Prvních 185 řádků.
آنچه گذشت...
تا حالا برات سؤال نشده که یعنی حق با اَبی بوده یا نه؟
اگه همۀ اینا صرفاً یه خواب باشه چی؟
با کی اومدی اینجا؟
مامانم.
زنِ خوبی بود.
چی میکِشی؟
چیزایی که دیدم.
خوبه که وقتی میبینیشون، بکِشیشون...
تا اینجوری حتی اگه خودت فراموش کردی، نقاشیها به یاد بسپرن.
وقتی کریستوفر شروع به دیدنِ اون نماد کرد، اوضاع عوض شد.
اون عوض شد. همه مُردن.
اینو قبلاً دیدم.
عه؟ یعنی بهت الهامی چیزی شد؟
نه، روی دیوارهای تونل.
چه تونلی؟
صدای پشت بیسیم رو شنیدی.
این یعنی آدمایی اون بیرونن که میتونن ما رو ببینن.
اونوقت چطور ممکنه فکر کنی این نشونۀ خوبیه؟
همین الانش هم با اون برج واموندهات به مردم امید واهی دادی.
اینم یه دلیل دیگه برای اینکه...
برای اینکه خفهخون بگیریم.
اگه بهت بگم اون کوادکوپتر
شاید بتونه به موقع برای جشن تولد خواهرزادهات برسونتت خونه، چی میگی؟
خیلی خیلی وقته که همچین آزمایشهایی داشتن انجام میشدن.
این بیسیمه خیلی داغون شده.
خب، بیسیم مشکلی نیست.
اونو بسپر به من.
اونوقت هیچوقت به ذهنت خطور نکرده
که یه سری آدم دیگه شاید توش دست داشته باشن؟
پس چطور میتونستن این آزمایش رو کنترل کنن؟
واقعاً انجامش دادی.
یکیشون رو کُشتی.
با جسدش چیکار کنیم؟
این فرصتیه برای اینکه بیشتر باهاشون آشنا بشیم.
میتونیم روش جراحی کنیم تا ببینیم از درون چه شکلیان.
- کیری! - بس کن.
- گوهمصّبِ کیری! - خیلیخب، بسه!
- بس کن! هِی! - کریستی، هِی، هِی، بس کن.
جداً فکر میکنی اگه اونو بهشون تزریق کنی
میمیرن؟
راستش هیچ نظری ندارم.
بهترین فرصتیه که داریم.
اصلاً چطور میخوایم تستش کنیم؟
ولی یه ترفندی بلدم.
برای وقتایی که اوضاع داره بدجوری میره روی مُخم.
وان حموم رو پُر میکنم
و تا حدی که آب با گوشهام همسطح باشه
آبش رو کم میکنم.
یه مدت همونجوری میشینم و نفس میکشم.
⚡️ ترجمه از محمد سید ⚡️ TheFlashPoint
مامان.
خانواده کجان؟
همه خوابن.
گرسنهته؟
یه کم.
بشین. دارم غذای مورد علاقهات رو برات درست میکنم.
کمکی از دستم برمیاد؟
میتونی میز رو بچینی.
باید جواب بدی.
الو؟
الو؟
همه چی روبهراهه؟
نمیدونم.
اون چیه؟
هنوز آماده نشده.
پسرم!
پسرم!
داشتی داد میزدی.
خواب بد دیدم.
حالم خوبه.
این چه وضعشه؟
حالا هدف از این کار چیه؟
خب، بهت گفتم که. وقتی ارتباط رو دوباره برقرار کنیم
- میتونیم شروع کنیم به... - نه، نه، نه، نه.
آنتن رو نمیگم. اینو میگم.
فرض کنیم این شهر یه آزمایش خیلی بزرگه.
که چی؟
خب، ارزش بالایی داره که ببینی...
یه نفر قبل از فروپاشیِ روانی، چقدر به خودش فشار میاره.
ببین این شهر با اون دختره سارا چیکار کرد.
همونی که میخواست یه بلایی سر بچهات بیاره؟
آره.
ولی جداً...
همین که اون دختره هنوز داره نفس میکِشه،
نشون میده خیلی بیشتر از من خودداری میکنی.
نمیذارم این شهر، منو تبدیل به چیزی بکنه که نیستم.
عجب! اگه واقعاً میخوان فروپاشی روانیِ مردم رو ببینن
یه چند تا دوستدخترِ سابق دارم که میتونن استخدام کنن.
خیلیخب. بیا امتحانش کنیم.
خیلیخب.
اینم از این.
- ادامه بده. - آره.
خب، برو. برو بالاتر.
دیگه آخرشه.
- چی؟ - آخرشه.
خیلیخب، بیارش پایین.
میگیرمش. میگیرمش.
