Prvních 200 řádků.
بودن در اتاق تو حس بسیار خوبی دارد
باعث تسکین خاطرم میشود
میتوانی خاطرجمع باشی که در کنج خلوت من
همواره آن آرامشی را که سزاوارش هستی، خواهی یافت
این چه بساطیست؟ همه جا را به دنبالت زیر پا گذاشتم
تمام این مدت در این مخروبه کثیف بودی؟
سورینا! بیرون
سورو. همین حالا برو وگرنه تو را خواهم کشت
من مهیای مرگم، سورینا
برو
خواهش میکنم، برو. از تو تمنا میکنم دوست من
برو
تو از آنِ من خواهی شد
خواه به میلِ خود، خواه به اجبار
آنچه اهمیت دارد
تنها خواسته من است
دستهای آلودهات را از من دور کن
آیا از همآغوشی با یک جسد لذت خواهی برد؟
تو جسارت آن را نداری که زیباییات را تباه کنی، نه
چرا، دارم
و چنین خواهم کرد
این عمارت را به آتش میکشم
و پیش از آنکه از پیکر من کام بگیری، هر دو خواهیم مرد
مجنون شدهای، بِژا؟
هر مردی که سودای تسلط بر من را در سر بپرورد
و برای نابودیام کمر ببندد
امید که خود به دست خویش، طعم نابودی را بچشد
بسیار خب
و لباسی شایستهتر بر تن کن
گمان کردی گریختهام
تا کرانههای جهان، ردت را دنبال میکردم
مرا از یاد خواهی برد
فراموشیِ تو محال است، بِژا
گوش کن آنتونیو
نقل است که نامزدت پدربزرگش را به قتل رسانده و گریخته است
فراری از پیش طراحی شده، آن هم بدون برداشتن حتی یک تکه لباس؟
بِژا به میل خود نرفته است، پدر
به این یقین دارم
آنتونیو، خواه به میل خود و خواه نه، او اکنون از آنِ دیگریست
پس خودت را جمع و جور کن
یا گویی دو شب حبس در سلولهای پایتخت، درسی به تو نیاموخته است؟
برای نخستین بار، رنجی را که یک اسیر میکشد، با تمام وجود حس کردم
اما تو درک نمیکنی
باید نامزدم را ببینم
راهیِ پاراکاتو هستم... آنتونیو
تو را از پی گرفتنِ او باز میدارم
مطمئنی؟
لحظهای دیگر را بدون او تاب نمیآورم
برویم
برویم
چرا ایستاد؟
پیاده شو
اینجا کجاست؟
من هر کاری از دستم برمیآمد کردم. هر کاری
و هیچچیز خوشحالت نکرد
نامزدت را میخواهی؟
برو
راه پیش روی توست
مادام بژا
جوکا
نمیتوانم بژا را پیدا کنم. میدانی کجاست؟
او بیرون رفته است
با جناب دادرس بیرون رفته
هنوز؟ من در مورد انتخابهای اربابم سؤالی نمیپرم
تو هم نباید بپرسی، سِوِرو
کالسکهاش را خبر کرد
فقط خودشان بودند و کالسکهچی
به نظرت عجیب نیست؟
او هیچوقت بدون محافظ جایی نمیرود
خب، او هیچوقت به کسی جواب پس نداده است
اما آنها کجا رفتند؟
کوچکترین ایدهای ندارم، سِوِرینا
این مرد چه نقشهای در سر دارد؟
نمیدانم
اما هیچوقت ندیده بودم اینطور خودش را وقف یک زن کند
برو، سِوِرو. نمیخواهم کسی مرا با تو ببیند
الان این را میگویی اما شبها به سراغ من میآیی
با کلی زبانبازی و عشوه
شب بخیر، مواسیر
در اتاق مطالعه نیست. در آشپزخانه هم نیست
آنتونیو کجا رفته است؟
پناه بر خدا
هنوز نرسیده، راهیِ میخانه شده است
یا بدتر
رفته است دنبال آن دختر بیحیا
و تو گذاشتی برود، پائولو؟
میخواستی چه کار کنم، سِسی؟
پسرم را به بند بکشم؟
آنتونیو دیگر یک مرد بالغ است
بژا با کس دیگری است
وقتی این را بفهمد، برمیگردد
اما اگر حقیقت داشته باشد چه؟
اگر به زور برده شده باشد چه؟
فکر میکنی جناب دادرس فقط به او زل زده بود؟
نه
نه، حق با توست همسرم
خدا چشمهای پسرمان را باز کند
آمین
بیا
بیا اینجا
باید کمی آرام بگیرم
دلت برای فرشتهات تنگ شده بود؟
