Prvních 200 řádků.
آنچه گذشت...
مگان اینجا رو از همهجا بیشتر دوست داشت.
منو کنار خودشون دفن میکنین دیگه، نه؟
معلومه. فرانک و جعبه رو میگم.
به نظرت بعد تبرئه شدن فرانک...
بقیه چه واکنشی نشون میدن؟
مگه کار تو این نیست که درمورد...
فضایل بخشش صحبت کنی؟
همین رو میخوای بشنوی؟
من فقط نمیخوام یه مرد بدبخت رو...
بذارم تو یه جعبه کیری، که وقتی خورشید غروب کرد تیکه و پاره بشه!
ولی خودت بودی که یه گیوتین گذاشتی وسط میدون شهر.
اگه مردم بفهمن ایمانت برای عملی کردن حرفت...
به اون اندازه راسخ نبوده چی؟
برشدار و به هر قیمتی هم شده از زندگیات محافظت کن.
یعنی منظورت اینه که الان تو شهریام که نمیتونم ازش خارج بشم.
و هر شب هیولاها از جنگل میان شکارمون کنن؟
کسی نمیخواد باهات بدرفتاری کنه.
ولی باید شرایط رو درک کنی.
وای خدا. توبی؟
چی کار میکنی؟
میخوام ببینم تکون خوردن یا نه.
- چیها تکون خوردن؟ - درختها.
پسری که این بیرون زندگی میکنه رو دیدی؟ دوستمه.
اگه بازم اون دوستت رو دیدی،
بهش بگو ویکتور سلام رسوند.
سارا، میشه فقط بگی چیکار کردی؟
در رو باز گذاشتم.
هر تازهواردی باید محل سکونتش رو انتخاب کنه.
یا میتونین همینجا تو خونه اجتماعات بمونین، یا تو شهر ساکن بشین.
یکی از روندهای کاریمون این شکلیه.
میخوام جفتتون رو ببرم و شهر رو نشونتون بدم.
خب، من هم میخوام بیام.
همگیمون تحتالشعاعیم دیگه، مگه نه؟
- من هم میخوام ببینم. - باید اینجا بمونی،
که پیش ایتان باشی.
سه، دو، یک.
هدفتون چیه؟ شما که اصلا ما رو نمیشناسین.
کارمون همینه دیگه.
توی شهر میمونی، یا خونه اجتماعات؟
شهر.
- جولی. - خونه اجتماعات.
- این کارت یعنی چی؟ - دختره تصمیمش رو گرفت.
واقعا لطف داری که میخوای کمکم کنی.
ولی دو تا چیز ارزشمندی که من توی این دنیا داشتم پرپر شدن.
فقط میخوام یه بار دیگه پیش خانوادهام باشم.
مترجمان: «حامی مغیثی و کیارش نعمت گرگانی»
تبلیغ کسب و کارتون میتونه اینجا باشه! در تلگرام: realKiarashNg@ و Timelordsubs@
بهترین کانال موسیقی تلگرام: RealGMusic@
دیدی بعضیوقتها یه خوابی میبینی که یادت میره...
ولی بعدا کمکم یادت میاد،
بعد متوجه میشی خواب نبودی و...
شاید همهاش واقعا رخ بده؟
اِم...
گمونم منم یه چیزهایی داره یادم میاد...
یه چیزهایی که خیال میکردم خواب باشن.
نقاشیات رو کشیدم.
اگه خواستی مال خودت.
صبح بخیر، خوابالو خانم.
خیلی هم خوابیدیها.
میشه بالشم رو پس بدی؟
بالش... آها. واقعا شرمنده.
یه نفر بهم دادش. نمیدونستم...
نه بابا. اشکال نداره. فقط میخوام یه چرتی بزنم...
این بالش هم یه جوری عین یه بالش محافظه میدونی؟
آره، کاملا میفهمم. بازم ببخشید.
انقدر خودت رو اذیت نکن.
بالش من و تو نداره. (اسپانیایی)
فکر کنم درست گفتم.
اسمش مریدیثه.
بالشه رو میگی. واسش اسم گذاشتی.
آها.
چیزهایی که واست مهمن باید اسم داشته باشن.
آره. دقیقا.
یه چیز جالب...
منم یه پیرهن اون مدلی دارم.
آره دیگه، از چمدون خودت برداشتمش.
چی؟
اشکالی که نداره نه؟
اینجا وسیله شخصی نداریم.
پس گمونم اشکالی نداره.
مرسی که مراقب مریدیث بودی.
خدایا.
هی.
خوابت برد؟
آره فکر کنم. چایی درست کردم.
بذار برق رو روشن کنم.
لطفا نکن. الآن نه.
باشه.
همیشه عاشق این موقع روز بودم.
خوب یادمه.
بعضی وقتها موقع صبح دیگه گریه نمیکرد.
