Prvních 200 řádků.
اگر پادشاه بودم - 1938
کارگردان : فرانک لوید
در زمان سلطنت لویی یازدهم پاریس توسط ارتش دوک بورگوندی محاصره شد
در طول یک زمستان طولانی، ساکنان آن که از دنیای بیرون جدا بودند یا با گرسنگی و یا قتل عام مواجه شدند
مرد درستکاری که تبدیل به دزد و قاتل شد
چی؟
مطمئنی؟
نه ، ما اول باید بفهمیم حقیقت داره یا نه
مشعلها رو خاموش کنید
به جلو
هی ، آروم، آروم
یه کم بیشتر به شراب پادشاه احترام بذارید
میخوریم به سلامتی تو، ای پیرِ خوشقیافه
و تا سقوط شاه لویی یازدهم
خب ، خوشحالم که یادم انداختی
نه نه
چرا به خودت زحمت میدی ، رنه؟
چرا؟
تا کمکش کنم هر چی بنظرش میرسه رو فراموش کنه
فکر نکنم ما رو یادش بیاد
میشه ، شلوار تنگها؟
یه کم عقلش ضعیفه ، مگه نه عمو؟
میبینی
چرا اون از من عاقل تر نیست؟
دقیقاً
رنه
چیزی که باید قرض بگیری یه کم غذا و شراب اعلیحضرت است
اما چیزی مثل اون نیست
بخاطرش دارمون میزنن ، احمق
باشه ، بذار دارمون بزنن
ساعت
شمع ، عجله کنید
برین دنبالشون
اون باید همین اطراف باشه
یه عده اون طرفو جستجو کنید بقیه دنبال من
اونجاست
بریم دنبالش
صبح بخیر پدر
دیگه تو چه دردسری افتادی؟
خب …
نمیخواد بگی
بهتره در این مورد چیزی ندونم
ولی تو منو زخمی کردی ، پدر عمیقاً منو زخمی کردی
من تازه از روستا برگشتم
طبیعتاً اول به فکر پدرم هستم
من به اقامتگاه شما پرواز میکنم اونوقت ببین چطوری ازم استقبال میشه
مثل مگسی در سوپ
اولاً، شما در روستا نبودی
چون نمیتونستی بدون بال
از خطوط بورگوندی عبور کنی
و اگه یک نفر در فرانسه باشه
که بال نداشته باشه ، تو هستی ، فرانسوا
دوماً
شنیدم که شما هفته گذشته هر شب
در میخانه فیر با یه دختر مست بودی
یه دختر چاق و گنده بنام مارج
این درست نیست پدر
من میگم چی درسته
تا حالا چیزی غیر از ناسپاسی به من نشون دادی؟
از وقتی که شش سالت بود آوردمت اینجا
جز بدبختی چیزی بر ام به ارمغان نیاوردی
درسته پدر
در هفت سالگی متخصص شکستن پنجرهها بودی
اون پارچ شیر هست؟
بله
هشت سالت بود که یه مرغ
از دهن ارباب لئو دزدیدی
یه مرغ کوچک و لاغر
اینقدر مسئله رو بزرگ جلوه نده
در یازده سالگی یه بز دزدیدی
آره
یه بز چاق
و در چهارده سالگی
در چهاردهسالگی با مهارت
از کلاس خودت در دانشگاه در میرفتی
و روز خودتو صرف ماهیگیری میکردی
و نوشتن اشعار مشکوک
با این حال من مدرک فوق لیسانس گرفتم و اینو نمیتونی انکار کنی
خب که چی؟
تا بتونی تبدیل بشی به نمونه عجیبترین آدم تنبل و بیعار
که تا حالا کسی در زندگیش بوده
بنام پادشاه باز کنید
دیگه چیکار کردی؟
هیچی ، هیچی من فقط از روستا اومدم اینجا
باز کنید
بهشون بگو، بهشون بگو خواب بودی
هیچ کسو ندیدی
من دروغ نمیگم ، فرانسوا
باشه ، اما لازم نیست خیلی هم پرحرفی کنی
باز کنید
صبح بخیر پدر
ببخشید که مزاحم شدیم
اما انبار پادشاه غارت شده
دزد به انبار پادشاه زده؟
بله
بدون شک توسط فقرا
ملت خیلی گرسنه هستند
و دیدن منظرهی آن همه ژامبون و مرغ و پنیر
پدر ، انگار خیلی در این مورد میدونی؟
من؟
تا وقتی شما بهم نگفته بودی هیچی در این مورد نمیدونستم
با این حال ، یکی از دزدها از دیوار شما بالا رفت
دیدیش؟
دیدی که از دیوار بالا بره؟
نه ، صادقانه بگم که ندیدم
من تو آشپزخونه بودم
از آشپزخونه دیوار بیرون پیدا نیست
خونه رو بگردید
این صبحانه شماست؟
صبحانه من بود
طبقه بالا ، سریع
برید دنبالش
دوباره میبینمت پدر
خب ، شاید بتونم صبحانه مو با آرامش تمام کنم
درسته پدر؟
باید با من بیای
اما پدر
اما پدر، به زودی هوا روشن میشه ، و من...