«همانگونه که زغال برای اخگر و هیزم برای آتش است»
آیا باز هم آتش مرا پس میزنی تا دوباره کیفر ببینی؟
میخواهی از دستور حاکم سرپیچی کنی؟
من حاکمی نمیبینم
یا بژا را
فکر میکنی او تا کی میتواند از تو محافظت کند؟
خدا نباید اجازه میداد پستفطرتی مثل تو ردای کشیشی به تن کند
در پیشگاه خدا، موجودی مثل تو اصلاً نباید وجود داشته باشد
اما وجود دارد
و کنجکاویام را برمیانگیزد
من برای ارضای کنجکاوی کسی وجود ندارم
این را من تعیین میکنم
رابطهی جنسی برای لذت و رضایت خلق شده است
در کتاب مقدس هم آمده است
دیگر هرگز به من دست نزن
دیگر نمیترسم
نه از تو و نه از هیچکس دیگر
بژا ارزشم را به من نشان داد
کی میتوانیم این کار را بدون این ملافهها انجام دهیم؟
پائولو، میدانی که من زنی خداترس هستم
و من هم مردی عاشق هستم
آقا
خواهش میکنم
راه را گم کردهاید، دوشیزه؟ آراکسا خیلی دور است؟
آراکسا دور است، بله خانم. ما از آنجا رد میشویم، سوار شوید
والدو، فرقی نمیکند پدرم چطور مجازاتم کند
بژا حتماً دارد رنج میکشد. باید میآمدم
اما آنتونیو، کلنل سامپایو ممکن است بابت این کار مرا به خیابان بیندازد
پسر، من به او سوگند وفاداری خوردهام
همانطور که پدرم هم باید وفادار میماند
تو فقط یک مباشر ساده نیستی
تو برایم مثل یک برادری
به من بسپارش. حلش میکنم، والدو
به من بسپارش
آنهایی که شاهد بزرگ شدنت بودند در حالی که از سایهی خودت میترسیدی
هرگز این آنتونیوی شجاعی را که اکنون مقابل چشمانم است، باور نمیکردند
والدو، سایهی من هنوز هم دست از سرم برنمیدارد
اما شجاعت من نامی دارد
بژا
بزن بریم. حرکت کن
هی
آسوده باشید، دوشیزه
در کنار ما در امان هستید
متوجه شدید؟
بالاخره آمدی، زه. قلبم داشت از سینه بیرون میزد
نامه را آوردم تا تو بازش کنی
خیلی وقت است که ژوائو نامهای نفرستاده
«والدین عزیزم، نگران من نباشید»
حالم خوب است
محتاط باش
آنها دنبال هر کسی هستند که اینها را پخش میکند
سخت مشغول کار بودهام، به همین خاطر وقت چندانی برای نوشتن ندارم
اما روزی نمیگذرد که بابت تحصیلاتی که برایم فراهم کردید، سپاسگزار نباشم
در دفتر حقوقیای که مشغول هستم، احترام زیادی برایم قائلند
آیا او راست میگوید؟
اما آخر چرا باید دروغ بگوید، جانِ من؟
دلِ مادر گواهی میدهد
دلِ مادرانهات باید با این خبرهای خوش، شادمان شود
چرا حالا دوباره سراغ نقاشی نمیروی؟
صبح به خیر
بله؟
میخواهم حاکم را ببینم
همین حالا
ایشان اینجا نیستند
و شما باید وقتِ ملاقات بگیرید
تا او را نبینم، از اینجا نمیروم
آقا، ایشان در سفر هستند
خوب است
پس هیچکس نمیتواند جلوی من را برای بردنِ بژا بگیرد
قدیسِ من
به خاطر تمامِ ایمانی که به شما داشتهام
خواهش میکنم بژا را به سلامت بازگردان
سنت آنتونیِ مقدس
پوزش میخواهم. شما که هستید؟
صبر کن! صبر کن
صبر کن! ولم کن! او را بگیرید
او کجاست؟
دستم را رها کن! او را بگیرید
فقط میخواهم با بژا حرف بزنم. ساکت باش
کسی به این نام اینجا نیست
نه در پاراکاتو
دروغ میگویی
ولم کن! خودم میفهمم
رهایم کن
باید خودم را سبک کنم
حواست به اطراف باشد
به آراخا نزدیکیم؟
باید پیاده بروم. تو هیچجا نمیروی
ولم کن! دستم را رها کن
ولم کن
دستم را ول کن
رهایم کن
هی! هی
رهاش کن
خدا شاهد است! بس کن مرد
خدای من! خدای من
خدای بزرگ
ژوکا، او که بود؟
No comments yet. Be the first to leave one.