انگار داشت میگفت...
"دیدی بیدار نگهت داشتم؟ به هدفم رسیدم."
به نظرت حقمونه این بلا سرمون بیاد؟
چرا حقمون باشه؟
جیم من توی لیوان یه زنی که مُرده چایی ریختم،
اونم توی یه خونهای که فکرش هم نمیکردم...
یه خونهای که توش یه بچه دیگه مُرده.
جولی هم به امون خدا فرستادیم رفته.
چی کار کنیم؟
نمیدونم.
مامان داری گریه میکنی؟
نه عزیزم. فقط... سردرد داشتم.
بیا اینجا.
بشین رو پام.
دلم واسه جولی تنگ شده.
نظرت چیه بریم غذاخوریه؟
کلانتر گفت هر روز صبح واسه کل جامعه...
صبحونه اساسی سرو میکنن. نظرت چیه؟ گرسنهای؟
- آره. - خیلیخب.
- بریم غذاخوری. - فکر خوبیه.
آره، تو هم برو...
غذای من رو بیار اینجا.
میخوای بمونی چی کار کنی؟
من... منم میخوام...
خونه رو مرتب کنم.
وسایل رو بچینم.
- مطمئنی؟ - آره.
خیلیخب. حاضر شو جناب همکار. بریم پنکیک بخوریم.
یعنی پنکیک هم دارن؟
من که ندیدم یه غذاخوری پنکیک نداشته باشه.
خودت چی میخوری؟
باید برم ببینم چی دارن.
به نظرت روش خامه هم میریزن؟
بریم خودمون ببینیم دیگه.
سلام کلانتر!
صبح بخیر. شما آقایون خوشتیپ عازم کجا هستین؟
میریم صبحونه بخوریم.
توی گاری چیه؟
چیزی نیست. یه سری وسایله.
باید ببرم کلیسا تحویل پدر کاتری بدم.
کمک نمیخوای؟
نه مرسی. ولی زودتر برین.
خانم لیو خیلی قوانین صبحونه رو سفت و سخت میگیره.
جا نمونین.
باشه پس. روز شما هم بخیر.
- مراقب خودتون باشین. - باشه.
خوش اومدین.
خدا خدا میکردیم امروز بیایین.
خانم لیو همیشه واسه...
تازهواردها یه غذای مخصوص درست میکنه.
خیلی... لطف دارین. ممنون.
لطف کردین.
- اسم من ساراست. - جیم متیوز.
لابد تو هم ایتانی.
شنیده بودم اون شب توی جنگل...
یه ماجراجویی قهرمانانه داشتی.
بیایین، امروز میز مخصوص ما متعلق به شماست.
پنکیک هم دارین؟
باید برم از رئیس بپرسم داریم یا نه.
خانم لیو واقعا کارش درسته.
شاید حتی بتونه از یه چرخ آهنی...
استیک سالیسبوری درست کنه.
لیو...
همونیه که شوهرش اون شب...
توی کلینیک بود؟
بله. آره آخه...
- ببخشید حرفم خیلی... - نه.
- نباید میگفتم... - نه اشکالی نداره.
من اِم...
میرم یه سر به پنکیکهامون بزنم.
دیدی گفتم پنکیک دارن؟
پسمونده هم نمیذارن نه؟
فقط یه کاری کن کنار خانوادهاش باشه.
باشه.
واسه مراسم برنمیگردی؟
ببخشید حرف خندهداری زدم؟
توی مراسمش هم قراره بگی...
خودت اصرار کردی بمیره؟
الآن دلت خنک شد؟
هوم؟
کارت تموم شد گاری رو واسم بیار.
جید؟
جید.
من...
اومدم دم در اتاقت که صبحونه بیارم.
واسه چی اومدی اینجا؟
بیا یه چیزی نشونت بدم.
اینجا؟ اینجا که خالیه.
آره. منظورم هم همینه. بیا دیگه.
خیلیخب.
فکر میکردم یه حقه جلوهویژه اینجا درست کردین.
دقیقا همینجا بود...
یه نماد کوفتی قرمز روی سقف بود.
اینجا هم... یه جنازهای داخلش بود.
یه نفر همینجا... مُرده بود، خب؟
افتاده بود زیر یه...
زیر یه تخته سنگ گنده! بعد یهو جیغ کشید!
نه، اینطوری نگاهم نکن.
یه جوری نگاه نکن انگار خل شدم، خب؟
میگم خودم دیدمش.
جور خاصی نگاه نکردم. آخه فقط...
ببین چند روز اول ممکنه سخت بگذره...
واسه همه همینه.
نه، نه، نه!
انگار مغز آدم...
میخواد هضمش کنه و...
میگم توهم نزدم، خب؟
باور کن من کلی نشئهبازی کردم،
No comments yet. Be the first to leave one.