De første 200 linjer.
ما باید زنده بودن جیمز رو 20 سال بعد از جنگ کلادن تایید کنیم
یه بخشی از من هم هست که نمیخواد اونو پیدا کنه
برای اینکه وقتی که پیداش کنیم تو برمیگردی بوستون
حس میکنم
هیچ وقت فک نمیکردم دوباره اینو ببینم
کلیر؟
بیمارستان توی بوستونه
سلام، دکتر رندال هستم
من برای هفتهی بعد برنامهی یه عمل رو ریختم
خودت میتونی از پسش بربیای جو
منو در جریان بزار که چطور شد
آزادی و ویسکی با هم
قبلنا من اینو به جیمز میگفتم - ما پیداش میکنیم -
این دقیقا همون چیزی بود که خانوم گراهام به من اخطارش رو داده بود
کل زندگیم دنبال یه روح میگردم
وقتش رسیده که بریم خونه
::. مترجـم: سـروش ، حسامالدین .:: « Nora , SuRouSH AbG »
::. "سریالِ "غریبه .::
« قسمت پنجم: آزادی و ویسکی »
بخیهها زده شدن
،اینجا دیگه کارمون تموم شده بیاین جمع و جورش کنیم
وایسین
فک میکنم این پایین یه خورده بافت مرده میبینم
انقباض زیاده
فشارش تا 80 اومد پایین
ما باید خون ریزی رو کنترل کنیم و شروع کنیم به بخیه زدن
وقتی که اون بافت رو برداشتم شروع میکنم به جلوگیری از خون ریزی
انبر
به 70 رسید - دکتر رندال -
دو ثانیه - دو ثانیه هم وقت نداریم -
پس یه ثانیه
قیچی
خودشه
انبرک
،جایی که خون ریزی داشت رو پیدا کردم .گیره
ببندش
75و داره بیشتر میشه
قیچی
خیله خب، بیاین عمل رو تموم کنیم
گوش کنید بچههای من، اینو حتما گوش کنید به
سواری نیمه شبِ پال ریور
خب، همهی ما جملهی به یادموندنی لانگفلو رو شنیدیم
... در آن شب شوم، 18 آوریل 1755
"یک پیام به خشکی، دو پیام به دریا"
و قهرمان ما، شروع به پخش کردن این اخطار کرد که
بریتانیا حمله کرد و اون تک نفره
داشت مسائل رو حل میکرد و همه رو نجات میداد
... سوای این که
همهش خالینبدیه
رویر واقعا در اون شب جنگید
... ولی همراه داشت
... در حقیقت دوتا مرد بودن
ویلیام داوز و ساموئل پرسکات
ریور تونست به لیگسنتون برسه ولی دستگیر شد
توسط یه سرباز انگلیسی
پریسکات بود که تونست ماموریت رو کامل کنه
ولی اسمش تو تاریخ گم شد
آخه رویر ناشرِ بهتری داشت
خب
بعد از تعطیلات کیریسمس به این بحث ادامه میدیم که
چگونه نوشتههای خیالی میتونن
درک تاریخیمون رو تغییر بدن
تعطیلات خوبی داشته باشین
خانوم رندال، امکانش هست، چند دقیقه؟
داری میُفتی
ولی این برات یه خبر جدید نیست
من با استادات هم حرف زدم
فقط که تاریخ نیست
شاید من اون قدری که همه فک میکنن هم باهوش نیستم
در این صورت دیگه هاروارد نمیتونستی بیای
پدرت برام کسی بیشتر از یه همکار بود
اون دوست من بود
برای همین هم من همیشه یه احساس مسئولیت
میکنم که حواسم به تو باشه
ترم پیش که نمراتت عالی بود
چی عوض شده؟
میتونی با من حرف بزنی
همه چی مرتبه
باید این اوضاع رو عوض کنی ... بریانا
در غیر این صورت آیندت تو اینجا به خطر میوفته
دوباره اون قیافه رو به خودت گرفتی
همون صورتی که وقتی از اسکاتلند برگشته بودی داشتی
هیچ وقت نمیخوای به من بگی که اون جا چه اتفاقی افتاد نه؟
راستش چیزی هم برای گفتن نیست
با مردی ملاقات کردین، بانو جین؟
نمیشه این طوری گفت - یا خدا -
باورم نمیشه که به من نگفتی
خب؟
خب، یه کسی بوده
تو گذشتم
پس اسکاتلندیه
اونم تازه اصله خوده اسکاتلندی
بنظر جدی میاد
جدیتر از این نمیشه
خب، بالاخره چی شد؟
ما... ما راهمون رو جدا کردیم
و من این امید رو داشتم که ما میتونیم
... هم دیگه رو پیدا کنیم، ولی