حالا دعا کن گناهکار، دعا کن
خب
ادامه بده ، ادامه بده
همین جا صبر کن ، بانوی من
جوری از خاک بیرونشون بکشم که یادشون بمونه
میترسیدم رفته باشی
من تا حالا تو رو تو زندگیم ندیدم
اما تو رویاهای منو فراموش کردی
همیشه خواب تو رو میدیدم
هر شب با هم در جاده پر ستاره پرسه میزدیم
و هر روز صبح با ناامیدی از خواب بیدار میشدم
اینکه بفهمی هیچ موجود فانی نمیتونه اینقدر منصف باشه
با این حال ، تو هنوز اینجایی دوستداشتنیترین بانوی این سوی بهشت
من در کمال شرمساری میبینم که رویاهام
کمتر از عدالت با تو رفتار کردن
اوه بانوی من
بانوی من ، من در وقت خوردن و نوشیدن هم به شما فکر میکنم
هر جا نگاه کنم فقط شما رو میبینم
البته اگه ادب و نزاکت بهتری داشتم اینو پیش خودم نگه میداشتم
اما میبینی ، من ادب ندارم
آره
اما ما همینیم که هستیم
برای چه هدفی ، هیچکس نمیدونه
شاید ، شاید من به دنیا اومدم
تا عطر موهاتو استشمام کنم
و برای بیرون کشیدن موسیقی اعصار
میتونم یه شعر برات بخونم؟
نه
متشکرم بانوی من
اگه من پادشاه بودم
عشقم ، اگه شاه بودم
چه ملتهای خراجگزاری وادار میکردم
تا در برابر عصای سلطنتی تو سر تعظیم فرود آورند
و سوگند وفاداری به لبها ، چشمها وموهای تو یاد کنند
چه گنج هایی که زیر پای تو میریختم
ستارهها باید مرواریدهای تو بر رشتهای از نخ باشند
دنیائی از یاقوت سرخ
بانوی من
دنیا یاقوتی برای انگشتر شماست
اگه من پادشاه بودم خورشید و ماه پوششی بر قد رعنای تو بود
مثل این رویاهای وحشی و دنیای وحشیتر
شوخی کردم اون یارو رو بگیرید
بانوی من
بانوی من ، این شعرو قبول نمیکنی؟
میشه بریم شکستش بدیم؟
بله ، اما نه خیلی سخت
فقط آروم
اونجاست
فکر کردی فرار کردی ، نه؟
تو فرانسوا ویلون نیستی؟
فرانسوا ویون ، کاپیتان
در خدمت شما
این همون مردیه که تو انبار دیدی؟
من تا حالا چشمم بهش نخورده بود
قیافه من فانتزیه؟
مطمئنی؟
من یه چشم دارم مثل چشم عقاب
شاید
فکر کنم برای اطمینان بیشتر اونو هم با خودمون ببریم
یه لحظه کاپیتان
حتماً اشتباه شده
من این آقا رو در حال دعا در کلیسا دیدم
روز بخیر
خب
آقا میتونه بره
اما فعلاً
بسیار خوب
افراد ، حرکت
خداحافظ شلوار تنگ
حالا اعتراف کن ، فرانسوا
احساس بهتری داری ، مگه نه؟
بله پدر
میبینی پسرم؟
زمان صرفشده در کلیسا هدر نمیره
نه پدر
اون به من لبخند زد
لبخند زد؟
کاترین
صبح بخیر کاترین
صبح بخیر نوئل
چرا امروز صبح در مراسم عشای ربانی حضور نداشتی؟
من تمام شب در حال انجام وظیفه بودم
No comments yet. Be the first to leave one.