ببین، فرض کنیم این آنتنه جواب بده.
چرا آدمایی که دارن این فضا رو میگردونن باید باهات صحبت کنن؟
یه بار صحبت کردن.
به قصد کمک یا...
به قصد به هم ریختنِ ذهنت؟
آخه یه نگاه به این وضعیت الانمون بنداز.
ببین، اگه نمیخوای کمک کنی...
همچین چیزی نگفتم. فقط...
اگه کسی اینجاست که واقعاً میخواد کمک کنه
یه راهی برای کمک پیدا میکنه.
هنوزم نظرم اینه که بهتره آدمایی که اینجا هستن رو بررسی کنیم.
توی آزمایشی به این بزرگی...
مجبوری نفوذی هم داشته باشی.
نمیشه بریم بیدلیل به ملت اتهام بزنیم.
نمیگم کسی رو متهم کنیم، فقط...
وقتی رسیدی اینجا، کی بهت گفت چی به چیه؟
کی این قوانین رو وضع کرده؟
بوید، دانا، پدر کاتری.
پدر کی؟
کاتری. اون مُرد...
همون شبی که وارد خونۀ گروهی شدن.
- خب، صحنه رو دیدی؟ - چه صحنهای؟
صحنۀ کُشتهشدنِ کشیشه رو دیدی؟
نه.
نزدیکِ کلانتری اتفاق افتاد.
من اونجا نبودم.
صحیح.
از بین همۀ آدمایی که از وقتی اومدی اینجا مُردن،
چند بار تا حالا خودت مرگشون رو دیدی؟
حرفت چیه؟
خب، شاید آدمایی که این هیولاها دارن میکُشنشون
همهشون توی این قضیه دست دارن.
اگه بخوان ملت رو مثل سگ بترسونن
باید آمار تلفات رو ببرن بالا، نه؟
شاید واسه همین میگن وقتی میای اینجا،
نباید پردههای کِرکِرهای رو باز کنی.
خدا نکنه شبها بیرون رو نگاه کنی.
نه.
اون یارو «بریک» چی؟
«تام» چی؟
من صحنۀ مرگش رو ندیدم. تو دیدی؟
آره خب، روز بعدش جسدش رو دیدم
ولی اونقدر نزدیک نشدم که ببینم واقعیه یا الکیه.
کوچیکترین مدرکی دیدی که اینجا کسی واقعاً...
نیتن.
چیه؟
داداشِ سارا.
سارا اونو کُشت. گلوش رو بُرید.
یا شایدم نبُریده.
بیا یه لحظه فرض رو بر این بذاریم که حق با منه.
و همۀ کسایی که اینجا میمیرن توی قضیه دست دارن.
یکی از این دو معنی رو میده:
یک: اونقدر به سارا فشار آوردن که...
واقعاً زده یه نفر رو کُشته، که میدونی، شایدم کُشته باشه.
یا... مثل همه چیزای دیگه، اون قضیۀ نیتن...
که دقیقاً به موقع رسید و بچهات رو نجات داد؛
اگه همۀ اینا نمایشی باشه چی؟
شاید سارا کوچولوی طفلکی اونقدرها که فکر میکنی به هم ریخته نیست.
سلام سارا.
میخواستم بیام بهت سر بزنم.
میخوام برگردم بیرون.
جانم؟
میخوام برگردم توی جنگل.
چمدونم رو میبندم، یه طلسم برمیدارم.
اگه حرف اونموقعت درست باشه چی؟
اگه جواب سؤالاتمون اون بیرون باشه چی؟
شاید اونقدری که باید دور میشدیم، نشدیم.
خب، اونقدری دور شدیم که اون چیزی که اون بیرونه
دوباره برمون گردوند همینجا.
همین؟ قطع امید کنیم؟
همچین حرفی نزدم.
درک میکنم. مردم اینجا نیازت دارن.
تو نباید بری اونجا، ولی من...
بذار این کار رو بکنم.
خب، چرا...
چرا میخوای بری اونجا؟
چون میخوام کمک کنم.
مطمئنم میخوای کمک کنی،
ولی دلیلِ اینکه میخوای از اینجا بری این نیست.
اینجا دیگه جای من نیست.
اصلاً هیچکس نمیخواد اینجا باشم و حق هم دارن، نباید باشم.
این کاریه که میتونم انجام بدم.
یه فرقی بین بیرونرفتن از این محدوده...
و فرار کردن از اینجا هست.
اینکه بری، حس خوبی بهت میده. آسونه.
ولی ما دیگه هیچ کاری رو نمیتونیم آسون انجام بدیم.
بیشتر از این نمیتونم توی اون کلیسا بشینم.
No comments yet. Be the first to leave one.