De første 200 linjer.
اين همه اون چيزيه که ميدونم :
که جهان هاي زيادي به بوسيله هيولا و ارتش قاتلش به بردگي گرفته شدن
و اينم به من ياد دادن تا بدونم
که هيولا به جان ما هم خواهد آمد. جهان کرول ...
... و قلعه سياهش رو در سرزمينمون ميبينيم
دود سوختن روستاها آسمان رو تيره ميکنه
و صداي گريه مرگ در دره ها ميپيچه
اما يه چيزي هست که نميدونم
آيا پيشگويي درسته يا نه
يه دختر با نام باستاني بايد ملکه بشه
اون بايد يه شاه برگزينه و با همديگه به جهان حکمراني کنند
و پسرشون بر کهکشان حکومت کنه
پدر
کالوين تا حالا بايد ميرسيد
او مجبوره در سفرش از جنگل کشور سنگي عبور کنه
هم راه ها و جاده ها توسط قاتلين مراقبت ميشه
کالوين شايد به موقع نرسه
ممکنه که کمک بخواد
مردانمو براي کمک ميفرستم
اما من دليلي براي اتحاد با دشمن قديميمون نميبينم
پدر! مهاجمان درحال نابود کردن جهانمون هستند
ما بايد متحد بشيم
تنها شانسمون در مقابل اون ها متحد شدنه
پس يه معاهده با شاه تورولد ميندم
اينجوري لازم نيست با پسرش ازدواج کني
اين تنها راه تضمين اتحاده
ازدواج انتخاب خودمه
هر کي جز پسر تورولد
کالوين جنگجوي بزگيه
جنگجوي خوب اما شوهر بد
شايد
سواراني نزديک ميشن
دروازه رو باز کنيد
ما از شما کمک خواستيم. اين هيچي نيست
بيست نفر همراهتن
ما تا برسيم اينجا سيصد تا رو از دست داديم
اين ازدواج انتخاب من نيست تورولد
همينطور من اِريج
انتخاب منه. انتخاب دخترتون من انجام ميدم
و شما ارتش هامونو در مقابل قاتلان هدايت ميکنيد؟
هر ارتشي رو که دارم در مقابلشون رهبري ميکنم
تا وقتي که ببرم يا بميرم
انتخاب خوبي کردم
پس منم
سفرتون سخت بود؟
اما لازم
-مم کنه دير شده باشه - هنوز دير نشده
اينجا همون جاييه که...
مراسم برگزار ميشه؟
امشب در طلوع ماه
پدرم ميگه مبارزان خوب شوهران بدي اند
بستگي داره به چي؟
انتظار داريد هر جا ميريد شوهرتون هر جايي که هست بپره پيشتون
وقتي کف ميزنيد
شما واسه من نميپريد؟
نه. البته که نه شما يه جنگجوييد
از امروز پادشاهي ام ديگر مال من نيست
همچنين مال من هم نيست
يک پادشاهي واحد تحت نظر بچه هايمان
موافقم
من آتش رو به اب ميدم
باز نميگرده بجز از دستان زني که به عنوان همسر انتخاب کردم
من آتش رو از اب ميگيرم
من آن را تنها به کسي ميدهم که شوهرم است
آتش را از دستان بگير
قاتلا
قاتلا! -قاتلا!
قاتلا اومدن
نگهبانان حلقه بزنيد
قاتلا! خودتونو تجهيز کنيد
با همديگه ميجنگيم نه. يه راه امن به خارج از قلعه ست؟
-يه گذرگاه زيرزميني -برو
جاي من کنار توست
-منو دوست داري؟ -البته که عاشقتم
پس برو
کالوين زود پيش من بيا
همه برگردن تو مرکز اتاق
اونجا!
اينجا!
کالوين!
ليسا!
کالوين!
کمک!
کالوين!
پدر!
کالوين!
ليسا!
او زنده است!
کجا؟
هنوز زنده است!
کجا؟
در حال حاضر دستت بهش نميرسه
تو کي هستي؟
من اينر هستم
من باستاني اولم
خوب؟
نه به اون قديمي که هم فکر ميکنند
تو از کو هاي گرانيتي پايين اومدي
بله. من حالا کمک لازم دارم
پدر!
وقت گريه و زاري نيست
تو يه پدر و عروس رو تو يه روز از دست ندادي
منم پادشاهيمو از دست دادم
من پادشاهي ندارم
پادشاهي تو بزرگتر از چيزيه که خبر داري
من ميدمش به تو با کمال ميل
من ميتونم يه پادشاه پيدا کنم...
