Prvních 200 řádků.
« آنچه گذشت »
معذرت میخوام. این تنها راهه
- من کجام؟ - توی کمدن ایالت مین هستی
برو پی کارت! مگه کری؟ گفتم برو...
- اینو از کجا آوردی؟ - تو پدر ویکتوری
- میرم دنبال زنم بگردم - یکی باید حواسش باشه
جیم صحیح و سالم برمیگرده
من میدونم چه حسی داره که یکی از والدینت رو اینجا از دست بدی
و حاضر نیستم شاهد این باشم که جولی و ایتن
هردو والدینشون رو توی یک هفته از دست میدن
ایکاش میموندی
مامان...
قول بده مراقب باشی
- اینا دیگه چین؟ - بنظر خیلی محکم میان
میتونیم صبح از اینجا شروع کنیم
- یه لحظه وایسا - بجنب دیگه!
این مدت معدهم خیلی بهم ریخته
الان جز این حیوونا غذای دیگهای نداریم
منابع غذاییمون هستن
باید کاری کنیم منابعمون تا جای ممکن برامون باقی بمونه
گاوهای لامصب راه افتادن توی خیابون!
اون حیوونهای کوچیکتر رو ببر توی آغل!
- آلما بیرونه! - نه! برو! ایتن، فرار کن!
- جولی! - برو!
هیس...
- بیا بریم! - زود باش!
- نه، نه، نه! تو برگرد! - با همدیگه میریم!
- نه! - بوید! بوید!
فکر میکنی اینجا نمیتونه روحیهت رو درهم بشکنه؟
خواهیم دید
نکن... چه غلطی میکنی؟
نه، نه، نه، نه!
نه، نه، نه، نه! میدونم، میدونم!
میدونم، میدونم! میدونم، میدونم، میدونم!
نرو
یکی باید بره ببینه چه خبره
خدایا. یا خدا، نه
بوید؟ بوید! هی، هی، هی! هی!
کلید
هی، هی، هی، بوید!
کلید کجاست؟
توی جیبمه
گذاشتنش توی جیبم
متاسفم! واقعاً متاسفم! واقعاً متاسفم!
واقعاً متاسفم!
لطفاً...
کنی!
نه
نه
زود باش بیا اینجا!
اینو ببین!
داره دور تا دور رشد میکنه!
اونقدر غذا اینجا هست که غذای تمام مردم شهر رو تامین کنه
ببین!
تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی
چی شد؟
اوه، نه. چیزی نیست
روی... روی ایوون جلوی خونهم بیهوش شدی
- شاید... شاید بهتر باشه... - بهتره بشینی
خیلیخب، خیلیخب متاسفم. متاسفم
با ظرف غذایی اومدی اینجا
که بچهم مدتها پیش...
باهاش از اینجا رفته بود
پس، باید بهم بگی چطوری پیداش کردی
و باید همین الان بهم بگی
باشه
باشه. خیلیخب...
اسم من "تابیتا متیوز"ـه
من و خانوادهم عازم سفر شدیم
که بریم کلرادو دیدن فامیلمون
و مجبور شدیم از آزادراه خارج بشیم
یه درخت گنده وسط جاده افتاده بود
برای همین با خودمون گفتیم دورش بزنیم
ولی هیچوقت نتونستیم دوباره جاده رو پیدا کنیم
همینطوری رفتیم و... به یه شهری رسیدیم...
به یه جایی که نمیتونستیم ازش خارج بشیم
ولی مردمی اونجا زندگی میکردن
و تعدادیشون مدتها اونجا بودن
- نمیدونم چه مدت... - نه، نه، نه
ظرف غذا رو از کجا آوردی؟
خب، دارم سعی میکنم همینو بهت بگم
جایی که ازش سر درآوردیم
کسایی اونجان که سالها اونجا بودن، در حد...
ظرف غذا رو از کجا آوردی؟
- خودش بهم داد! - کی؟
پسرت. ویکتور خودش بهم داد
آها...
خودش بهت داد
- آره - کی؟
- سه، چهار... چهار روز پیش - همم
ویکتور زندهست شهری که داشتم در موردش بهت میگفتم
تمام این سالها اونجا گیر افتاده بوده!
