Prvních 175 řádků.
از همتون بابت اومدن به عروسیمون ممنونم
خیلی خوشحالم که دارم با عشق زندگیم ازدواج میکنم
به لطف برادرم که تمام ...تدارکات رو یک روزه دید، من تونستم
چنین عروسی شاهکاری رو برگزار کنم
بازم ممنونم، داداش
ممنونم
ها ؟ داداشی ؟
چه خبر شده؟
خوشی زیادی زیر دلتو زده
تو بیشتر از همه مهمونی میگیری بیشتر از همه مست میکنی
این طرز فکر خوبی برای مردی که قراره دهها نسل رو ادامه بده نیست
تو که نمیخواستی برنگردی ؟
میخوای ولش کنی؟
میخوای دوستت که تو قصر پادشاهه رو تنها بذاری ؟
از کجا میدونستی؟
الان وقت این حرفا نیست
...قبل از اینکه سوال بپرسی
بدو، مِلوس
مترجم: نوید جمشیدی Telegram: @Jamshidi_Navid ویراستار: نیما.اِن.تی Instagram: @nima.n.t26
میخواستی با اون خنجر چی کار کنی؟
این شهر رو از دست یک سلطان ظالم نجات بدم
تو؟
...به من گفتن
تو نمیتونی به هیچکس اعتماد کنی
بخاطر همین مردم رو زجر میدی و میکشی
پادشاهی مثل تو حق زندگی نداره
جرئت کردی برای کشتن پادشاه اقدام کنی؟
این مرد گستاخ رو همین حالا بکشید
!دست نگه دارید
دست نگه دارید، اعلیٰ حضرت
اون یک خواهر کوچیکتر داره
میشه اجازه بدین قبل مرگش خواهرش رو ببینه؟
داری میگی آزادش کنم؟
نه
اگه این کار رو بکنم، فرار میکنه
اون وقت من رو جاش بگیرین
اگه برنگشت، من رو جاش بکشید
...دوستِ من
نه نمیتونم ولش کنم
البته که میخواستم برگردم
ولی وقتی اون همه آبجو دیدم ...نتونستم جلو خودم رو بگیرم
آره، مردد شدم
چهره خوشحال خواهر من رو دیدی؟
!دوباره دارم پیش به سوی مرگ میرم
اگه بمیرم، دیگه نمیتونم خواهرم رو ببینم
چطور آدم میتونه چنین لبخندی رو ببینه و مردد نشه ؟
!تو هم باید پیاده بری
نه
پیادهروی خستم میکنه
منصفانه نیست که فقط من باید بدوم
داستان اینطوری پیش میره دیگه
داستان ؟
حرفای عجیبی میزنیا
از کجا میدونستی من به پادشاه قول دادم؟
از یه جا داشتی دید میزدی؟
«نه، نمیشه گفت «دید زدن
:من اینطوری میگم
همیشه کسی که از بیرونِ قضیه ...نظاره گره
خیلی سادهتر میتونه قضیه رو درک کنه
این جواب سوال من نبود
اَی خِدا... الان وقت این حرفا نیست
...منم همدردی میکنم، میدونم، ولی
فکر میکنم تو هم بخشی از مسئولیت این اتفاق رو به عهده داری
من خشمت از استبداد پادشاه رو درک میکنم
ولی این اقدام برای کشتنش رو توجیه میکنه؟
فکر نمیکنی یکم زیادی احساسی شدی ؟
ها ؟
میبینی ؟ تو عصبی شدی. ملوس باز عصبی شد
تو من رو عصبی میکنی
حالا... فکر کنم وقتشه
نه
،دیگه برای نجات دوستم مردد نمیشم
ولی اول باید از این امتحان سربلند بیرون بیام
!منصفانه نیست
من رو ببخش، سلینونتیوس
،هر کاری در توانم بود انجام دادم
ولی این رود خروشان مانعم شد
جااااان؟
یک طناب ابری
اگه همچین چیز بدردبخوری داشتی، زودتر نشونم میدادیش
نه، نباید اینطوری بگم
حالا اون طناب رو رد کن بیاد اینجا
نه، نمیتونم این کار رو بکنم
چی ؟
تو باید تمام تلاشت رو برای رد شدن از این رود به کار بگیری
!محاله
تو میخوای تو این رود شنا کنم ؟
میمیرم که
فکر نکنم مشکلی برات به وجود بیاد
موفق باشی
!کمکم کن! کمک
!رفتش که
من اون حرومزاده رو میکشم
هی
هر چی داری رد کن بیاد
ببخشید، رفیق
من هنوزم میتونم موفق بشم
منتظرم بمون، سلینونتیوس
دارم برمیگردم
من به دوستم قول دادم
نمیتونم از اعتمادش سوءاستفاده کنم
...سوءاستفاده
پادشاه، من برگشتم
اینجا چی کار میکنی، ملوس ؟
!تو میدونی چرا اینجام
اومدم دوستم رو نجات بدم
دوستت کیه؟
منظورت این مرده؟
چی؟
با دقت نگاه کن
واقعاً دوستته؟
ارزش نجات دادن داره؟
سلینونتیوس
!دوستِ من
...نه... تو
...تو
چرا؟
چرا اینجایی؟
تو به من خیانت کردی
آره، ملوس
اون بهت خیانت کرد ارزش نجات دادن نداره
..پس
بکشش
با دستای خودت
...تو میخوای من
آره . دقیقاً همینطوری
این جهان ناپدید میشه ، و پایان یک داستان به خیانت ختم میشه
ببخشید، ولی قراره داستان رو یکم عوض کنم
...تو
تراژدی خوبه
ولی هیچی بدتر از عوض کردن یک ...داستان با پایان شاد ، به یه داستانِ
تراژدی نیست
...تو نمیتونی
اینا کین دیگه؟
انگلها
باید بری عقب
...واو
تو کی هستی؟
نمیتونی بگی؟
یک نویسنده
یک نافذ، میدونستم
ولی اجازه دخالت بهت نمیدم
نه
دازای
استاد؟
از دوباره دیدنت خوشحالم، دازای
فکر نمیکردم فرصتش دوباره پیش بیاد
این اتاق بیمارستان رو شناختی؟
بخاطر اعتیادت به مورفین بیشتر وقتا اینجا میای
...من
هنوزم نفهمیدی؟
تو اوسامو دازای هستی
شاگردِ من ، ساتو هارو
البته فکر کنم تو باید این جمله رو بگی
هنوزم یادت نیومد؟
چرا، یادم میاد یک جورایی
متوجهم
استاد، تو میدونستی من جایزه آکتاگاوا رو میخواستم ، درسته؟
آره، تو ریونوسکه آکتاگاوا رو حسابی تحسین میکردی
...من هنوزم فکر میکنم کتاب «علیه جریان»ت
برای به دست آوردن جایزه اول آکتاگاوا ارزشمندتر بود
ولی نتونستم به دستش بیارم
نمیشد کاریش کرد
من تنها داور مسابقه نبودم
ولی تو به من گفتی دفعه بعدی !میتونم به دستش بیارم
!من به حرفات اعتماد کردم
بخاطر همین هم هی بهت میگفتم جایزه !رو بده من
...ولی
دفعه بعدی تو حتیٰ فینالیست هم نمیشی
متوجهم. تو این رو خیانت حساب میکنی
میتونی بگی نیست؟
نمیتونم
نه تا وقتی که تو همچین حسی داری
بخاطر تو دیگه نمی تونم به هیچکسی اعتماد کنم
چون فکر میکنم دوباره بهم خیانت میشه
No comments yet. Be the first to leave one.