... و يه پسر مشتاق پيدا کنم
ليسا؟
اونو در قصر سياه نگه ميدارند
ميتوني منو راهنمايي کني؟
تو نياز به کمک داري
من در راه افرادي رو پيدا ميکنم
در قلعه شما با قاتلين بيشتري مواجه ميشيد
چهره واقعي هيولا و رهبرشون رو ميبيني
او ميتونه کشته بشه
شايد!
اما هيچکس اونو نديده و زنده مونده باشه
تو به جنگجو و شمشير بيشتري نياز داري
تو به قدرت گلايو نياز داري
گلايو فقط ي سمبل باستانيه
آن واقعي نيست
وجود داره اون بالا
در يه غار نوک قله
بدون گلايو تو هرگز دستت به ليسا نميرسه
من به اسلحه نياز دارم نه سمبل
زماني گلايو يه سلاح خيلي قدرتمند بود
دوباره هم ميتونه باشه
اما تنها در دستان مرد درست
گلاو فقط براي مرد درستش کار ميکنه
من همونم؟
آروز ميکنم باشي
من نميتونم با تو بيام
نگران نباش اگه اونجا باشه ميارمش
اگر با اون برنگرديد
کلا برنميگردي
شما براي ازدواج اومديد اينجا
من پادشاهي ام که انتخاب کرديد
تا به وقت نياز ازش استفاده نکن
-از کجا بدونم؟ -خواهي فهميد
اگه منو به سمت قلعه سياه راهنمايي کني زودتر ازش استفاده ميکنم
آسان نيست
هر طلوع آفتاب قلعه سياه جابجا ميشه
بعضي وقتا در کوه ها و بعضي وقتا در صحرا
بعضي وقتا هم در دريا!
هرگز در يه مکان دو بار ظاهر نميشه
اما تو گفتي ميدوني چطور پيداش کني !
فضائل ديگري هم غير از شجاعت براي پادشاه بودن نيازه
تواضع يکي از اوناست
متاسفم!
در فکر ليسام
بله ...
بله
منم جوان بودم
يه زماني ...
منم مثل شما روزي غاشق بودم
اما محبوبت
خوش شانس تر از مال منه
چيزي که من گفتم اينه که ميدونم چطور قلعه سياه پيداش کنم
از طريق نگا کردن پيشگوي کور در زمرد سبز
اما مکانش ناشناخته است
مکانشو من ميدونم از اينجا يه روز فاصله است.بيا
کمک!
کمک! من دارم غرق ميشم !
اين احتمالا شن روانه !
من دم مرگم و شما بخيال وايساديد اونجا !
اينجا کجاست؟
يه جنگل نزديک کو هاي گرانيتي
معرکه است ! 1000 مايل دورتر
من شليک شدم!
در باب شيريني انگور فرنگي نظريه هاي مختلفي وجود داره
مردي که رو طاقچه پنجره ميشينه
-چه انتظاري داره؟ -شايد انتظار داره اونو بخوريم
بخاطر بي ادبيت آدم نادان من تو رو به خفاش تبديل ميکنم
شايد با يکي دو ساعت سرازير بودن ادب بشي
مردم تپه قدرت آسي زدن ندارند
خواهيم ديد پيرمرد خواهيم ديد!
نه، اين يه دستور تهيه سس شکلات داغه
اين خوبه. تو رو به غاز تبديل ميکنم
چاق و زشت
خيلي چاق و خيلي زشت
ديديد من چيکار ميتونستم انجام بدم اگه کينه توز بودم
تو ترک کن منو حالا
عزيزم،عزيزم بذار ببينم
جنگل امن نيست بايد همراه ما سفر کني
من؟ همراهي با شما؟ ميدونيد من کي هستم؟
No. نه
من اِرگو باشکوه هستم کوتاه در قامت، بلند در قدرت ...
نزديک به هدف و ديد وسيع
و من با رعيت ها و گداها سفر نميکنم خداحافظ
صبر کنيد. صبر کنيد بيام!
ناگهان يادم اومد در اين مسير يه کار ضروري دارم
چي شد؟
زنده بودن
من به شما اجازه ميدم که بين ديوارها هر کجا ميخواهيد بريد
از اين مکان ميتونيد اين جهان و بيشمار ديگه رو کنترل کنيد
تو نميتونيد فرار کنيد تو ملکه مني
تو راهنماي جاده اي خوبي نيستي پيرمرد
اين راه سفرمون رو نصفه روز کوتاه ميکنه
غارتگرا!
No comments yet. Be the first to leave one.