خیلیخب، باشه اگر به من نمیگی
شاید جلوی پلیس به حرف بیای
نه، آقا! لطفاً، لطفاً
نباید بهشون زنگ بزنی نمیتونم بهشون بگم کی هستم
اگر سعی کنم این چیزا رو براشون توضیح بدم
شبیه دیوونهها بنظر میام!
وقتی ازم پرسیدن خانوادهم کجاست...
چی بهشون بگم؟ نمیدونم کجان!
خواهش میکنم، آقا باید حرفمو باور کنی
لطفاً به پلیس زنگ نزن
خب، تابیتا، حدوداً 20 دقیقهی پیش
به پلیس زنگ زدم احتمالاً بزودی میرسن
پس، با همدیگه همینجا میشینیم
تا برسن
میدونم چطور میتونم اثبات کنم دروغ نمیگم
نه. حق نداری بیای اینجا، فهمیدی؟
شاید بوید با کارهایی که کردی مشکلی نداشته باشه
- ولی اگر خیال کردی... - تیان-چن مرده
چی؟
دیشب یه اتفاقی افتاد
حیوونا اومدن توی خیابونا
و تیان-چن...
من...
با خودم گفتم دلت میخواد خبردار بشی
و مطمئن نبودم کسی...
متاسفم
کریستی؟ کی بود؟
عزیزم
هی، چی شده؟
چیه؟
مامان کنی مرده
چی؟
ببرش اونجا
خیلیخب
خیلیخب
خیلیخب
خیلیخب
خیلیخب
آره. همینجا. خیلیخب
باید... باید مطمئن...
باید مطمئن بشیم
کنار شوهرش خاک میشه
دلش همینو میخواست
دلش...
خیلیخب
- آره - بوید...
بله؟
تو باهاش توی آغل بودی همراه اون موجودات
آره
چطوری هنوز زندهای؟
میخواستن تماشا کنم
میخواستن... آره
نه! ولم کنین!
بوید!
بوید!
بوید!
بوید!
حقیقت داره؟
تف توش
میخوام برم ببینمش
فکر... فکر نکنم الان فکر خوبی باشه
باشه؟
خوب میشه، مگه نه؟ کریستی دوا درمونش میکنه
ایتن...
باید پتوش رو براش ببریم
وقتی پتوش رو ببینه احساس راحتی بیشتری میکنه
- هی، هی... - میخوام برم دیدنش!
چیزی نیست
بهش بگو باید بریم دیدن تیان-چن!
که باید کمک کنیم!
- ممنون میشم بیای کمکم کنی - نه، باید برم
- باید... باید بری؟ - آره، باید برم
- هی، با تواما! - باید برم
وایسا، چیکار داری میکنی؟
- دیگه نمیتونم اینجا بمونم - چرا؟
- به دلایلی - باید بهش کمک کنیم!
نمیتونیم بهش کمک کنیم! مرده! مرده، ایتن!
اینجا مردم میمیرن!
بهت که گفتم! الکی نیست!
بهت گفتم اینجا اتفاقات بدی میفته!
به من چه که گوش نمیدی!
باید برم
چیزی نیست
خب، آدمای دیگهای هم هستن
که میتونی دنبالشون بگردی
بوید استیونز خانوادهش ناپدید شدن
دانا... دانا...
خیلیخب...
لیو! لیو! تیان-چن و کنی لیو!
خانوادهی... خانوادهی اونا هم اونجان
داری دروغ میگی
نمیدونم چطوری داری اینکارو میکنی
- ولی داری دروغ میگی - نه، نه، نه، نه، نه
بخدا دروغ نمیگم به جون بچههام دروغ نمیگم
خانوادهم اونجا گیر افتاده و ویکتورم اونجا گیر افتاده!
پس تو چطوری اومدی اینجا؟ ها؟
میخوای باور کنم
از قضا تو تنها کسی بودی
که یجورایی تونسته از اون جای وحشتناک فرار کنه؟
ببین، منم نمیفهمم چطوری ولی آره، آره!
- و ویکتور بهم کمک کرد - نه، شروع نکن...
لطفاً
ویکتور مرد خوبیه
مهربون و نازنینه، و پسرم دوستش داره
و دخترم... جون دخترمو نجات داد
فکر کردم اگر منم جون بچههایی که
توی برج گیر افتادن رو نجات بدم، اونوقت...
بتونم یجورایی از بلایی
No comments yet. Be the first to leave one.