سرنوشت به چیزه دیگهای فکر میکرد
گور بابای سرنوشت
گزارشات بعد از عملی که خواسته بودین دکتر
خب، دیگه وقت کاریم تموم شده
فردا میبینمت، جو
...ادامه دارد
دیگه تا اینجا که اومدم
برگشتی در کار نیست
یا این احمقانهترین کاریه که تا حالا انجام دادم
یا هوشمندانهترین - آهم، اره
دو و پونصد میشه داداش
بقیش برای خودت
برایانا، اگر این طوره که
پس نرو بیرون، خونه بمون
چرا به حرفم گوش نمیدی
چیه؟
کریسمس مبارک
ببین کی اینجاست
راجر
چه سوپرایز خوبی
اینجا چیکار میکنی؟ - باید زودتر خبر میدادم -
این طور که معلومه، بد موقعی هم اومدم
نه، اصلا
... منو برایانا داشتیم - داد میزدیم -
... بریانا تصمیم گرفته که
از هاروارد بیاد بیرون
و داره این کارو هم میکنه
که این هم تصمیمش با خودمه
... خب من - بزار به رئیس ترامبل -
و مطمئنم که راهی پیدا میکنه که دوباره ثبتنامت کنه
نه! گوش نمیکنی چی دارم میگم
من نیاز به یه استراحت دارم
ازم انتظار همین طوری برگردم بوستون
و بشم همون آدم قبلی؟
تلاشم رو کردم، ولی جواب نداد
ببین، من دارم میرم
متاسفم راجر
از دیدنت خوشحال شدم
فردا بریم بیرون؟ چطوره ؟
متاسفم راجر کتت رو بده من
ممنونم، ولی فک کنم بهتر باشه که برم هتلم
... نمی...نمیخوام که مزاحم بشم - این حرفا رو نزن -
نه، همین... همینجا میمونی
برگشتی به اینونس؟
نه
... بعد از مرگ بابا، دیگه
اونجا هیچی نیست جز کتاب و گرد و خاک
اولین کریسمسه که کشیش پیشت نیست
آره
... آره اون همیشه
اون همیشه دوست داشت که برای بچهها اسباب بازی بگیره
ما رو به این میشناختن که
"برای بچهها آواز "با تمام ایمانت بیا رو اجرا میکنیم
و بعدشم میشستیم پودینگ آلوی خانوم گراهام میکنیم
که فک میکنم همین یکی از دلایلی باشه
من به این سفر اومدم
دوست داشتم یه کریسمس آمریکایی رو تجربه کنم
شایدم برای خودم چندتا سنت درست کنم
ما عادت داشتیم هر سال برای بریانا
آهنگ کریسمس رو میخوندیم
تا این که دیگه ازش بدش اومد
یا شایدم منو فرانک خسته شدیم
این طوری که معلومه، مثه
آهنربا شدی برای دعواهای خانوادگی ما
داشتن دعوا میکردین؟ متوجه نشدم
فقط برای کریسمس آمریکایی اینجا نیومدی، درسته؟
واقعا این قدر تابلوئه؟
در هر صورت از این که اینجایی خوشحالم
بریانا نیاز داره که کسی باشه که بتونه باهاش حرف بزنه
و تو تنها کسی هستی که میفهمی
توی تابستون به اون چی گذشته
تصویر خیلی خوبی از خودش بجا گذاشته
آره، فک کنم دیگه داره راهشو پیدا میکنه
میخواین براتون یه ویسکی بیارم؟
چرا که نه
... یه سری خبر هم دارم
که ممکنه روی صورتت یه لبخند بیاره
خب، از چندتا خبر خوب هم بدم نمیاد
من یه مورخم
کار من اینه
من دنبال میکنم
مثه سگ و استخونم
میخوای چی بگی؟
من پیداش کردم
خب، من یه مقاله که تو سال 1765 نوشته شده بود
تو مجلهای به اسم فورستر
این مخالف انحصار واردات مشروب
به سرزمینهای اسکانلنده
این خط رو ببین
همون طور که برای سالها این طور گفته شده
آزادی و ویسکی مچِ همدیگهن
تو هتل توی ادینبورگ تو به من گفتی که
تو این جمله رو به جیمی گفتی
فک میکنی اون نوشته؟ - آره -
ببین
حتی شروع این مقاله هم
دوباره این شعر رو آورده
و خطاب به طبقات حاکم گفته که شوالیهها و اربابان
... ما این گونه روستاهامون و مناطق رو نشون میدیم
ولی این یه شعر از رابرت برنزه
هر کسی میتونه اینو نوشته باشه
رابرت برنز تو سال 1765 فقط 6 سالش بوده
No comments yet. Be the first to leave one.