهی آزادی رو بهش بچشونین
.البته تا وقتیکه هنوز فکر کنه شما باید این آزادی رو بهش بدین
اینجارو باش، بهم میگی چیکار کنم، چیکار نکنم
حتماً میدونی که تا وقتی که زن اولت زندهات
یه زنِ دیگه گرفتن گناه کبیرهست دیگه
،اگه فکر میکردم کلیر زندهست
عمراً دوباره ازدواج نمیکردم
،پس وقتی باور کرده بودی که مُرده بود
چرا باهام غمهاتُ باهام در میون نذاشتی؟
،بهزور حتی میتونستم نفس بکشم چه برسه بخوام راجبش حرف بزنم
میدونم
ولی دیگه باید راجبش صحبت کنی
باید بدونم چه اتفاقی افتاد
،من آمادهی مرگ توی جنگ کولادن بودم
،با مُردن من
...دیگه موندنِ کلیر براش خطرساز میشد، پس
ترتیب دادم که تو یه مهمونخونه مخفی شه
به قدر کافی بهش پول دادم ،تا بعد از اینکه آبها از آسیب افتاد
.بره طرفای آمریکا
،بعداً، فهمیدم که انگلیسیها رفتن سمت روستاها
...و همه رو کشتن .مرد، و زن و بچه
ولی اون فرار کرد؟
آره
.فکر کرده بوده که توی میدون جنگ مُردم
پس یه کشتی گرفته بوده به سمتِ آمریکا
اون موقع نمیدونستم
،دقیقاً همینجا نشسته بودم
،و وقتی ارتشیها اومدن دستگیرت کردن
دقیقاً با کلیر داشتیم همون .روبرو رو تماشا میکردیم
،وقتی که برنگشتی خونه
،با همدیگه زدیم به جاده تا پیدات کنیم
کلیری که من میشناختم، هیچوقت دست از گشتن دنبالت نمیکشید
میتونیم توی لبهی غربی زمینها
یه کلبهی دنج درست کنیم
میتونیم اینجا یه زندگی بسازیم، کلیر
ولی خب البته جنی حتی .نمیتونه تو روم نگاه کنه
...البته، شاید
No comments yet. Be the first to leave one.